واب مثبتى به من نداد، نمى دانم چه كنم ؟ آن آقا گفت : بيا با هم به قم برويم . رفتيم ناصرخسرو، سوار اتوبوس شديم و به قم آمديم . مرا به درب مدرسه فيضيه آورده و گفت : اينجا بمان . اولين طلبه اى كه بيرون آمد جلوى او را بگير و شرح حالت را بگو. او ترا مى برد. من مى روم عمه ام را زيارت كنم ، بر مى گردم ، اگر كسى ترا نبرده بود خودم ترا مى برم . ايستادم تا طلبه اى جوان بيرون آمد. ماجرا را براى او شرح دادم . او مرا به منزل مرجع مسلمين برد و به دست آيت الله العظمى گلپايگانى به دين اسلام مشرف شدم و اكنون نيز ايشان را به اينجا فرستاده است تا ختنه بشوم و از اينجا كه مرخص شدم مجددا به خدمتشان برسم .
185. من ابوالفضل العباس عليه السلام هستم ، آمدم حقى كه بر ما پيدا كرده اى اداكنم !
حجة الاسلام والمسلمين ، جناب آقاى حاج شيخ محمد شريف رازى ، كه از شاگردان درس اخلاق مرحوم آية الله حاج شيخ محمدتقى بافقى مى باشند و كتب ارزشمندى چون آثار الحجة و گنجينه دانشمندان تاءليف كرده اند، نقل مى فرمودند كه :
13. استادمان مرحوم آقاى بافقى ، به خادمش آقاى حاج عباس يزدى دستور داده بود كه شبها در خانه را باز بگذارد و مواظب باشد كه اگر ارباب حوائج مراجعه كردند به آنها جواب مثبت بدهد. حتى اگر لازم شد در هر موقع شب كه باشد او را بيدار كند تا كسى بدون دريافت جواب از در خانه او برنگردد.
آقاى حاج عباس يزدى نقل مى كند كه ، نيمه شبى در اطاق خودم كه در كنار در حياط منزل آقاى حاج شيخ محمدتقى بافقى بود خوابيده بودم . ناگهان صداى پايى در داخل حياط مرا از خواب بيدار كرد. من فورا از جا برخاستم . ديدم جوانى وارد منزل شده و در وسط حياط ايستاده است . نزد او رفتم و گفتم : شما كه هستيد و چه مى خواهيد؟ مثل آنكه نتوانست فورا جواب مرا بدهد. حالا يا زبانش از ترس گرفته بود و يا متوجه نشد كه من زبان فارسى به او چه مى گويم (زيرا بعدها معلوم شد كه او اهل بغداد است و عرب است ) ولى مرحوم آقاى بافقى قبل از آنكه او چيزى بگويد از داخل اطاق صدا زد كه : حاج عباس ، او يونس ارمنى است و با من كار دارد. او را راهنمايى كن كه نزد من بيايد.
من او را راهنمايى كردم . او به اطاق آقاى بافقى رفت . مرحوم آقاى بافقى وقتى چشمش به او افتاد بدون هيچ سؤ الى به او فرمود: احسنت ، مى خواهى مسلمان شوى ؟! او هم بدون هيچ گفتگويى به ايشان گفت : بلى ، براى تشرف به اسلام آمده ام .
مرحوم آقاى بافقى ، بدون معطلى ، بلافاصله آداب و شرايط تشرف به اسلام را به ايشان عرضه نمود و او هم مشرف به دين مقدس اسلام شد. من كه همه جريانات برايم غيرعادى بود، از يونس تازه مسلمان سؤ ال كردم كه جريان تو چه بوده و چرا بدون مقدمه به دين اسلام مشرف گرديدى و چرا اين موقع شب را براى اين عمل انتخاب نمودى ؟! گفت :
من اهل بغدادم و ماشين بارى دارم و غالبا از شهرى به شهرى بار مى برم . يك روز از بغداد به سوى كربلا مى رفتم ، ديدم در كنار جاده پيرمردى افتاده و از تشنگى نزديك به هلاكت است . فورا ماشين را نگه داشتم و مقدارى آب كه در قمقمه داشتم به او دادم . سپس او را سوار ماشين كردم و به طرف كربلا بردم . او نمى دانست كه من مسيحى و ارمنى هستم ، وقتى پياده شد گفت : برو جوان ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اجر تو را بدهد!
من از او خداحافظى كردم و جدا شدم . پس از چند روز بارى به من دادند كه به تهران بياورم . امشب سر شب به تهران رسيدم و چون خسته بودم خوابيدم . در عالم رؤ يا ديدم در منزلى هستم و شخصى در آن منزل را مى زند. پشت در رفتم و در را باز كردم . ديدم شخصى سوار اسب است و مى گويد من ابوالفضل العباس عليه السلام هستم ، آمده ام حقى كه بر ما پيدا كرده اى ادا كنم . گفتم : چه حقى ؟! فرمود: حق زحمتى كه براى آن پيرمرد كشيدى . سپس اضافه كرد و گفت : وقتى از خواب بيدار شدى ، به شهر رى مى روى و شخصى ترا بدون آنكه تو سؤ الى كنى به منزل آقاى شيخ محمدتقى بافقى مى برد. وقتى نزد ايشان رفتى به دين مقدس اسلام مشرف مى گردى . من گفتم : چشم قربان ، و آن حضرت از من خداحافظى كرد و رفت .
من از خواب بيدار شدم و شبانه به طرف حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام حركت كردم . در بين راه آقايى كه با من تشريف مى آورند. ايشان بدون اينكه چيزى از وى سؤ ال كنم مرا راهنمايى كردند و به اينجا آوردند و چنانكه ديدى من مسلمان شدم .
وقتى ما از مرحوم آقاى حاج شيخ محمدتقى بافقى سؤ ال كرديم كه شما چگونه او را مى شناختيد و مى دانستيد كه او آمده است كه مسلمان بشود؟ فرمود: آن كسى كه او را به اينجا راهنمايى كرد، يعنى حجة بن الحسن عليه السلام ، به من هم فرمودند كه او مى آيد و چه نام دارد و چه مى خواهد.(330)آخرين سفر

بانوى بانوان آرزو داشت كه چند روزه آخر عمر را در كنار جدش رسول خدا بگذراند, ولى بنى اميه از اين هم جلوگيرى كردند.
زيـنـب و كـسانى كه همراهش بودند مصيبت هايى را كه سبط رسول خدا از لشكر يزيد ديده بود, مى گفتند و آن قربان گاه خونين را كه امام حسين و شيعيانش را در آن سر بريده بودند, توصيف مى كردند.
وجود بانوى بانوان زينب در مدينه كافى بود كه آتش حزن بر شهيدان را شعله ور كند و مردم را بر ضـد سـتـم كـاران بـشـوراند, تا كار به جايى رسيد كه نزديك شد شورش برضد بنى اميه پيدا شود فرماندار مدينه به يزيد گزارش داد: بودن زينب در ميان اهل مدينه , احساسات را بر مى انگيزاند, او زنى است فصيح , خردمند, دانا, او و كسانى كه با اوهستند تصميم گرفته اند براى خون خواهى قيام كنند.
يزيد امر داد كه باقى مانده اهل بيت را به شهرها و نقاط مختلف تبعيد كرده و پراكنده شان سازد.
فرماندار, از بانوى بانوان خواست كه از مدينه بيرون رود و هر جايى كه خواهد اقامت كند.
زينب كه از اين سخن خشمگين شده و به هيجان آمده بود, گفت : خداى مى داند كه چه ها بر سر ما آمده است , بهترين كس ما كشته شده , و باقى مانده ما را از اين شـهـر به آن شهر چنان كه چارپايان را مى رانند براندند و ما را بر بارها سوار كردند, به خدا, هرگز بيرون نخواهم رفت هر چند خونمان ريخته شود. ولـى زنان بنى هاشم از خشم آن ستمگر بر زينب بيمناك شدند, دور بانو را گرفتند و با ملايمت و مهربانى با وى سخن گفتند و هم دردى كردند و به خارج شدن از مدينه متمايلش ساختند.
زينب دختر عقيل بن ابى طالب گفت : دخـتر عموى عزيزم ! خداى در وعده اى كه به ما داده است , راست گفته , زمين را تحت اختيار ما خـواهد گذارد, كه ازهر جايش بخواهيم بهره برگيريم و به همين زودى خداى كيفر ستم كاران را خواهد داد.
سفرى كن به شهرى كه درآسايش و امان باشى . زينب به قصد مصر آماده سفر شد و مدينه را ترك گفت . وه كه زينب چه بسيار سفر كرده ! آيـا بايد تمام عمر را در خانه به دوشى از شهرى به شهرى به سربرد و روى زمين يك جا پيدا نكند كه در آن بياسايد؟ بـانـوان بـنـى هاشم كه به همراه زينب بودند, احساس كردند كه بانوى خردمندشان نيرويش را از دسـت داده و تـا كـنـون ايـن سان ناتوان نبوده .
او مات و حيرت زده مى نگرد و ديدگانش خشك گرديده و اشكى نمى فشا