بادتگاه زین العابدین است

اینجا زچشم خود گلاب افشانده زینب

اینجا نماز شب نشسته خوانده زینب

اینجا به خاکش هر وجب دردی نهفته

اینجا سه ساله دختری بی شام خفته

اینجا نخفته چشم بیدار رقیه

اینجا حسین آمد به دیدار رقیه

اینجا قضا بر دفتر هجران ورق زد

اینجا رقیه پرده یکسو از طبق زد

اینجا هُمای فاطمه آغاز کرده

اینجا کبوتر از قفس پرواز کرده

اینجا شرار از دامن افلاک می ریخت

زینب بر اندام رقیه خاک می ریخت

ای دوستان، زهرای دیگر خفته اینجا

یک زینب کبرای دیگر خفته اینجا

در گوشه ی ویرانه باغ گل که دیده؟

در خوابگاه جغدها بلبل که دیده؟

 

شاعر: غلامرضا سازگاردلش دریای صدها کهکشان صبر

غمش طوفان صدها آسمان ابر

دو چشم از گریه همچون ابر خسته

ز دست صبر ِزینب، صبر خسته

صدایش رنگ و بویی آشنا داشت

طنین ِموج آیات خدا داشت

زبانش ذوالفقاری صیقلی بود

صدا، آیینه ی صوت علی بود

چه گوشی می کند باور شنیدن؟

خروشی این چنین مردانه از زن

به این پرسش نخواهد داد پاسخ

مگر اندیشه ی اهل تناسخ

حلول روح او، در جسم زینب

علی دیگری با اسم زینب

زنی عاشق، زنی این گونه عاشق

زنی، پیغمبر ِقرآن ناطق

زنی، خون خدایی را پیمبر

زن و پیغمبری؟ الله اکبر!

 

شاعر: زنده یاد قیصر امین پورقلم به دست گرفتم که با خدا باشم

قلم به دست گرفتم که از شما باشم

قلم به دست گرفتم که از تو بنويسم

و با ثناي تو هم دوش انبيا باشم

قلم به دست گرفتم در انزواي خودم

که غرقتان شوم و از خودم جدا باشم

قلم به دست گرفتم که با دو بال غزل

در آسمان تو پَر وا کنم رها باشم

قلم به دست گرفتم در ابتدا امّا -

نشد مسافرتان تا به انتها باشم

قلم ز دست من افتاد و دم زدم از عشق

کبوتري شدم و پر زدم به شهر دمشق

 

براي آمدنت لحظه بي قراري کرد

زمين دوباره خروشيد و چشمه جاري کرد

فرشته روي زمين را به مَقدَمت مي شست

ملک زمينه ی شب را ستاره کاري کرد

مدينه آمدنت را در انتظار نشست

و بهر ديدن تو ثانيه شماري کرد

طلوع اشک فشانت به مادر و پدرت

هواي خانه ی شان را کمي بهاري کرد

شروع ابري و باراني تو و چشمت

مسير آمدنت را بنفشه باري کرد

ولي تمام، بهانست خوب مي دانم

من از نگاه تو شوق حسين مي خوانم

 

تو زينب آمدي و خواهر حسين شدي

تو زينت پدر و مادر حسين شدي

تو آمدي و من از خنده هات فهميدم

که ناز کرده اي و دلبر حسين شدي

تو در کتاب خدا نه، که بين مصحف عشق

نزول کرده اي و کوثر حسين شدي

رسيده اي و خداوند کرده مبعوثت

که بعد واقعه پيغمبر حسين شدي

تمام کوفه به هم ريخت تا لبت وا شد

چو خطبه خوان شدي و حيدر حسين شدي

اگرچه بانويي اما عليِ کرّاري

فقط به دست خودت ذوالفقار کم داري

 

کدام واژه رسد بر مقام تقديرت

کدام شعر و غزل مي کنند تصويرت

به فهم و درک مقامت عقول کل بشر

هنوز هم که هنوز ست مانده درگيرت

مفسران همه انگشت بر دهان هستند

ز آيه اي که شنيدي و طرز تفسيرت

حديث چشم تو ديده به ديده مي چرخد

و اشک ها همه مأمور امر تکثيرت

بدان که بعد علمدار، تو علمداري

فداي دست تو و شانه علمگيرت

تو در اسارتي اما جليله اي زينب

به حقِ حق، که تو الحق عقيله اي زينب

 

تويي انيس غم و غم مجانبت بانو

که اشک و غصه شده قوت غالبت بانو

چه باشکوه به صحرا رسيدي اما بعد -

کسي نماند که باشد مراقبت بانو

از آن طرف که بلا پشت هر بلا ديدي

ولي به عرش رسيده مراتبت بانو

به دست خط خودت حک شده به دفتر غم

تمام آنچه که ديدي، مصائبت بانو

ز دست مي دهد ايوّب عنان صبرش را

فقط ز خواندن قدري مطالبت بانو

اگر چه قد رشيدت خميد بي بي جان

کسي شکست شما را نديد بي بي جان

 

توان بده بپرم در هواي دستانت

توان بده که شوم غم سُراي دستانت

بگو از آن چه که حس کرد دست حيدريت

بگو که شعر بگويم براي دستانت

از آن امام بدون سپاه عاشورا

که بود ملتمس يک دعاي دستانت

از آن طناب ضخيم پُر از گل سرخي -

که داشت شرح غم ماجراي دستانت

از آن سه ساله ی پير پر از کبودي ها

که گيسويش شده بود آشناي دستانت

من از نسيم دو دست تو ياس مي بويم

به ذات فاطمي تو سپاس مي گويم

 

شاعر: محمد علي بيابانيآن قدر عاشقیم که املا نمی شود

مستی ما که در قلمی جا نمی شود

زلف مرا به پنجره های ضریح عشق

طوری گره زدند، دگر وا نمی شود

باید که ناز داشت، کمی نیز غمزه داشت

هر دختر قبیله که لیلا نمی شود

آن کس که خاک پای مریدان میکده ست

محتاج معجزات مسیحا نمی شود

«تاک» مرا به عشق تو در خُم گذاشتند

حالا شراب می شود و یا نمی شود

ما مثل باده ایم شبی امتحان کنید

انگور زاده ایم شبی امتحان کنید

 

شکر خدا که نام مرا مبتلا نوشت

از حاجیان کعبه ی سبز شما نوشت

شکر خدا که دست قدر، دست سرنوشت

نام مرا شریف ترین خاک پا نوشت

صبح ازل به خاک تو پیشانی ام رسید

این سجده را فرشته به پای خدا نوشت

از ما سوال شد که اسیر تو می شویم؟

ما خواستیم و آیه ی «قالو بلی» نوشت

بالای سر در حرم کبریاییش

نام تو را به خط خودش با طلا نوشت

یعنی تمام جلوه ی آل عبا تویی

آیینه ی تمام نمای خدا تویی

 

اعجاز بی مثال شما تا ادامه داشت

موسی ادامه داشت، مسیحا ادامه داشت

ای بارش همیشه ی سجاده های نور

در امتداد چشم تو دریا ادامه داشت

بانو اگر به آینه ها سر نمی زدید

تاریکی همیشه ی دنیا ادامه داشت

در آسمان چهارم افلاک جا زدیم

آیات ردّ پای تو اما ادامه داشت

تا زندگیت را به تماشا گذاشتی

آن عمر جاودانه ی زهرا ادامه داشت

ای آفتاب روشن شب های کربلا

ای زینب مدینه و زهرای کربلا

 

گفتیم آسمانی و دیدیم برتری

گفتیم آفتابی و دیدیم بهتری

گفتیم دختر اسد الله غالبی

ایّام کوفه آمد و دیدیم حیدری

تو از زمان کودکیت تا بزرگیت

شیوا ترین مفسّر الله اکبری

تو از کدام طایفه هستی که مستقیم

فیض از حضور علم خداوند می بری

بر شانه های سبز تو بار رسالت است

تو اولین پیمبر بعد از پیمبری

خورشید روی تو شرف مشرقین شد

یک نیمه ات حسن شد و نیمت حسین شد

 

ای ماورای حد تصوّر کمال تو

بالاتر از پریدن جبریل بال تو

از مادری چنین، چنین دختری شود

هم خوش به حال فاطمه هم خوش به حال تو

غیر از حسین فاطمه، چیزی ندیده ایم

در انعکاس آینه های زلال تو

نزدیک سایه های عبورت نمی شویم

نامحرمان عشق کجا و خیال تو؟

از گوشه های چشم تو ساحل درست شد

محض رضای پای تو محمل درست شد

 

تو زینبی و شیر زن بعد کربلا

تفسیر نفس مطمئن بعد کربلا

زهرا، نبی ،حسین و علی و حسن تویی

بانو تویی تو «پنج تن» بعد کربلا

گاهی که طعنه می شنوی صبر می کنی

یعنی تویی همان حسن بعد کربلا

ای گریه ی غریبی عریان بی کفن

حالا تویی و پیرهن بعد کربلا

قلبت تپید وسوره ی مریم شروع شد

غمگین ترین غروب محرّم شروع شد

 

ای سایه بلند اباالفضل بر سرت

ای بال جبرئیل گلستان معبرت

عباس هم رشیدی قد تو را ندید

از بس که سر بزیر بُود در برابرت

شب زنده دار شام غریبان کربلا

دل بسته بر نماز شب تو برادرت

ای خطبه ی صدای تو نهج البلاغه ات

وی محمل بدون جهاز تو منبرت

هجده سر بریده به دنبال چشم تو

هجده سر 