 ای مگر امشب؟ بلند شو

کابوس نه که خواب تو عین حقیقت ست

کابوس نه حکایت عمری مصیبت ست

حالا بلند شو که زمانش رسیده است

آبی بزن به رویت، رنگت پریده است

آماده شو که حالِ هوا هیچ خوب نیست

خورشید، بی رمق شده امّا غروب نیست

طوفان رسیده است به بالای بسترش

پیغمبر و وداع؟ چه سخت ست باورش...

هرچند سای ‌ی سرمان را اجل شکست

غمگین مباش دخترکم مادرت که هست

از گریه های من در و همسایه خسته اند

حالا که سایه سار مرا هم شکسته اند

بگذار آفتاب خودش سایبان شود

بگذار قامتم به سرت آسمان شود

در آفتاب، قطره به قطره روان شوم

بر گریه ام بتابد و رنگین کمان شوم

تا سیلی نهایی طوفان میان دود

این آسمان پناه تو حتّی اگر کبود

روزی تو نیز مثل من... انگار در زدند

حتماً پی شکستنم این بار در زدند

گریه مکن امان بده بگذار بگذرم

باید که مرد، بار بیایی تو دخترم

طوفان به سادگی که رهایت نمی کند

یک مرد از بلا که شکایت نمی کند

باید همیشه در دل طوفان بایستی

در چشم خارهای گریزان بایستی

از خود، حسین - ‌یوسف خود - را جدا مکن

بگذار چاه... آه! پدر را رها مکن

این سایه سار خم شده رو به شکستن ست

اینک زمان هروله ی باد بر من ست

این شاخه ی شکسته که در باد می رود

آری امید توست که بر باد می‌رود...

زینب بیا! به قلب پدر باز جان بده

زینب! بیا و مادری ات را نشان بده

می خوانم از تَبَت غم پنهانی تو را

بوسیده داغ فاطمه پیشانی تو را

زینب! مَبین که بغضم و خاموش مانده ام

در گوش شهر یک سره از خویش خوانده ام

این بغض ها که در دلم انبار می شود

نهج‌البلاغه ای است که تومار می شود

ای کوفه! من همان پسر کعبه زاده ام

پیش شما به دست نبی دست داده ام

از غم نمی زدودمتان کاش هیچ وقت

اصلاً ندیده بودمتان کاش هیچ وقت

خنجر گرفته زیر عبا! می شناسی ام؟

یک ذرّه فکر کن! به خدا می شناسی ام!

دستی که این غریبه کشیده ست بر سرت

حالا جواب می دهد این گونه خنجرت

یک روز صبح، موعد پاداش می شود

این راز سر به مُهر، به خون فاش می‌شود...

حالا میان باد تنی خسته مانده است

دیگر فقط دو شاخه ی پیوسته مانده است!

زینب! تویی و شاخه ای از چشمه ی غدیر

تا از خودت جدا نشوی شاخه را بگیر

وقتی تمام شهر، وفا را فروختند

وقتی به یک بهانه شما را فروختند

وقتی سپر به دست گرفته نشسته اند

از تیغ و خون و نیزه و شمشیر خسته اند

برخیز و باز رسم وفا را نشان بده

تو مرد باش و غیرتشان را تکان بده

تنها تو باش مرهم داغ درونی اش

آن لحظه ای که می ترکد بغض خونی اش

امّا مگو که پیش نگاه دلیر‌ها

تشییع می‌کنند تو را خیل تیرها...

طوفان نهیب زد: شب آخر رسیده است

بغض تو تا گلوی برادر رسیده است

حالا که تا شقیقه ی طوفان رسیده ای

احساس می کنی که به پایان رسیده ای

زینب! تویی که داغ مرا گریه می کنی؟

پوشیده‌ای لباس عزا گریه می کنی؟

باور نمی کنم که به اندوه، تن دهی

باید بایستی و به من پیرهن دهی

باید به عهد خواهری خود وفا کنی

این شاخه را ببین به چه قیمت رها کنی

این خیمه ها به حرمت تو ایستاده اند

پیش تو صف کشیده به هم دست داده اند

با دیدن تو بغض من آرام می شود

تل از حضور توست که خوش نام می شود

باور کن از تو قافله غافل نمی شود

این ماجرا بدون تو کامل نمی شود

زیباست از نگاه تو این غم نگاه کن

ای اشک های شوق تو مرهم، نگاه کن

اینجا به جای آب فقط اشک می چکد

این اشک بچه هاست که از مشک می چکد

این کوره ی گداخته تا کربلا شود

باید تمام خاک به خون مبتلا شود

یک روزه از تمام خودت دل بریده ای

بی جانی و رجز به رجز داغ دیده ای

جانم نفس نفس نفس آزاد می شود

هنگام رقص سلسله ی باد می شود

پلکی بزن ببین که سرافراز مانده ام

بنشین که ساعتی ست که قرآن نخوانده ام

طوفان به قصد چادرت آماده می شود

گاهی چقدر رذل شدن ساده می شود

خورشید، سرخ و باد و زمین سرخ و آب سرخ

چشمان بی‌قرار تو از هولِ خواب، سرخ

حالا بلند شو که زمانش رسیده است...

...

 

شاعر: انسیه سادات هاشمی

تعبیر خواب حضرت زینب سلام الله علیهاحالا تو از همیشه ی خود سر به زیرتر

از هر چه شعر، هر چه غزل بی نظیرتر

طوفان چندم ست مگر می توان شمرد؟

آه ای زنی که کوه به صبر تو سجده برد

در خیمه چلّه بستی و بیرون نمی زنی

آتش به داغ سینه ی مجنون نمی زنی

تنها نشسته ای که مبادا نگاه تو

آیینه ات غبار بگیرد ز آه تو

حالا کبوتران سپید تو پر زدند

عاشق تر از همیشه به قلب خطر زدند

بعد از هزار بار شکستن در انتظار -

دارند می رسند سر بهترین قرار

دارند می رسند به تعبیر خوابشان

یوسف شدند و هر چه زلیخا خرابشان

دارد صدای دلکش تکبیر می وزد

از چار سوی حادثه ها تیر می‌وزد

حالا درست لحظه ی از عشق گفتن ست

این ابتدای فصل بلند شکفتن ست

این رقص واژگون که سرآغاز ماجراست

طرح پرنده ای است که در بیکران رهاست...

 

شاعر: لیلا صبوری زادهبه نام نامی زینب سلام بر خورشید

به رغم مدعی و شب سلام بر خورشید

به نام نامی زینب ترانه می‌خوانم

غزل و مثنوی عاشقانه می‌خوانم

به نام صبر، به نام خدا، به نام علی

که بود، پیمبر به کائنات ولی

«بریده باد زبانی نگوید این کلمات»

به نام نامی احمد به عشق حق صلوات

بده قلم به ادب یک سلام بر زینب

بکن به اذن خدا احترام بر زینب

زنی که آینه دار حسین زهرا بود

زنی که در غم غربت عجیب، تنها بود

زنی زلال، زنی مهربان، زنی بشکوه

زنی که بشکند از هیبتش صلابت کوه

بلند قامت و بالا بلند و دانشمند

دلش سراچه ی خون بود و لب پر از لبخند

اسیر بود اسارت به چنگ حیدری‌اش

دهان گشود جهان بر شکوه و سروری‌اش

نه اینکه هست فقط سرور زنان زینب

که هست سرور کلّ جهانیان زینب

زنی قیامت کبری زنی بلند اختر

زنی که بود به آزادگی سر و سرور

زنی چو زینب کبری سراغ دارد دهر‌؟

اگر که هست بگو نازنین بیارد دهر

که گفت این زن والا مقام مظلوم است؟

هر آنکه خُرد کند این شکوه محکوم است

به اختیار، بلا را گرفته در چنگش

غمین شده است به عالم نوای آهنگش

گُراز کی بتواند شکار شیر رود

و یا که شیر به روباه دون اسیر شود‌؟

چگونه می‌شود این نکته را تصوّر کرد

که سر شکسته شود شیر در مصاف و نبرد

عزیز! قصه ی زینب حکایت دگر است

که شیر ماده قوی‌تر ز هر چه شیر نر است

شده اسارت و ذلّت اسیر او یارا

مَبین به چنگ اسارت عزیز زهرا را

مخواه گریه بگیری به هر طریق که هست

شعور در همه حالی ز شور کور به است

 

شاعر: امیر عاملی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:185.txt">گوشه ی ویرانه</a><a class="text" href="w:text:186.txt">پیغمبر قرآن</a><a class="text" href="w:text:187.txt">ذات فاطمي</a><a class="text" href="w:text:188.txt">آینه های زلال</a><a class="text" href="w:text:189.txt">انگشت نشان</a></body></html>اینجا محیط سوز و اشک و آه و ناله است

اینجا زیارتگاه زهرای سه ساله است

اینجا دمشقی ها گلی پژمرده دارند

در زیر گل مهمان سیلی خورده دارن

اینجا دل شب کودکی هجران کشیده

گلبوسه بگرفته ز رگ های بریده

اینجا بهشت دسته گل های مدینه است

اینجا عبادتگاه کلثوم وسکینه است

اینجا زیارتگاه جبریل امین است

اینجا ع