دیوان زینب

ای کوفه سر گردان بمان تا روز محشر

شاید بگیرند از کف ات تاوان زینب

 

شاعر: سودابه امینیخدا به هیبت یک زن فرود می آید

و نسل سینه زنان به وجود می آید

و زن اگر که توئی ما کداممان مردیم؟!

اگر تو روح زنی زن پرست می گردیم

دوباره طرح تو در ذهن من مجسّم شد

برایم آیه ی توحیدی ات مسلّم شد

در آسمان عدم دو سه قطره از اشکت

به خاک پست نبودن چکید و آدم شد

شب تولد تو گریه بر حسینم چیست؟!

گمان کنم که از امشب، شب محرم شد

تو ظهر فاجعه، یک لحظه چشم خود بستی

زمین برای اهالی چونان جهنم شد

غروب کرب و بلا عشق شد پراکنده

و بعد با زدن نبض تو منظّم شد

تو گریه دار ترین شعر شاعران غمی

تو عمق آخر دریای بی کران غمی

تو هر چقدر غمی باز شکل لبخندی

و با شکوه تر از قلّه ی دماوندی

تو از غزل به وجود آمدی ترانه شدی

تو اوج مرثیه بودی و جاودانه شدی

تو فاطمه، تو علی، تو پیمبری بانو

تو مجتبی، تو حسینی، تو محشری بانو

تو انتشار شمیم نجیب شب بو ها

سحر که شد تو اذان معطّری بانو

برای اهل صفا آن دو رکعت جسمی

که از هزار رکعت با صفا تری بانو

بیا و آخر این شعر را خودت بنویس

برای اینکه خودت حرف آخری بانو

 

شاعر: هادی جانفذادار الخلافه نیست، طویله ست و نوشگاه

از غارِ نم گرفته ی خفّاش، عکسِ ماه-

در جوی چرک کاخِ سگان، منعکس شده

دنیا زِ شرب خمرِ تعفن، نجس شده

زینب، درختِ سبزِ مهیبی کویر را

آتش زده است با جملاتش حریر را

انگشت می کشد، بدَرَد چشم هایشان

سوزانده است صاعقه مشتی حقیر را

مشتی حقیرِ لایق اشباهُ لا رجال

یک گلّه ی شغال، به پچ پچ، که شیر را -

ساکت کنند بلکه، نشد، نه، نمی شود

باید شهید کرد، همان جا اسیر را

باید به رسمِ کوفه سحر گاه، در نماز -

ساکت کنند حضرت بنت امیر را

امّا زمام کار به دستان زینب است

رسوای خلق کرد، صغیر و کبیر را

حالا فقط برای کفن کردن حسین

مردی به مقتلش برساند حصیر را

 

شاعر: میثم خالدیانپائين تر از آنيم ز بالا بنويسيم

يا اين که بخواهيم شما را بنويسيم

ما کوزه ي انديشه ي مان کمتر از آن است

تا اين که بخواهيم ز دريا بنويسيم

آن قدر به ما وقت ملاقات ندادند

تا گوشه ي چشمي ز تماشا بنويسيم

ما را لُلُلُک لُکنت محض آفَفَريدند

تا مدح تو با لهجه ي موسي بنويسيم

هر جا که حسين بن علي حک شده بايد -

زيرش مددي زينب کبري بنويسيم

از وسعت نوري بنويسيم که تابيد

اي نقطه ي تاريک حوالي تو خورشيد

بسيار شنيديم ولي کم ز تو گفتند

ناگفته زياد است اگر هم ز تو گفتند

نُه ماه تو در کالبد فاطمه بودي

گاهِ متولد شدنت عالمه بودي

از چهره ات اين گونه گرفتند نتيجه

هم مادر و هم دختر زهراست خديجه

بر روي زمين از تو بگوييم چگونه؟

اي شيوه ي تفسير تو در عرش نمونه

لب باز کني هر چه نفس بند مي آيد

از حنجرت آيات خداوند مي آيد

پيوند صميمانه ي دريا زده بر باد

آرامش آميخته با لهجه ی فرياد

قول تو فصيح است بدان گونه که زهرا

اين غُرّش شير است همان گونه که مولا

دستي به در قلعه ي خيبر زد و از جا

لا حول و لا قوه اي واي مبادا...

اي کوفه به خاطر بسپار اين عظمت را

در دست اگر تيغ دو صد مرد ندارد

بر پاي اگر از تاختنش گرد ندارد

پيشاني او پارچه زرد ندارد

اين دختر مولاست هم آورد ندارد

اي کوفه به خاطر بسپار اين عظمت را

گاهي که به ناگاه گذر مي کند از راه

با طرز وقاري که بَرَش کوه شود، کاه

خورشيد فرا روي وي و پشت سرش ماه

جز اين نبود منزلت دختر يک شاه

اي کوفه به خاطر بسپار اين عظمت را

اي کوفه چه زود اين همه از ياد تو پر زد

اين لکّه ي ننگ از چه ز دامان تو سر زد

زينب که دمي راهي بازار نمي شد

از معجر او باد خبر دار نمي شد

اکنون به چه جرم است وِرا کوچه به کوچه...

دشنام، تماشا، سر بر نيزه، چه و چه

از گريه ي بر دختر حيدر بنويسيم

يک مرتبه خواهر دو برادر بنويسيم

 

شاعر: حسین رستمینام کتاب : بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)

نویسنده : دکتر عائشه بنت الشاطی

مترجم: آية‏الله سيدرضا صدر

به اهتمام سيدباقر خسروشاهی 

منبع : مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتننسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید

نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده

وَ رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده

زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟

تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری -

جهان را زیر و رو کرده ست گیسوی پریشانت

از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت؟

مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم

جهان را جان بده، پلکی بزن، یا حی یا قیوم

خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی

وَ عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی

خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی

از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی

تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم

به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم

تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد

چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد

حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته

برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من

خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من

تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود

ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود

شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم

قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید

نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

 

شاعر: سید حمید رضا برقعیدیدم که ناگهان نفس آسمان گرفت

یک باره شد کبود و کران تا کران گرفت

دیدم که نعره می زند و داد می کشد

با خود مرا به سلسله ی باد می کشد

طوفان به هر اشاره مرا پرت می کند

پا می شوم دوباره مرا پرت می کند

تا ناگهان درخت بزرگی میان باد

آغوش شد به این تن لرزان پناه داد

چشم حسود باد که افتاد بر درخت

خود را شبیه خنجری انداخت در درخت

دور درخت چنبره زد مست و خشمگین

از ریشه کند و روی سرش برد و زد زمین

از هول باد لرزه ای افتاد بر تنم

دیدم گرفته است به یک شاخه دامنم

ویختم به شاخه ولی باد سر رسید

در من وزید و نعره زنان شاخه را برید

در گیر و دار باد و درخت و غبار و خار

چشمم به سوی شاخه ای افتاد استوار

تا شاخه را گرفتم و آرام تر شدم

دیدم که باد مانده و من هستم و خودم

حالا میان باد تنی خسته مانده است

دیگر فقط دو شاخه ی پیوسته مانده است

با آخرین رمق که در این جان خسته است

می گیرم آن دو را به هزار آرزو به دست

امّا هنوز گرم نبردند باد‌ها

دیگر مرا محاصره کردند بادها

بادی از آن کرانه که خنجر کشیده است

بادی از این کرانه که دورم تنیده است

بادی هدف گرفته یکی از دو شاخه را

بادی به کف گرفته یکی از دو شاخه را

از هر طرف هجوم می آرند بادها

آه این چه کینه ای ست که دارند بادها

پشت مرا که شاخه به شاخه شکسته اند

گویا برای کشتن من شرط بسته اند

افتاده‌ام به خاک و کسی غیر باد نیست

راهی شده ست و فاصله اش هم زیاد نیست

دنیا سیاه و دشت سیاه و هوا سیاه

طوفان که حمله می کند و من که بی پناه...

بیدار شو! بلند شو زینب! بلند شو!

کابوس دید‌