 نگردد

در نینوا فریاد آخر ماند و زینب

دیدیم جای ناله جای گریه کردن

قد قامت غوغای دیگر ماند و زینب

دست علی از آستینش شد نمایان

روح شجاعت های حیدر ماند و زینب

هنگامه ای دیگر به پا شد کربلا را

اوج تعهّد حفظ سنگر ماند و زینب

تکمیل نهضت در بیانش جلوه گر شد

وقتی پیام خون رهبر ماند و زینب

 

شاعر: عبدالعلی صادقیمن و داغ غمی سنگین چهل روز

چه ها بر من گذشته این چهل روز

چهل روز است هجران من و تو

که هر روزش مرا چندین چهل روز

مرا جز ضربه های تازیانه

نداده هیچ کس تسکین چهل روز

اسارت، طعن دشمن، تهمت دوست

نصیب عترت یاسین چهل روز

در این غم خوب می دانی که باید

چه رنجی برده باشم این چهل روز

تو و رأسی پر از خاکستر و زخم

من و پیشانی خونین چهل روز

من و بغضی چهل ساله که بی تو

شکسته در گلویم این چهل روز

 

شاعر: محسن احمد زادهبهترین روز من و شیرین ترین روز تو بود

بهترین روز خدا روی زمین، روز تو بود

آسمان در بهت و حیرت بود، با چشمان باز

دید غوغایی - ندیده اینچنین - روز تو بود

چند از شیران بیشه در نبرد و روبهان -

در پس آب روان هم در کمین، روز تو بود

تیر می بارید هر سو تیغ می آمد فرود

سجده در خون گلو، از روی زین، روز تو بود

از عطش شد شعله ور لب های عطشان خیام

از شرار کینه های قاسطین، روز تو بود

دیده در چشم فرات آتش به جان آب کرد

آب، فریادش برآمد - آفرین، روز تو بود

آه زان لحظه که شِبه روی پیغمبر به خون

سروِ قد، رعنای لیلای حزین، روز تو بود

آخرین سرباز - ای سردار بی لشکر - علی -

اصغرت نوشید تیر آخرین، روز تو بود

مُزد قرآن خواندنت گو بوسه ی شمشیر بود

بوسه هایی خون فشان از روی کین، روز تو بود

روز آغاز چگونه زیستن در زندگی

آخرین درس کلاس آخرین روز تو بود

 

شاعر: مرتضی تاجیک<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:18.txt">درباره کتاب</a><a class="text" href="w:text:19.txt">پيش گفتار </a><a class="text" href="w:text:20.txt">مقدمه مترجم</a><a class="text" href="w:text:21.txt">مقدمه مؤلف</a><a class="text" href="w:text:22.txt">پيش درآمد</a><a class="text" href="w:text:23.txt">پدران ونياكان</a><a class="text" href="w:text:24.txt">سايه هايى بر گهواره</a><a class="text" href="w:text:25.txt">كودكى اندوه ناك</a><a class="text" href="w:text:26.txt">خردمند بانوى بنى هاشم</a><a class="text" href="w:text:27.txt">پيش درآمدهاى شوم طوفان</a><a class="text" href="w:text:28.txt">هجرت</a><a class="text" href="w:text:29.txt">دليل راه</a><a class="text" href="w:text:30.txt">تقاضا و اصرار</a><a class="text" href="w:text:31.txt">به سوى دره مرگ</a><a class="text" href="w:text:32.txt">بانوى كربلا </a><a class="text" href="w:text:33.txt">كاروان اسير</a><a class="text" href="w:text:34.txt">بازگشت كاروان</a><a class="text" href="w:text:35.txt">آخرين سفر</a><a class="text" href="w:text:36.txt">در پى خون خواهى</a><a class="text" href="w:text:37.txt">نداى جاويد</a><a class="text" href="w:text:38.txt">پاورقی</a></body></html>بگو بگو چه دیده ای، که زار و قد خمیده ای

تو ای شکسته دل مگر،چقدر داغ دیده ای؟

سپید گشته موی تو، چه خسته است رو ی تو

فلک گواه می دهد، که دردها کشیده ای

چه بوده راز این سفر، که اینچنین شکسته سر

گشوده ای تو بال و پر، به این مکان رسیده ای؟

صدای اکبر حسین، چه کرد بادلت بگو

که بعد رفتنش چنین، دل از جهان بریده ای؟

زداغ قاسم حسن، فتاده ای به بحر غم

عروس دل شکسته و جوان دل بریده ای

کدام گوشه ی دلت، بسوخت زآتشی که زد

ز تیر کین حرمله، به طفل نو رسیده ای؟

هنوز هم به علقمه، امیدوار مانده ای؟

مگر حسین خویش را، تو قد کمان ندیده ای؟

تو دیده ای به چشم جان، حسین را به خون تپان

به لحظه ی شهادتش،چو قلب او تپیده ای

در اضطراب و واهمه، تو ای عزیز فاطمه

برای حفظ کودکان ،چه زخم ها چشیده ای

بگو چه شد در آن زمان، که آن گروه ناکسان

زدند تازیانه بر، دختر داغ دیده ای؟

اگر چه قصه ی تو را، به گوش جان شنیده ام

نگفته ای چه حرفها ز دشمنان شنیده ای؟

اگر چه داغ دیده ای، اگر چه قد خمیده ای

ولی پس از غروب غم، تو معنی سپیده ای

 

شاعر: سیده زینب حسینیکم کم غروب واقعه از راه می رسید

یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید

این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود

آتش میان سینه ی او شعله می کشید

راهی نمانده بود برایش به غیر صبر

باید دل از عزیز سفر کرده می برید

مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش

قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید

آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد

باید حماسه پشت حماسه می آفرید

 

شاعر: مطهره عباسیانهنوز می چکد از چشم آسمان آتش

زمین و هر چه در آن می کشد فغان آتش

صدای طبل عزا بین کوچه می پیچد

و باز سنج و دهل بسته بر زبان آتش

صدای شیون شمشیر می رسد بر گوش

میان معرکه برپاست بی گمان آتش

چه شعله ها که به پاهای کودکان پیچید

چه زخم ها که چنین می زند به جان آتش

بپاست خطبه آتش میان کاخ یزید

تمام شام بلا سوخت از همان آتش

 

شاعر: عبدالرحیم سعیدی راد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:174.txt">دختر خورشید</a><a class="text" href="w:text:175.txt">معجر</a><a class="text" href="w:text:176.txt">دیوان زینب</a><a class="text" href="w:text:177.txt">اذان معطر</a><a class="text" href="w:text:178.txt">رسم کوفه</a><a class="text" href="w:text:179.txt">وسعت نور</a><a class="text" href="w:text:180.txt">رستاخیز</a><a class="text" href="w:text:181.txt">هروله ی باد</a><a class="text" href="w:text:182.txt">در بیکران</a><a class="text" href="w:text:183.txt">قصه ی زینب</a></body></html>باورت مي شد ببيني خواهرت را يك زمان

دست بسته، مو پريشان، مو كنان، مويه كنان؟

باورت مي شد ببيني دختر خورشيد را

كوچه كوچه در كنار سايه ي نامحرمان؟

نه لبي مانده براي تو نه جاي سالمي

من كه گفتم اين همه بالاي ني قرآن نخوان

چه عجب! طشتي براي اين سرت آورده اند

اي سر منزل به منزل اي سر يحيي نشان

تا همين كه چشم تو افتاده بر چشمان ما

چشم ما افتاده بر لب هاي زير خيزران

اي تمامي غرور من فداي غيرتت

لطف كن اين مرد شامي را از اين مجلس بران

اين قدر قرآن مخوان اين چوب ها نامحرمند

شب بيا ويرانه هرچه خواستي قرآن بخوان

 

شاعر: علی اکبر لطیفیانآنشب دلم به شوق رخت پر گرفته بود

جانم ز هجر روي تو آذر گرفته بود

در دشت، مي وزيد نسيم صداي تو

و باز هم دل من و مادر گرفته بود

من دور از تو بودم و افسوس جاي من

نيزه سر تو را به روي سر گرفته بود

اي كشته ي فتاده به هامون، عزيز تو

آن شب دوباره ماتم معجر گرفته بود

در اين سفر رباب، عجب دلشكسته بود

قنداقه را چه غمزده در بر گرفته بود

در حسرتم هنوز ولي حيف بوسه ها

ز پيكر تو نيزه و خنجر گرفته بود

شعري سروده ام به بلنداي نيزه ها

اما چه آتشي دل دفتر گرفته بود

 

شاعر: یوسف رحیمیاینک زمین کربلا ایوان زینب

زخم شهیدان زمین در جان زینب

در اجتماع ساکت این خیمه غوغاست

یعنی بیا در محضر عرفان زینب

قند مکرر می شود لبخند اصغر

شیرین و تلخ است این چنین دوران زینب

وقتی که رود تشنگی از خاک جوشید

گفتم بخوان این نوحه در توفان زینب

شام غریبان حلقه بر پای اسیران

ماه محاق افتاده در چشمان زینب

از کربلا تا کوفه رد درد پیچید

طومار رنج کوفه در دستان زینب

هر واژه ای می شد تبر بر باور بت

هر خطبه ای توفانی از طغیان زینب

ما شرح درد مصطفا را خوانده بودیم

در فصلی از تنهایی 