ح مسئله گفت نم من در مدينة الطلب بغداد كار مى كردم . در يكى از كلاسهاى طبى ، بدن انسانى را تشريح مى كردند، چون چشمم به آن منظره افتاد يكدفعه نابينا شدم . سپس با خاطرنشان ساختن اين نكته كه وى اصلا بغدادى مى باشد، افزود: در پى اين جريان ، به تمام دكترهاى حاذق بغداد مراجعه كردم ولى نتيجه اى نبخشيد و دكترهاى عراق كلا از من ماءيوس شدند. چون تمام درها به رويم بسته شده و قبل از اين حادثه نيز خودم شخصا ارادت خاصى به آقا حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام داشتم ، لذا به اميد شفا، با دلى شكسته به كربلا آمدم و داخل حرم فرزند رشيد اميرالمومنين على بن ابى طالب عليه السلام ، حضرت عباس عليه السلام ، شدم و خطاب به آن حضرت عرض ‍ كردم : اى باب الحوائج ، شما قدر چشم را خوب مى دانى ، چرا كه از دست نامردمان مصيبت نابينايى را چشيده اى ، از خدا بخواه كه چشمهايم به حالت اول برگردد. اينجا بود كه ناگهان ديدم كه شبحى همانند دست به روى چشم من كشيده شد و چشمم به حالت اول بازگشت و بينايى خود را بازيافتم ، و اينك مرا به اطاق كليددار آورده اند.
آقاى طويريجى افزودند: مردم كه اين كرامت را از حضرت ديدند به سوى آن جوان يورش ‍ بردند كه لباسهايش را به عنوان تبرك ببرند، لذا ماءمورين آمدند و او را به اطاق كليددار راهنمايى كردند تا اذيت نشود.
125. تو با تسبيح ، استخاره كن ؛ ما به تو مى گوييم چه بگويى !  
حجت الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ ‌على اسلامى ، فرزند مرحوم آيت الله آقاى حاج شيخ عباسعلى اسلامى بنيانگذار جامعه تعليمات اسلامى در تهران ، اظهار داشتند:
داستانى را دوستان از جناب آية الله سيدعبدالكريم كشميرى نقل نمودند كه مشتاق شدم آن را بدون واسطه از خود ايشان بشنوم . بدين منظور به محضرشان مشرف شدم .
آقاى كشميرى ، كه در نجف مى زيستند، مورد مراجعه اقشار مختلف مردم بودند و اكثرا از ايشان طلب استخاره مى شد. ضمنا استخاره مى خواستند بيان مى كردند.
ايشان صبحها قريب به دو ساعت به ظهر مانده در يكى از ايوانهاى صحن مطهر حضرت اميرالمومنين على عليه السلام مى نشستند و افراد مختلف در اين موقع براى گرفتن استخاره به ايشان مراجعه مى كردند. آقاى كشميرى نقل كردند كه : مدتى بود مى ديدم زنى با عباى سياه و حالت زنان معيدى (به زنانى كه در چادرها و يا در در روستاها زندگى مى كنند، معيدى مى گويند) زير ناودان طلا مى نشيند و زنها به او مراجعه مى كنند و او نيز با تسبيحى كه به دست دارد، برايشان استخاره مى گيرد. اين حالت نظرم را جلب كرد.
روزى به يكى از خدام صحن مطهر گفتم : هنگام ظهر كه كار اين زن تمام مى شود او را نزد من بياور، از او سؤ الاتى دارم .
خادم مزبور، يك روز پس از اينكه كار استخاره آن زن تمام شد او را نزد من آورد. از او سؤ ال كردم : تو چه مى كنى ؟ گفت : براى زنها استخاره مى گيرم . گفتم : استخاره را از كه آموختى ، چه ذكرى مى خوانى ، و چگونه مسائل را به مردم مى گويى ؟
گفت : من داستانى دارم ، و شروع به تعريف آن داستان كرد و گفت :
من زنى بودم كه با شوهرم و فرزندانم زندگى عادى يى را مى گذراندم . شوهرم در اثر حادثه اى از دنيا رفت و من ماندم و چهار فرزند يتيم . خانواده شوهرم ، به اين عنوان كه من بدشگون هستم و قدم من باعث مرگ پسرشان شده است ، مرا از خود طرد كردند و خانواده خودم هم اعتنايى به مشكلات مادى من نداشتند، لذا زندگى را با زحمات زياد و رنج فراوان مى گذراندم .
ضمنا از آنجا كه زنى جوان بودم ، طبعا دامهايى نيز براى انحرافم گسترده مى شد، و چندين مرتبه بر اثر تنگناهاى اقتصادى و احتياجات مادى نزديك بود به دام افتاده و به فساد كشيده شوم و تن به فحشا بدهم . ولى خداوند كمك نمود و خوددارى كردم ، تا روزى بر اثر شدت احتياج و گرفتارى ، تصميم كه چون زندگى برايم طاقتفرسا شده و ديگر چاره اى نداشتم تن به فحشا بدهم .
من تصميم خود را گرفته بودم . اما اين بار نيز خدا به فريادم رسيد و مرا نجات داد. در بين ما رسم است كه اگر حاجتى داريم به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام مى آييم و سه روز اعتصاب غذا مى كنيم تا حاجتمان را بگيريم ، و اكثرا هم حاجت خود را مى گيرند. من نيز تصميم گرفتم به ساحت مقدس حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شده و اعتصاب غذا كنم .
رفتم و دست توسل به دامنش زدم و كنار ضريح آن حضرت اعتصاب غذا را شروع كردم . روز سوم بود كه كنار ضريح خوابم برد و حضرت ابوالفضل عليه السلام به خوابم آمد و حاجتم را برآورد و فرمود: تو براى مردم استخاره بگير. عرض كردم : من كه استخاره بلد نيستم . فرمود: تو تسبيح را به دست بگير، ما حاضريم و به تو مى گوييم كه چه بگويى . از خواب بيدار شدم و با خود گفتم : اين چه خوابى است كه ديده ام ؟! آيا براستى حاجت من روا شده است و ديگر هيچ مشكلى نخواهم داشت ؟!
مردد بودم چه كنم ؟ بالاخره تصميم گرفتم كه اعتصابم را شكسته و از حرم خارج شوم ببينم چه مى شود. از حرم خارج شدم و داخل صحن گرديدم . از يكى از راهروهاى خروجى كه مى گذشتم زنى به من برخورد كرد و گفت : خانم استخاره مى گيرى ؟ تعجب كردم ، اين چه مى گويد؟! معمول نيست كه زن استخاره بگيرد، آن هم زنى معيدى و چادرنشين و بيابانى ! ارتباط اين خانم با خوابى كه ديدم و دستورى كه حضرت به من دادند، چيست ؟ آيا اين خانم از خواب من مطلع است ؟ آيا از طرف حضرت ماءمور است ؟! بالاخره ، به او گفتم : من كه تسبيح براى استخاره ندارم . فورا تسبيحى به من داد و گفت : اين تسبيح را بگير و استخاره كن !
دست بردم و با توجهى كه به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام داشتم مشتى از دانه هاى تسبيح را گرفتم ، ديدم حضرت در مقابلم ظاهر شد و فرمود كه به اين زن چه بگويم . مطالب را گفتم و او رفت . از آن تاريخ ، من هفته اى يك روز به اين محل زير ناودان طلا مى آيم و زنانى كه وضع مرا مى دانند، نزد من مى آيند و من برايشان استخاره مى گيرم و بابت هر استخاره پولى به من مى دهند. ظهر كه مى شود، با پول حاصله ، وسايل معيشت خودم و فرزندانم را تهيه مى كنم و به منزل بر مى گردم .
داستان عجيب و كرامت بالايى بود. توجه حضرت ابوالفضل عليه السلام به يك زن بى سواد، بر اثر تقوا. آيا ترس از خدا و پرهيز از گناه ، مى تواند اين همه اثر داشته باشد؟
مى بينيم كه اولياى ما اين همه به تقواى انسانها توجه دارند و به پاداش آن چه الطافى كه نمى كنند. بارى ، داستان را كه گفت : بلند شد و رفت .
بعدا، به اين فكر افتادم كه باز از اين زن سؤ ال كنم و ببينم چه عنايت ديگرى به او شده و چه چيزهاى ديگرى را ديده يا درك كرده است ؟ با يكى از رفقا، در صدد برآمديم هفته ديگر كه او كارش تمام مى شود دنبالش برويم و محل سكنايش را ياد بگيريم .
هفته بعد، به دنبال او روان شديم . او مى رفت و ما هم به دنبال او حركت مى كرديم و مواظب بوديم او را نگاه نكنيم . داخل بازارى شد كه اكثرا زنان فروشنده و خريدار بودند. همگى ، عباهاى سياه يك شكل و يك قواره بر تن داشتند، به نحوى كه تشخيص او بر ما مشكل شد و ناچار شديم سعى كنيم از روبرو او