محقر بود، نشسته بودم و در ناراحتى شديدى به سر مى بردم ، كه در همان عالم بيدارى ناگهان ديدم شخصى بلندقامت و داراى هيبتى مهيب و ترسناك از در اطاق وارد شد. من وحشت كردم و سراسيمه فرياد زدم يا ابوالفضل عليه السلام ، در همان حال ، ديدم از پشت سر او شخصى داخل اتاق شد و با آمدن او آن شخص مهيب و بلندقامت كنار رفت و ايستاد. شخصى كه بعدا وارد شده بود، به من گفت : از اين شخص مى ترسى ؟
گفتم : بلى ، اين كيست ؟
گفت : اين عزرائيل است ، آمده بود تا شما را قبض روح كند ولى من از خدا خواستم كه عمرى دوباره به تو بدهد.
گفتم : شما كيستى ؟
فرمود: من همانم كه صدايم زدى (حضرت ابوالفضل عليه السلام ). من به حضرت عرض ‍ كردم : به ايشان (عزرائيل ) بگوييد از اين اتاق بيرون برود. گفت : من يك مصيبت مى خوانم ، ايشان مى رود.
گفتم : به من اجازه بدهيد بروم به همسايه ها بگويم بيايند.
فرمود: نه ، همينها كه دور كرسى خوابيده اند كافى هستند (مقصودش از آنها، پدرم و بچه هايم بودند). بعد كه حضرت مصيبت خواندند و من گريه زيادى كردم ، يكوقت به خود آمدم و ديدم كه هيچ كس در اطاق نيست . پس از اين واقعه ، كه مادرم هنوز مريض ‍ بوده ، دايى مان ، مرحوم حاج حسين نيك بخش كه آن زمان قيم ما بود، او را به بيمارستان مى برد و بسترى مى كند. ظاهرا نزديك به دو سال وى در بيمارستان بسترى بوده است تا سالى كه عاشورا و عيد نوروز در آن با هم تواءم بود، فرا مى رسد.
مادرم مى گفت : وقتى من صداى عزادارى را شنيدم ، گريه ام گرفت و با خود گفتم امسال بچه هايم ، عيد كه نداشتند، عاشورا هم ندارند. سپس خوابم برد و در عالم رؤ يا ديدم كه دسته هاى سينه زنى از چارسوق بازار به سمت خيابان مى آيند و آخر آن دسته ها خانمهاى نقابدارى هستند. به آنها گفتم : اگر من دنبال دسته بيايم ، چادرم را پاره نمى كنند؟ گفتند: نه ، ما صاحب عزا هستيم ، كسى به شما كارى ندارد.
وقتى به خيابان رسيديم و به طرف حرم پيچيديم ، ديدم همان شخصى كه به خانه ما آمده بود (حضرت ابوالفضل عليه السلام ) سوار بر اسب در حركت است . من شتاب كرده و به سوى او رفتم و گفتم : يا حضرت ابوالفضل عليه السلام ، مرا از بيمارستان نجات نمى دهى ؟ در جواب گفت : صورت خود را به پاى من (يا جاى ديگر - ترديد از من است ) بمال ، فردا از بيمارستان گفتم : من مى خواهم مرخص بشوم ، و آنها به حالت تمسخر گفتند مرده زنده شده است ! ولى بعد با اصرار زياد، وقتى كه ديدند من كاملا خوب شده ام ، مرا مرخص ‍ كردند.119. شفاى جوان محتضر در كربلا 
حجة الاسلام و المسلمين ، نويسنده توانا، جناب آقاى حاج شيخ محمدمهدى تاج لنگرودى واعظ، صاحب تاءليفات كثيره از تهران ، فرمودند:
مرحوم حاج شيخ ابراهيم معراجى ، فارغ التحصيل حوزه علميه نجف ، كه بعد از فراغت از تحصيلات در يكى از شهرهاى گيلان (لنگرود) منبر مى رفت و از خدمتگزاران صديق اهل بيت اطهار - سلام الله عليهم اجمعين - بود، كرامت زير را از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نقل كرد. وى گفت :
زمانى كه ما در نجف بوديم ، جريانى از كرامت و عنايت حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام شهرت يافت كه قرائن ، حاكى از صدق آن بود، و آن اينكه در كربلاى معلى ، زنى بود كه از حاصل عمرش فقط يك جوان داشت و بس . اتفاقا آن پسر بيمار شده و بيمارى وى به طول انجاميد و هر گونه مداوا كه تجويز مى كردند درباره وى انجام دادند ولى فائده اى نداشت . روزى از روزها در اثر شدت بيمارى ، جوانك در حال احتضار قرار گرفت و همسايگان به عنوان كمك دور بسترش را گرفتند تا تشريفات هنگام احتضار را انجام بدهند. در اين بين ، ناگاه مادرش چادر به سر كرده و سريع از منزل بيرون رفت .
پس از بررسى و پيگيرى ، معلوم شد وى خود را به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس ‍ رسانيده است تا شفاى فرزندش را از حضرت بخواهد.
طولى نكشيد كه ديدند جوانك عطسه اى زد و نشست . كسانى كه پاى وى را رو به قبله كشانده و انتظارى جز مرگ او را نداشتند، با شگفتى گفتند: شما در حال احتضار و بيهوشى بودى ، چه شد كه ناگهان بهبودى يافتى ؟!
جوان در جواب گفت : اول ، مادرم را از حرم حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام بياوريد، آنگاه جريان را شرح خواهم داد.
مردم به حرم مطهر حضرت رفتند. ديدند مادر فرياد مى كشد و سر به ضريح مى كوبد و يا باب الحوائج مى گويد و شفاى بيمارش را مى خواهد. به وى مژده دادند كه ، فرزندت خوب شده است . او در جواب گفت : شما مى خواهيد مرا از حضرت عباس جدا كنيد، به خدا قسم تا شفاى پسر بيمارم را از حضرت نگيرم از حرم خارج نمى شوم . هر چه اصرار مى كردند، او همچنان در موضعگيرى خود پافشارى داشت . لذا چاره اى انديشيدند، و آن اينكه ، جريان را با يكى از علماى بزرگ كربلا كه در حرم مشرف بود در ميان گذاشتند و از وى استمداد كردند. عالم و مجتهد بزرگوار مزبور، مادر را از سلامتى و شفاى جوان مطمئن ساخت و او از حرم خارج گرديد و به منزل رفت و در آنجا فرزند بهبود يافته اش را در بغل گرفت و خيلى با هم گريستند.
سپس جوانك ، جريان شفاى خود را اينگونه تعريف كرد: من در آستانه مرگ قرار گرفته بودم . ناگهان حضرات خمسه طيبه را ديدم و در كنارشان جوانى را مشاهده كردم كه از حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله خواهش مى كرد كه روحم قبض نشود. رسول خدا صلى الله عليه و آله به وى فرمود: عباسم ، هنگام مرگ اين جوان فرا رسيده است . حضرت عباس عليه السلام به ايشان عرض كرد: مادر اين جوان ، آنچنان در حرم من گريه و شيون به راه انداخته و با ناله هاى خويش مردم را دور خود جمع كرده كه مردم همگى انتظار شفاى اين جوان را دارند، اينك يا دستور بفرماييد كه روح بيمار قبض نشود و يا اجازه بفرماييد نام باب الحوائج از من برداشته شود. لذا حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله شفايم را از خداوند متعال طلب كرد و قابض الارواح (عزرائيل ) برگشت .
شايان ذكر است كه مرحوم حاج سيداحمد مصطفوى قمى ، نماينده مرحوم آية الله العظمى آقاى بروجردى قدس سره ، براى حقير نقل مى كرد كه خودم در كربلا مردى را ديدم كه مردم با دست به وى اشاره مى كردند و مى گفتند: اين همان جوانى است كه از كرامت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بهره مند گرديد و از مرگ حتمى نجات يافت .
اللهم ارزقنا زيارة فى الدنيا و شفاعته فى الاخرة .
120. آرى ، اين است نتيجه توسل به حضرت عباس عليه السلام !  
جناب آقاى حاج سيدحسين ميرهاشمى ، ساكن قم ، محله عشقعلى صاحب آرايشگاه ياس فرمود:
فرزندم ، آقاى حاج سيد مصطفى ميرهاشمى ، در حدود يك سال مريض شده و در بستر افتاده بودند، به طورى كه قدرت حركت نداشتند. دكترها معتقد بودند كه وى ديسك كمر دارد و بايد استراحت كامل بكند. اخيرا نيز دكترى گفته بود كه من 200 هزار تومان مى گيرم و او را عمل مى كنم ، ولى تعهد نمى كنم كه حتما خوب بشود، من فقط كارم را انجام مى دهم و صحت ايشان را ضمانت نمى كنم . ايشان ، با نااميدى ، از تهران با آمبولانس جهاد سازندگى قم به قم آمد (چون كارمند جهاد سازندگى قم بود).
جريان به همي