عت مى گويند) خدا از اينان راضى بود و در هر جنايتى كه مى كردند آزاد بودند و مقررات اسلام كه در كتاب و سنت است در حق ديگران وضع شده بوده است !
52-مروج الذهب : ج 2، صفحه 362؛ نهج البلاغه : خطبه 122؛ يعقوبى : ج 2 صفحه 160، ابن ابى الحديد: ج 1 صفحه 180.
53-يعقوبى : ج 2، ابى الفداء، ج 1، صفحه 172؛ مروج الذهب ، ج 2، صفحه 366.
54-تاريخ يعقوبى : جلد 2، صفحه 154؛ ابوالفداء: ج 1، ص 171.
55-يعقوبى : جلد 2، صفحه 152.
56-يعقوبى : جلد 2، ص 152.
57-هنگامى كه عثمان در محاصره شورشيان بود، به وسيله نامه از معاويه استمداد كرد. معاويه دوازده هزار لشگر مجهز تهيه كرده به سوى مدينه حركت نمود، ولى دستور داد در حدود شام توقف نمايند و خودش نزد عثمان آمده آمادگى لشگر را گزارش داد. عثمان گفت : تو عمدا لشگر را در آنجا متوقف كردى تا من كشته شوم ، سپس خونخواهى مرا بهانه كرده قيام كنى ! (يعقوبى : ج 2، صفحه 152؛ مروج الذهب : ج 3، صفحه ؛ طبرى : صفحه 402).
58-مروج الذهب : ج 2، صفحه 415.
59-به شاءن نزول آيه ((و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على آلهتكم ان هذا الشى ء يراد)) (سوره ص آيه 5) و آيه ((ولو لا ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا)) (سوره اسراء، آيه 73) و آيه ((ودوا لو تدهن فيدهنون )) (سوره قلم : آيه 9) در تفاسير روايتى مراجعه شود.
60-كتاب الغرر و الدر ر آمدى ، و متفرقات جوامع حديث .
61-مروج الذهب : جلد 2، صفحه 431؛ ابن الحديد: جلد 1، صفحه 181.
62-اشباه و نظاير سيوطى در نحو؛ ابن الحديد: جلد 1، صفحه 6.
63-رجوع شود به نهج البلاغه .
64-در بحبوحه جنگ جمل ، عربى خدمت على عليه السلام عرض كرد: يا امير المؤ منين ، تو مى گويى خدا واحد است ؟ مردم از هر طرف به وى حمله كرده گفتند: اى عرب ، مگر پراكندگى قلب و تشويش خاطر على عليه السلام را مشاهده نمى كنى كه به بحث علمى مى پردازى ؟! على عليه السلام به اصحاب خود فرمود: اين مرد را به خود بگذاريد، زيرا من در جنگ با اين قوم هم ، جز روشن شدن عقايد درست و مقاصد دين منظورى ندارم . سپ تفضيلا به پاسخ سؤ ال عرب پرداخت (بحار: ج 2، صفحه 65)
65-ابن ابى الحديد: ج 1، صفحه 69.
66-شيعه در اسلام : علامه طباطبايى ، از انتشارات دار التبليغ اسلامى قم ، چاپ دوم سال 1348 ش .
67-شيعه در اسلام : صفحه 129، به نقل از تذكرة الخواص : صفحه 27.
68-شيعه در اسلام : صفحه 129، به نقل از تذكرة از الخواص : صفحه 27؛ مناقب خوارزمى : صفحه 71.
69-مناقب آل ابى طالب عليه السلام : جلد 3 صفحه 221 و مناقب خوارزمى : صفحه 92.
70-وقايع الاءيام : محدث قمى ، از انتشارات كانون انتشارات سال 1351 شمسى ص 317
71-رمد: درد چشم .
72-قنطره : پل .
73-وقايع الايام : محدث قمى ، ص 321.
74-نقل از سرمايه سخن ، نشريه شماره 7 اداره كل اوقاف ، مرداد 1339، ج 3 صفحه 290.
75-خصائص العباسيه : صفحه 20.
76-اقتباس از كتاب : سيره عملى اهل بيت عليهما السلام ؛ امام على عليه السلام ؛ نوشته دانشمند محترم آقاى سيد كاظم ارفع ، صفحه 52 به بعد.
77-اين قسمت از حديث اشاره به اين آيه شريفه دارد كه خداى متعال مى فرمايد ((فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا كم و نساءنا و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله على الكاذبين )) (سوره آل عمران : آيه 61)
78-ينابيع المودة : صفحه 55 - 83.
79-ينابيع المودة : صفحه 55 - 83.
80-ينابيع المودة : صفحه 55 - 83.
81-ينابيع المودة : صفحه 55 - 83.
82-مناقب خوارزمى : صفحه 222.
83-مناقب خوارزمى : صفحه 222.
84-بحار: ج 39، صفحه 109.
85-ينابيع المودة : 76 - 133.
86-ينابيع المودة : 76 - 133.
87-امالى صدوق : صفحه 107.
88-ينابيع المودة : صفحه 75 - 76.
89-ينابيع المودة : صفحه 7576.
90-ينابيع المودة : صفحه 75 -76
91-ينابيع المودة : صفحه 75 - 76.
92-تاريخ شيعه : صفحه 48.
93-بحار: ج 28، صفحه 45.
94-بحار: ج 28 صفحه 45.
95-بحار، ج 100 صفحه 265.
96-اسرار آل محمد صلى الله عليه و آله : صفحه 21.
97-بيت الاءحزان : صفحه 159 (پايان قسمت اقتباس شده از كتاب آقاى سيد كاظم ارفع ).
98-اصول عقايد: صفحه 524، سيد عبد الرضا حجازى ، به نقل از كتاب غاية المرام : صفحه 539 و سفينة البحار: ج 1 صفحه 289.
99-اقتباس از: راه على عليه السلام ، آية الله سيد رضا صدر (متوفى 26 ج 1 سال 1415 ق ).
100-زندگانى قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام : عماد زاده ، صفحه 44، انتشارات كتابچى ، چاپ دوم سال 1370 ش ، به نقل از: مروج الذهب مسعودى - جناب الخلود - منتخب التواريخ - كامل ابن اثير - عمدة الطالب فى انساب ال ابى طالب - ناسخ - روضيه الصفا- جبيب السير - لب التواريخ - تاريخ طبرى و ساير كتب انساب .در پى خون خواهى

بـانـوى بانوان , پس از برادر شهيدش , بيش از يك سال و نيم زنده نماند.
ليكن در اين مدت كوتاه توانست جريان تاريخ ‌را عوض كند.
بـنـى امـيـه گمان بردند كه كشته شدن حسين و همه كسان او, آخرين قسمت از داستان تشيع خواهد بود.
در ايـن گـمـان هم , چندان غافل و خطاكار نبودند, زيرا ديگر اميدى به دودمان على نبود, كه از مـيـان آن هـا كـسـى قـيـام كند.
پس از آن كه همه مردانشان كشته شدند و جز كودكانى يتيم و بيوه زنانى داغ ديده باقى نمانده بود.
نـخست على كشته شد و روزگار بدون درنگ و انحراف مى گذشت و موقعيت معاويه مستحكم گـرديـد, مخصوصاوقتى كه در ميان مردم شايع شد كه به تحريك او همسر حسن بن على سرور دودمان على را زهر خورانيد.
روزگـار هـم چنان به سير خويش ادامه مى داد, بدون آن كه توجه كند كه چه شد و چه از دست رفت . سـپـس , در پيش چشم و گوش شيعيانش , حسين كشته شد و زمينه چنين بود كه اهل كوفه بار ديگر خيانت خود راتكرار كرده , پسر حسين , زين العابدين را براى بيعت دعوت كنند.
سپس , به وى خيانت نموده , تسليم دشمنانش كنندچنان كه با پدر و عمويش چنين كردند, در اين صحنه پيش از آن كـه پـرده بـيفتد, زينب ظاهر شد, تا اهل كوفه و ستم كاران بنى اميه را لعنت كند و سرزنش نمايد. الـبـته اين پرده هرگز نيفتاد و گمان ندارم كه روزى برسد كه اين پرده افتاده شود, مگر آن كه زمين و ساكنانش عوض شوند. زينب از اين دنيا نرفت مگر وقتى كه لذت پيروزى را دركام ابن زياد و يزيد و بنى اميه از ميان برد و قطراتى از زهرى كشنده در جام هاى پيروزمندان فرو ريخت .
دل خوشى و سرورى بود, ولى طولى نكشيد. پيروزى موقتى بود و ديرى نپاييد كه منتهى به چنان شكستى شد كه در آخر, حكومت بنى اميه را بر باد داد.
هـنـوز زيـنـب از مجلس يزيد قدم بيرون ننهاده بود كه يزيد احساس كرد در فرحى كه از كشتن حسين به او دست داده ,خللى راه يافت و روزبه روز در افزايش بود تا كم كم به صورت يك پشيمانى گزنده درآمد, و سه سال آخر عمر يزيد راتيره و تار كرد و از ناحيه او به ابن زياد شر بسيارى رسيد.
طبرى وابن اثير نقل مى كنند: مـوقـعـى كـه عبيداللّه زياد, حسين بن على (ع ) و برادرانش را بكشت و سرهاى آن ها را نزد يزيد فـرسـتاد, در ابتدا يزيدخشنود گرديد و عبيداللّه پيش او مقام عالى يافت .
ولى چيزى نگذشت كه پشيمان شد و مى گفت : چه مى شد كه من قدرى تحمل مى كردم و به حسين آن چه مى خواست مى دادم ؟ خداى پسر مرجانه را لعنت كند كه حسين را وادار به خروج كرد و ناچار نمود و سپس او را بكشت و در اثـر كـشـتن اومرا نزد مسلمانان مبغوض نم