 به حرم با صفاى حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام و از حضرت شمشيرى را مى گيرم و مى آيم . حالا ديدى كه حضرت به من شمشير داد و من اكنون با حاجت روا شده ، در حاليكه حضرت شمشيرى به من عنايت كرده ، نزد آنان باز مى گردم !
112. قربانى به نام حضرت ابوالفضل عليه السلام  
جناب حجة الاسلام آقاى سيدمحمد موسوى زنجانى در روز 14 ماه صفرالمظفر سال 1413 ه ق ، به نقل از دو نفر جوان ، گفت :
شخصى به نام دكتر محمد...، كه مدت سى سال است در آمريكا زندگى مى كند، دو هفته پيش به تهران آمده گوسفندى را به نام حضرت ابوالفضل عليه السلام قربانى نمود و گوشت آن را بين شيعيان تقسيم كرد و مجددا به آمريكا برگشت . از دكتر پرسيدند:
شما كه اين مدت طولانى در خارج بوديد، چگونه به تهران آمديد و دست به اين كار زديد و بعد هم عجولانه اقدام به بازگشت كرديد؟! گفت : روزى در واشنگتن با ماشينم در حركت بودم ، يكدفعه متوجه شدم دختربچه اى به طرف ماشينم دويد. با توجه كامل فرياد كشيدم يا حضرت اباالفضل عليه السلام ! و ماشين با يك ترمز سر جايش ميخكوب شد.
پيش از اينكه از ماشين پياده بشوم ، همه اش مضطرب و در فكر بودم و با خود مى گفتم : واى ، خانه خراب شدم ! بيچاره شدم ! زيرا قانون تصادفات در آمريكا بسيار سخت است . ولى بعد كه پايين آمدم و پاى دختربچه را، كه زير ماشين رفته بود، گرفته و كشيدم ، بلند شد و ديدم كه هيچ صدمه اى نديده است . اينجا بود كه فهميدم از بركت توجه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بوده كه دختربچه صحيح و سالم مانده است . لذا همانجا يك قربانى نذر كردم ، و چون در آمريكا كسى به قابليت مصرف گوشت نذرى را داشته باشد به نظرم نرسيد، لذا به ايران آمدم و قربانى را به نام حضرت عباس عليه السلام ذبح كرده به دوستان و علاقمندان آن حضرت تقسيم نمودم و اينك نيز به آمريكا باز مى گردم .
جمال حق ز سر تا پاست عباس
به يكتايى قسم ، يكتاست عباس
شب عشاق را تا صبح محشر
چراغ روشن دلهاست عباس
خدا داند كه از روز ولادت
امام خويش را مى خواست عباس
اگر چه زاده ام البنين است
وليكن مادرش زهراست عباس
بنازم غيرت و عشق و وفا را
از آن دم علقمه تنهاست عباس
كه در دنيا بود باب الحوائج
شفيع عاصيان فرداست عباس
((شعر از ناشناس ))
113. يا اباالفضل فرزندم را از شما مى خواهم !  
حجة الاسلام آقاى محدث اشكورى در شب سوم ذى قعده 1414 در مسجد اعظم قم ، براى اين نگارنده نقل كردند:
پدرم ، مرحوم حجة الاسلام آقاى سيدمحمود محدث اشكورى ، از پدرش حضرت آيت الله ابوالحسن اشكورى نقل كرد كه : در نجف اشرف فرزندش سيدمحمود خيلى سخت مريض مى شود و در شرف مرگ قرار مى گيرد. مادرش را براى غذا و غيره به آشپزخانه فرستاده بوده است ، پس از مدت كمى كه مادر مى آيد فرزندش را در حال مرگ مشاهده مى كند و وقتى روپوش از صورتش بر مى دارد او را مرده مى بيند. با مشاهده اين صحنه سراسيمه شده ، رو به طرف كربلا مى كند و ناله جانسوزى از دل بركشيده و مى گويد: يا اباالفضل ، فرزندم را از شما مى خواهم !
چند لحظه كه از توسل ايشان به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى گذرد به عنايات آن حضرت ، روح به بدن فرزندش آمده و حيات خويش را باز مى يابد.
114. سى سال از خدا برايش عمر گرفته ام !  
حجة الاسلام آقاى حاج شيخ عبدالرحمن بخشايشى ، از جناب آقاى حاج تقى دباغى ، كه از محترمين آذربايجان ولى مقيم تهران هستند و برادر عيال جناب آقاى دكتر كوكبى (دكتر قلب ) ساكن قم محسوب مى شوند، مطلب زير را نقل كردند كه مى خوانيد. آقاى دباغى گفتند:
پدرم ، حاج على اكبر دباغى ، گفت : در حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بودم ، ديدم كسى مى گويد: آقا، ابوالفضل عليه السلام از عمر من 28 سال مانده است ، از خدا بخواه در اين 28 سال معصيت نكنم ! ما با او آشنايى نداشتيم و نفهميديم كه قصدش ‍ چيست و چه مى گويد؟ وقتى كه از حرم مطهر خارج شد، او را تعقيب كرديم و گفتيم كه تو از كجا مى دانى 28 سال از عمرت مانده است ؟!
خيلى اصرار كرديم . گفت : شما را چه به اين كار؟ گفتيم : مى خواهيم قصه ترا بدانيم . گفت : من در جوانى مريض شدم ، به طورى كه دكترها جوابم كردند. روزى تمام اهل منزل اطراف بسترم گريه مى كردند و من مى ديدم در حال مرگ مى باشم . همين وقت بود كه ديدم آقايى بالاى سرم ايستاده است . به من فرمودند: بلند شو! گفتم : قادر نيستم كه برخيزم . فرمود: مى توانى ، حركت كن ! سپس دنبال آقا حركت كردم . وقتى به راه افتاديم و از منزل خارج شديم ، يكوقت ديدم آن بزرگوار پاهايش از زمين كنده شد و به طرف آسمان بالا رفت و من هم پشت سرش به طرف بالا صعود كردم .
رسيديم به يك جايى ؛ ديدم تمام شخصيتها دور هم نشسته اند و در بالاى مجلس نيز يك شخصيت با عظمتى قرار دارد. آن بزرگوارى كه مرا برده بود، به طرف آن شخصيت بزرگ رفت . تا آن زمان نمى دانستم آن بزرگوار چه كسى است ؟ ديدم كه وى با آن شخصيت صحبت مى كند، و از صحبتشان همين قدر فهميدم كه آن شخصيت بزرگ فرمودند: عمر او تمام شده است .
اينجا بود كه عبا را از دوش نازنينش به كنارى انداخت (و ديدم دوست ندارد) و به آن شخصيت صدرنشين اظهار داشت : شما مى فرماييد عمرش تمام شده است ، ولى مادرش ‍ در آشپزخانه صورت به زمين گذاشته ، جوابش را چه كسى خواهد داد و من به او چه بگويم ؟! لذا حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمودند: سى سال از خدا برايش ‍ عمر گرفته ام . از آن تاريخ دو سال گذشته است ، پس نتيجه اين است كه 28 سال از عمرم باقى مانده است .
ساقى لب تشنگان  
به ميدان شهادت ، قهرمانم مى توان گفتن
به خرگاه امامت ، پاسبانم مى توان گفتن
به قدرت بحر ختم مرتضايم مى توان خواندن
به منصب ، ساقى لب تشنگانم مى توان گفتن
منم ماه بنى هاشم كه بر چرخ فضيلتها
يگانه كوكب پرتو فشانم مى توان گفتن
چو شمع جانم از نور ولايت روشنى دارد
در اين عالم فروغ جاودانم مى توان گفتن
دهد دشمن مرا خط امان !! گويا نمى داند
كه بر خلق جهان كهف امانم مى توان گفتن
(مؤ يد) را شفاعت مى كنم در محضر داور
كه در محشر شفيع عاصيانم مى توان گفتن
115. آقا جان ، شما مرده را زنده كرديد!  
خانم معروفى نوشته اند:
اين جانب ف . س . معروفى در سال 1362 شمسى مبتلا به كمردرد شدم كه حدود چهل سال به طول انجاميد. در اين مدت بشدت از دردكمر رنج مى بردم و درد به حدى بود كه نمى توان وصف كرد. از جمله ، سفرى به حج داشتم و در آنجا از انجام اعمال عاجز بودم ، به خصوص بعد از اعمال در منا و مراجعت به مكه معظمه ، از شدت درد، انجام مناسك برايم طاقتفرسا بود. به خاطر دارم كه در سعى بين صفا و مروه بعد از طواف نساء به اندازه اى كلافه شدم كه خود را به گوشه اى كشيدم و نشستم ، و پس از آنكه همسرم اعمال سعى را تمام كرد به كمك و مساعدت ايشان ، سعى را انجام دادم .
پس از معاينات و معالجات زياد، تشخيص دكترهاى متخصص بر اين شد كه گفتند: شما ديسك كمر داريد و بايد كاملا استراحت كنيد، كه آن هم با بچه دارى سازگار نيست .
باز به دكتر متخصص مراجعه كردم و آزمايشات زيادى صورت گرفت . اين بار گفتند: احتياج