ه ام كو؟ عبايم كو؟ اينجا كجاست ؟ و چيست ؟ العباس شافانى . يعنى حضرت عباس عليه السلام مرا شفا داد. مردم ريختند كه لباسهايش را به عنوان شفا و تبرك ببرند، خدام مانع پاره كردن لباسهايش شده و گفتند: چون زن است ، پاره كردن لباسهايش صحيح نيست . سپس اقوام دختر، وى را برداشته گرد ضريح حضرت اباالفضل العباس عليه السلام طواف دادند.
بنده عرض كردم : يا اباالفضل ، هنوز اين معجزه درست برايم آشكار نشده است ، و طورى هم نبود كه من داخل جمعيت رفته و مسئله را بپرسم ؛ گفتم خودش مى آيد. بعد از لحظاتى آمدند از كنارم رد بشوند، وى به من سلام كرد و گفت : عمو جان ، حالت چطور است ؟ و رفت در رواق و مشغول زيارت شد. باز هم من احتياط كردم و براى اطمينان كامل به همسرم گفتم : برو ببين زيارت را درست مى خواند يا نه ؟
رفت و آمد و گفت : آرى ، صحيح مى خواند، من خوشحال شدم و همراه عيال به نجف اشرف برگشتيم .
128. نابيناى مادرزاد شفا گرفت !  
2. در همسايگى ما زنى نابيناى مادرزادى بود كه سه فرزند هم داشت . وى از بيت آل بوعميه ، كه طايفه اى معروفند، محسوب مى شد. او را به حرم حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام بردند و دخيل بستند، به عنايات حضرت چشمهايش بينا شد.
129. سبحان الله ! نظر لطف حضرت ابوالفضل عليه السلام بوده است ...!
3. اين جانب در مدرسه بزرگ آخوند يكى از خدام بود. شب هفتم محرم ، نوعا در عراق به نام حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مجلس روضه گرفته مى شود. در چنان شبى من چند نفرى را كه در چايخانه با هم مشغول اداره چاى بوديم (كه تعداد آنها با خودم هفت نفر مى شد) براى شام به منزل خودم (كه جاده دوم ، يعنى ميلان دوم بود) دعوت كردم . ضمنا روضه مختصرى هم گذاشتم و به آقاى شيخ ‌عبدالحسين خراسانى گفتم بيايد ذكر مصيبتى كند. آن شب ، مرحوم آيت الله العظمى حاج سيدمحمود قدس سره نيز همراه اخوى بزرگ حضرت آيت الله العظمى آقاى سيدمحمد حسينى شاهرودى دامت بركاته و دو تن از داييها تشريف داشتند. آقا شيخ عبدالحسين ، مجلس را تمام كرد و همه براى صرف شام نشستند. برخى از آقايان هم كه براى شام دعوت نشده بودند، و در روضه شركت كرده بودند، باقى ماندند، من جمله جناب آقاى روحانى كه الان از علماى مشهد است .
نمى دانم چه كسى به آنها خبر داده بود كه سيدعلى امشب شام مى دهد. به دايى ام ، آقاى شيخ محمدتقى نيشابورى ، و اخوى اشاره كردم از اطاقى كه در آن روضه خوانده شده بود، بيرون آمدند و رفتيم به اطاقى كه هم اطاق بود و هم آشپزخانه . در آنجا ديگ برنج و خورش را به آنها نشان دادم : يك ديگ برنج بود كه فقط غذاى 10 نفر را در خود داشت و مقدار خورش نيز متناسب با همان بود. به همسرم گفتم : غير از اين غذا چه دارى ؟ تعداد اينها زياد است و بالغ بر 24 نفر مى شوند. خانم گفتند: همين برنج و خورش است و دايى نيز گفت دير وقت است و از بازار هم نمى توان غذا تهيه كرد(در آن زمان ، چلوكبابى و اينها در نجف اشرف مرسوم نبود). فرمودند: حالا همين را بكش ، خدا كريم است ! و رفت در مجلس نشست .
بنده رفتم وسط خيابان و عمامه را از سرم برداشتم و رو به طرف كربلا كرده و گفتم : يا اباالفضل ، مجلس شماست و من هم سمت نوكرى شما را دارم . اگر مى خواهى آبروى من برود، به من هيچ مربوط نيست ، آبروى خادم و مجلس شما مى رود! البته ، حالم هم منقلب شد.
سپس به داخل منزل برگشته و به خانواده گفتم : شما غذا را بريزيد، خدا كريم است ! در آن وقت كارد و چنگال مرسوم نبود و ظروف چينى هم نداشتيم ؛ ظرفهايى بود فافونى (روحى )، و ديس هم مرسوم نبود؛ عوض ديس سينى بود و قهوه سينى ، آن هم فافونى بود. آنها را پر مى كردند و مى بردند و به وسيله بشقابها تقسيم مى كردند.
مرحوم دايى اخوى ، از اطاق مهمانى ، صدا كردند: سيدعلى ، بس است ! ما هم التفات به اينكه چطور شده و چه قدر غذا كشيده ايم ، پيدا نكرديم ؛ نه من ، و نه اهل بيت .
گفتند: ديگر بس است ، تو هم بيا! من هم رفتم سر سفره ، و ديدم غذا زياد است و حتى آن سينى هم كه جاى ديس بود همه پر بود. آمدم نشستم و مشغول خوردن شدم . قبلا مرحوم پدرم فرموده بودند بابا، سيدعلى ، اگر شامى دارى بياور، دير شده است ، نزديك 4 بعد از مغرب است . و ديگران ، كه خبر نداشتند، گفتند: هان ! مى خواهى به آقايان شام بدهى و ما را از شام محروم كنى ؟! و بعد از ديدن شام گفتند: تو اين همه شام داشتى ، مى خواستى ما را ادب كنى ؟! من گفتم : بياييد ديگ را نگاه كنيد! و به خود حضرت اباالفضل عليه السلام قسم كه نظر خود اباالفضل بوده و الا ديگ همين است كه مى بينيد و هنوز ديگ نصفه بود و خالى نشده بود!
مرحوم پدرم آمدند و آقايان هم آمدند و گفتند: سبحان الله نظر لطف حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بوده است كه اين ديگ محدود، بتواند اين همه جمعيت را غذا بدهد و باز نصفش باقى بماند! و هر يك نيز مختصرى از آن غذا را به عنوان استشفا به منزل خود بردند.
به خود آقا اباالفضل عليه السلام قسم ، كه غذا زياد آمد، به طورى كه فردا مازاد آن را ميان همسايه ها تقسيم كرديم و تقريبا تا دو سه روز هم خودمان از آن مى خورديم !
نيز همين قصه سبب شد كه هر سال شب هفتم مردم را دعوت مى كرديم و تعداد مدعوين نيز تا آنجا افزايش يافت كه سالى چهارصد كيلو برنج مى ريختيم و تقريبا يك گوساله قيمه درست مى كرديم كه الان هم در شاهرود همين رويه را داريم .
130. يا اباالفضل ، گوسفند قربانى شما رسيد!  
4. و در همين زمينه چند حكايت ديگر است كه خودم شاهد آنها بودم . از جمله آنها، قصه گوسفند عربهاست . چگونگى آنكه : سابقا عرض شد جلسه روضه و اطعام شب هفتم كه به نام آقا ابوالفضل العباس عليه السلام برقرار بود همين طور هر ساله توسعه پيدا كرد به حدى كه هر سال چهارصد كيلو برنج با مخلفات آن و خورش قيمه در منزل ما طبخ مى شد. به علت بزرگ بودن منزل طباخ ‌ها در همان بالاى پشت بام مشغول طبخ مى شدند؛ بدينگونه كه ، در تابستانها نصف بيشتر پشت بام را فرش مى كرديم و سفره را همان بالا مى انداختيم و در زمستانها طبخ در بالاى بام صورت مى گرفت ، ولى غذا پايين داده مى شد.
ناگفته نماند كه دعوتى در كار نبود؛ مردم مرتب مى آمدند غذا ميل مى كردند و مى رفتند، و اين غذاها هم به عنوان تبرك بود، حتى سنيها از بغداد و سامره و موصل و تكريت و جاهاى ديگر براى صرف آن مى آمدند، و مقدارى را هم به عنوان تبرك با خودشان به منزل مى بردند.
اين كار ادامه داشت تا آنكه آيت الله العظمى آقاى حاج سيدمحمود شاهرودى قدس ‍ سره از دنيا رفتند. روز رحلت ايشان آمدم در مقابل حرم مطهر حضرت على بن ابى طالب عليه السلام ، مظلوم تاريخ ، ايستادم و عرض كردم : يااميرالمومنين ، غير از اين ده دينارى كه در جيب داشتم و آنها را هم در آوردم و ربع دينار كردم و به فقرا دادم ، هيچ پول ديگرى نداشتم و ندارم .
ما ترك ايشان ، همانند مرحوم آية الله العظمى سيدابوالحسن اصفهانى قدس سره بود. وقتى سيد مرحوم شد، 15 هزار دينار عراقى مقروض و مديون بود.
مرحوم پدرم ، حضرت آية الله العظمى شاهرودى ، نيز وقت رحلتشان 25 ه