ند, گويا هستى او درهم شكسته شده و بر باد رفته است .
مـى خواهند مانوسش كنند و آشفتگى اش را بر طرف سازند, ولى جز بر بهت و پريشانى اش افزوده نـمى شود.
در آخركار, به خاطرشان رسيد كارى كنند شايد بار غمش سبك شود, از مصايب كربلا سخن گفتند, تا عقده دلش بتركد وبگريد. ولى اشك در حلقه هاى چشمش سنگ شده بود و زخم قلبش چنان عميق گشته بود كه شكافى كشنده ايجاد كرده بود.
گرفتگى و اندوه بانوى بانوان در شب هاى اخير مسافرت , از همه منزل ها بيشتر بود.
كـاروان شـب رو از خـاك حجاز بگذشت , جايى كه چمن زار كودكى و اقامت گاه پدران و نياكان زينب بود.
و به خاك نيل نزديك شد, جايى كه زينب غريب است , نه كسى دارد و نه منزلى . ابرهاى تيره جهان را فرا گرفته بود و ماه در آسمان يافت نمى شد.
بر بيابان شرقى مصر هوا ايستاده , سنگينى مى كرد. گويا درنگ كرده تا كاروان شب پيما را ببيند. وحشت و هراس آن فضاى پهناور را پر كرده بود. سپس وضع عوض شد.
در هـمـان دمـى كـه بانوى بانوان به خاك نيل قدم گذارد, هلال شعبان سال 61 هجرت در افق نمايان شد, گروه هايى ازمردم براى استقبال بانوى بانوان جمع شده بودند.
كاروان به سير خود ادامه داد, تا به دهكده اى نزديك به بلبيس رسيد, در آن جا گروه هاى ديگرى از پايتخت دره نيل به استقبال آمده بودند.
ايـنـان مـسـلـمة بن مخلد انصارى فرمانفرماى مصر با عده اى از اشراف و علماى آن ديار كه براى استقبال دختر زهرا وخواهر امام شهيد آمده بودند.
هنگامى كه طلعت درخشان زينب كه به نور شهادت تابش مى كرد نمايان شد, به يك باره همه به گريه درافتادند.
گـرداگـرد كـاروان را گـرفـتـند و به راه ادامه دادند.
هنگامى كه به پايتخت رسيدند, مسلمه مـيـهمان گرامى را به خانه برد,بانوى ما در آن جا نزديك به يك سال اقامت كرد.
در آن مدت جز در حال عبادت و گوشه گيرى ديده نشد. سپس , پايان دوره گردى فرا رسيد. بـنـا بـر ارجـح اقوال , بانوى بانوان زينب در شب يك شنبه چهاردهم رجب سال 62 هجرت از دنيا رفت و دوچشمى كه قربان گاه كربلا را ديده بود, برهم نهاده شد. وقت آن رسيد كه اين پيكر ستم كشيده و لاغر بياسايد.
سرزمين پاك مصر براى زينب بسترى نرم در اتاق خودش در خانه مسلمه فراهم كرد, همان جايى كه زينب هنگام آمدن وارد شده بود و همان جايى كه خودش خواسته بود كه آخرين خواب گاهش باشد ((76)) قبرش زيارت گاهى شد كه مسلمانان تا به امروز از هر شهرى و ديارى به زيارتش مى آيند.
و داستان دردهاى شورانگيزش در زبان نسل ها و سال ها باقى بماند. 186. ارمنى گفت : پسر افليجم ديروز شفا گرفت  
عالم زاهد، آية الله سيد نورالدين در ضمن بيانات خود ميلانى فرمودند:
14. كمتر از 10 سال پيش ، روز تاسوعا، در مسجدى واقع در خيابان سيروس سابق تهران ، جمعى به نام ابوالفضل عليه السلام سينه مى زدند. ناگهان شخصى فرياد مى زند: ابوالفضل همين جاست ، من ارمنى هستم ، پسر من افليج بود، ديروز در اينجا آوردم و به نام ابوالفضل عليه السلام شفاى او را گرفتم و الان صحيح و سالم راه مى رود و مى دود!
187. روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام را بخوانيد!  
مؤ لف كتاب توسلات يا راه اميدواران (ص 136) نوشته است :
15. ثقة الاسلام آقاى شيخ رضا فاضل ، كه يكى از ثقات اهل منبر ونزيل تهران است ، در مجمعى كه متعلق به آقايان اهل منبر بود تعريف كرد: روزى از يكى از خيابانهايى كه ارامنه در آن مسكن دارند مى گذشتم . در اين حال زنى لچك به سر كه در درب خانه خود ايستاده بود به من سلام داد و به دنبال آن گفت : آقا شما روضه مى خوانيد؟ بعد از آنكه جواب مثبت دادم ، گفت : بفرماييد.
من به آن خانه رفتم . او مرا به اطاقى راهنمايى كرد و صندلى گذاشت و اظهار داشت كه متوسل به حضرت ابوالفضل عليه السلام شويد.
بنابراين روضه مذكور خوانده شد. هنگام خداحافظى براى چهار روز متواليا دعوتم كرد و در تمام روزها نيز متوسل به حضرت ابوالفضل عليه السلام بود. روز پنجم پاكتى به عنوان حق القدم به من داد.
وقتى كه به خانه آمدم و محتواى پاكت را شمردم ، جمعا 486 ريال بود! از اينكه او 450 يا 500 ريال نداد، تعجب كردم . فكر مى كردم اين پول خورد چرا؟! روزى اتفاقا از همانجا مى گذشتم ، همان زن را در همانجا ايستاده ديدم . مى خواستم از چگونگى آن پول بپرسم ، اما در عين حال شرم مانع من بود، ولى او از روحيه ام متوجه شد كه با او حرفى دارم . بعد از سلام گفت : آقا پول شما كم بود؟ گفتم : نه ، ولى از شما مى پرسم چرا 486 ريال داديد و 450 يا 500 ريال نداديد؟
گفت : ما ارمنى هستيم . شوهرم كاسب است . براى اينكه شكستى به كارمان وارد نيايد به حضرت ابوالفضل عليه السلام متوسل شديم و در منفعت كسب و كار با او شركت داريم و هر سالى يك مرتبه حساب مى كنيم ، آنچه سهميه حضرت ابوالفضل عليه السلام مى شود با آن براى او پنج روز روضه خوانى مى كنيم . حساب امسال ابوالفضل عليه السلام ، همان بود كه تقديم شد!
188. كرامتى كه از ضريح جديد قمر بنى هاشم عليه السلام ديده شد 
حجة الاسلام والمسلمين آية الله آقاى حاج سيد عباس كاشانى براى مؤ لف كتاب حاضر نقل كردند:
16. وقتى كه ضريح حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را از اصفهان به كربلاى امام حسين عليه السلام مى آوردند، ما دوازده نفر بوديم كه از طرف مرحوم آية الله العظمى آقاى حكيم قدس سره (متوفى 1390 ق ) به منظور استقبال از ضريح ، از عراق به كرمانشاه ايران آمديم و در خور ذكر است كه ، دولت وقت آن زمان هم ، هيئتى را جهت بدرقه از تهران به كرمانشاه همراه ضريح فرستاده بود. در طول راه نيز از هر شهرى عبور مى كرد مردم آنجا مغازه ها را بسته به استقبال مى آمدند و قربانيها مى كردند. هيئتهاى عزادارى براى زنجيرزنى و سينه زنى مانند پروانه دور ضريح جمع مى شدند و اشك مى ريختند... و اين ماجرا ادامه داشت تا به شهر بعقوبه رسيديم .
در بعقوبه ، بخشى از مردم سنى هستند و بخشى از شيعيان على بن ابى طالب عليه السلام مى باشند. آنجا هم استقبال عجيبى شد. حدود نيمه شب بود، بنا شد تمام افرادى كه همراه ضريح هستند تقريبا 2 يا 3 ساعتى در بعقوبه بيتوته نمايند.
مردم بعقوبه از همراهان ضريح مقدس پذيرايى شايانى نمودند و شخصى به نام حاج مراد، كه منزل بزرگى داشت ، عده اى از ما را مهمان خويش كرد. او گفت : كار ساختمان اين منزل در دو ماه قبل به اتمام رسيد. چون با خبر شدم ضريح مقدس حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را از ايران به عراق مى آوردند، خواستم براى تيمن و تبرك ، حاملين و همراهان ضريح مقدس را بياورم تا اين خانه افتتاح بشود. سپس افزود:
- من با اينكه سنى هستم ، افتخار مى كنم كه شما آقايان منزل مرا مزين و مشرف نموده ايد و خانه من به نام با عظمت حضرت عباس عليه السلام مشرف گرديد.
صبح كه شد از بعقوبه حركت كرديم . استقبال مردم در طول راه از بعقوبه تا بغداد را نمى توانم وصف كنم و زبانم عاجز است (علم الله و كفى ). علاوه بر شيعيان ، سنيها، مسيحيها و حتى يهوديها را ديدم كه از ضريح مقدس استقبالى حتى در پيشواز يا تشييع اعاظم و بزرگان نيز كم صورت گرفته است .
ش