د را حراج نكند ودر بازار سوداگرانِ شهوت ، خود را به بهاى چند نامه ونگاه ولبخند نفروشد .

زن بخاطر لطافتى كه دارد ، نبايد در دستهاى خشن كامجويان ديوسيرت ، كه نقاب مهربانى و عشق به چهره دارند ، پژمرده شود و پس از آنكه گلِ عصمتش را چيدند، او را دور اندازند ، يا زير پايشان له كنند .

زن بخاطر عصمتى كه دارد وميراث‏دارِ پاكىِ مريم است ، نبايد بازيچه هوس وآلوده به ويروس گناه گردد .

گوهر عفاف وپاكى ، كم‏ارزشتر از طلا و پول و محصول باغ و وسايل خانه نيست .

دزدان ايمان وغارتگران شرف نيز فراوانند .

سادگى وخامى است كه كسى خود را در معرض ديد وتماشاى نگاههاى مسموم و چشمهاى ناپاك قرار دهد و به دلبرى وجلوه‏گرى بپردازد وخيال كند بيماردلان و رهزنان عفاف را به وسوسه نمى‏اندازد واز زهرِ نگاهها ونيش پشه‏هاى شهوت در امان مى‏ماند!

بعضى از - نگاه - ها ، ويروس - گناه - منتشر مى‏كند، وبعضى از چهره‏ها حشره مزاحمت جمع مى‏كند.

خراب كردن همه ديوارها وبرداشتن همه پرده‏ها وبازگذاشتن همه پنجره‏ها ، نشانه تيره‏انديشى است ، نه روشنفكرى! علامت جاهليت است نه تمدّن!

مى‏گويى نه؟ به طومار كسانى نگاه كن كه پس از رسوايى وبى‏آبرويى ، با دو دست پشيمانى بر سرِ غفلت خويش مى زنند و بر جهالت خود لعنت مى‏فرستند .

كسى كه از - جماعت رسوا - نگريزد - رسواى جماعت - مى‏شود!

آنكه ايمان را به لقمه‏اى نان مى‏فروشد،

آنكه يوسفِ زيبايى را با چند سكّه قلب عوض مى‏كند،

آنكه - كودك عفاف - را جلوى صدها گرگ گرسنه مى‏برد و به تماشا مى‏گذارد، روزى هم - پشت ديوار ندامت - اشك حسرت بر دامن پشيمانى خواهد ريخت، در آخرت هم به آتش بى‏پروايى خود خواهد سوخت .

از اول كه جامه عفاف، سفيد وشفاف است، نبايد گذاشت چركابه گناه بر آن بپاشد .

از اول بايد مواظب بود اين كاسه چينى نشكند واين جام بلورين تَرَك بر ندارد .

از اول نبايد به پاى بيگانه ، اجازه ورود به مزرعه نجابت داد ، كه بوته‏هاى نورسِ عصمت را لگدمال كند .

ولى ... گريه بى‏حاصل است و بى‏ثمر ، وقتى كه شاخه شكست وگل چيده شد!!

پايانرفتي و گفتي انقلاب گريه با تو

تفسير آيات کتاب گريه با تو

طوفان سوار خطبه هاي کوفه زينب!

حيدر شدن پشت نقاب گريه با تو

رعد بلند حنجر هيهات با من

باران بي صبر شهاب گريه با تو

با من به روي نيزه رفتن هاي بسيار

آثار بي حد و حساب گريه با تو

کنج تنور داغ و طشت کينه از من

مهتاب آه و آفتاب گريه با تو

رفتي و گفتي صبر کن با غصه هايم

رفتي و گفتي اضطراب گريه با تو

من را ببر از رفتنت آتش گرفتم

اي که دعاي مستجاب گريه با تو

 

شاعر: علیرضا لککاروانی با سپه سالار، می آید به شام

در رکابش لشگری احرار، می آید به شام

تا که شام تیره گردد روز با خورشید عشق

هم گشاید عقده ی اسرار، می آید به شام

آیت قرآن به رحل نیزه های مشرکین

مبطلی بر مکتب اشرار، می آید به شام

مسند اسلام، کافر زاده ای گیرد مقام

تا بگیرد از لبش اقرار می آید به شام

پیکری در نینوا افتاده اما سر به نی

تا بماند تا ابد آثار، می آید به شام

کس ندیده این چنین عاشق که بعد از داغ ها

عاشقانه همره دلدار می آید به شام

تا بیاموزند جَهّالان عالم را، چنین -

مکتبی با اسوه ی ایثار می آید به شام

 

شاعر: مرتضی تاجیک<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:163.txt">ارمغان</a><a class="text" href="w:text:164.txt">صلابت کوه </a><a class="text" href="w:text:165.txt">چهره ی حقیقت</a><a class="text" href="w:text:166.txt">دختر خورشید</a><a class="text" href="w:text:167.txt">پیام خون</a><a class="text" href="w:text:168.txt">چهل روز</a><a class="text" href="w:text:169.txt">روز تو</a><a class="text" href="w:text:170.txt">قد خمیده</a><a class="text" href="w:text:171.txt">صبر مطلق</a><a class="text" href="w:text:172.txt">خطبه آتش</a></body></html>آنچه از من خواستی با کاروان آورده ام

یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده ام

از در و دیوار عالم فتنه می بارید و من

بی ‏پناهان را بدین دارالامان آورده ام

اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست

کاروان را تا بدین جا با فغان آورده ام

تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم

یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده ام

قصه ی ویرانه ی شام ار نپرسی خوش تر است

چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده ام

دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود

از برایت دامنی اشک روان آورده ام

تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم

یک نیستان ناله و آه و فغان آورده ام

تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو

در کف خود از برایت نقد جان آورده ام

تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد

گوشه‏ای از درد دل را بر زبان آورده ام

 

شاعر: محمد علی مجاهدیدارد به دل صلابت کوه شکیب را

از لحظه ای که بوسه زده زخم سیب را

با اقتدار فاطمی خود رقم زده

در کربلا حماسه ی اَمّن یجیب را

با کاروان نیزه چهل منزل آمده

این راه پر فراز بدون نشیب را

کوبید صبح قافله بر طبل روزگار

رسوایی اهالی شام فریب را

با خطبه های ناله و اشکش غروب ها

تفسیر کرد غربت شیب الخضیب را

شد لاله پوش معجرش از حسرت فراق

تا دید روی نیزه نگاه طبیب را

جانش رسید بر لبش از دست خیزران

طاقت نداشت طعنه ی تلخ رقیب را

می ریخت عطر سیب نفس های خسته اش

در جان باغ وعده ی صبحی قریب را

 

شاعر: یوسف رحیمیسِرّ ني در نينوا می ‌ماند اگر زينب نبود

كربلا در كربلا می ‌ماند اگر زينب نبود

چهره ی سرخ حقيقت بعد از آن توفان رنگ

پشت ابري از ريا می ماند اگر زينب نبود

چشمه ی فرياد مظلوميّتِ لب تشنگان

در كوير تفته جا می ‌ماند اگر زينب نبود

زخمه ی زخمی ‌ترين فرياد در چنگ سكوت

از طراز نغمه وا می ‌ماند اگر زينب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ

در گلوی چشم ها می ‌ماند اگر زينب نبود

ذوالجناح داد خواهی بی ‌سوار و بی ‌لگام

در بيابان ها رها می ‌ماند اگر زينب نبود

در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلاب

پشت كوه فتنه جا می ‌ماند اگر زينب نبود

 

شاعر: قادر طهماسبیباورت می شد ببینی خواهرت را یک زمان

دست بسته، مو پریشان، مو کنان، مویه کنان

باورت می شد ببینی دختر خورشید را

کوچه کوچه در کنار سایه ی نامحرمان

نه لبی مانده برای تو نه جای سالمی

من که گفتم این همه بالای نی قرآن نخوان

چه عجب! طشتی برای این سرت آورده اند

ای سر منزل به منزل ای سر یحیی نشان

تا همین که چشم تو افتاده بر چشمان ما

چشم ما افتاده بر لب های زیر خیزران

ای تمامی غرور من فدای غیرتت

لطف کن این مرد شامی را از این مجلس بران

این قدر قرآن مخوان این چوب ها نامحرمند

شب بیا ویرانه هر چه خواستی قرآن بخوان

 

شاعر: علی اکبر لطیفیانوقتی به دل داغ برادر ماند و زینب

یک کربلا غم در برابر ماند و زینب

وقتی شهادت حرف آخر را رقم زد

غمنامه ی تن های بی سر ماند و زینب

وقتی خزان بر سُرخی آلاله ها زد

صحرایی از گل های پَرپَر ماند و زینب

وقتی که آتش با قساوت همزبان شد

در خیمه ها طوفان آذَر ماند و زینب

وقتی غزالان حرم هر سو دویدند

موی پریشان، دیده ی تر ماند و زینب

وقتی فضا خالی شد از پرواز یاران

یک آسمان بی کبوتر ماند و زینب

تا کربلا در کربلا مدفو