 كرده , خود تماشاچى شدند.
ولى آنان قشون دولتى بودند كه به امر امير خود به جنگ آمده بودند.
دشمنان حسين و كشندگانش , همگى كشته شدند. ولى دوستان دغل بازش باقى ماندند. ايـن ها كسانى بودند كه پس از اين رفتار شوم مى رفتند, و با آسودگى و لاابالى گرى زندگى از سر مى گرفتند, و توجهى به گناه بزرگ خود و خيانت زشتشان نداشتند. مگر از رفتارى كه قبلا با امام على (ع ) و سپس با فرزندش حسن كردند, پشيمان شدند؟ هرگز! عـلى از دنيا رفت و حسن جهان را بدرود گفت , چنان كه ديديم .
رفتار اهل كوفه با حسين نيز از ميان مى رفت و جزچند سطرى در تاريخ و حكايتى چند بر زبان شب قصه گويان باقى نمى ماند. ولى بانوى بانوان زينب , بر پيكرهاى شهيدان ايستاد, و هنگامى كه اهل كوفه از ديدن دسته اسيران دختران رسول به گريه درآمده بودند, فرياد زد: آياگريه مى كنيد؟ اشكتان هرگز بند نيايد! اين نفرين در آسمان اثر كرد و اهل كوفه هرگز اشكشان بند نيامد.
و از همان دمى كه بانوى كربلا بايستاد وآن سخنان شورانگيز دردناك را بگفت , احساس پشيمانى كردند.
طبرى و ابن اثير مى گويند: تـا دو مـاه يا سه ماه پس از شهادت حسين , از وقتى كه خورشيد طلوع مى كرد, تا هنگامى كه بالا مى آمد, اهل كوفه ديوارها را خون آلود مى ديدند.
((81))
و آن دو مى گويند: وقـتـى كـه حسين كشته شد, ابن زياد از لشكرگاهش نخيله به كوفه بازگشت تا براى استقبال سرهاى كشته ها و اسراى دودمان رسول , آماده شود.
شيعيان كوفه يك ديگر را ملامت مى كردند و پـشـيمان بودند و آن را خطاى بزرگ مى دانستند كه حسين را براى يارى دعوت كردند, پس او را نديده گرفته , يارى اش ننمودند.
ديوارهاى كوفه سخنان زينب را منعكس مى كرد: آرى , به خدا بيشتر بگرييد و كمتر بخنديد, شما ننگ و رسوايى را به منتها رسانيديد, و اين ننگ از دامان شما شسته نخواهد شد. چگونه مى شود كه از ننگ كشتن جگر گوشه خاتم پيغمبران و سرور جوانان اهل بهشت پاك شويد. همگى تصديق كردند. و سخن گفتند.
گويى از زبان زينب سخن مى گويند. سخنگوى آن ها چنين گفت : پـسـر دخـتر پيغمبرمان را دعوت كرديم و از جان بازى در راه او دريغ كرديم , تا در كنار ما كشته شـد, نـه بـا دسـت يارى اش كرديم و نه با زبان از او به دفاع پرداختيم و نه با ثروتمان او را نيرومند ساختيم .
هـنـگـامـى كـه در پيشگاه پروردگار به ديدار پيغمبر خود نايل شويم , عذر ما چه خواهد بود, در صـورتى كه فرزند او, ونور ديده او, ذريه او و يادگار او در ميان ماكشته شد؟ به خدا سوگند, كه عذرى نداريم جز آن كه كشندگان او و هم دستانشان را بكشيم و يا آن كه در اين راه كشته شويم .
شـايـد پـروردگـارمـان را خشنود سازيم , ولى در عين حال , پس ازديدار خداى , از كيفر او ايمن نيستيم .
ديگرى دنبال سخنش راگرفت و گفت : مـاكسانى بوديم كه آماده شديم كه آل پيغمبرمان كه نزد ماآمدند, يارى كنيم و آن ها را به آمدن , تحريص و ترغيب كرديم .
هنگامى كه آمدند, سستى كرديم و بى عرضگى نشان داديم , منتظر شديم بـبينيم چه مى شود, تا فرزند پيغمبر ما ونور چشم او, و شيره جان او و قطعه اى از گوشت و خون او, در ميان ما, در برابر ما كشته شد.
خـيـزيـد, كه خدايتان خشمگين است .
سوى زنان و فرزندان خود نرويد تا وقتى كه خداى از شما خشنود گردد, به خداسوگند, كه گمان ندارم كه از شما خشنود شود, مگر با كشنده او بجنگيد و يا خود نابود شويد.
آن گاه اين آيه را تلاوت كرد: فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم , ((82)) خودتان را بكشيد, اين كارتان نزد آفريدگارتان براى شما بهتر است .
آرى , به خدا, گويى همه از زبان زينب سخن مى گفتند. اهـل كـوفـه از سال 61, سالى كه حسين كشته شد, خود را سرزنش كرده و هم ديگر را براى قيام مـى خـوانـدنـد و ابـزارجنگ را آماده مى ساختند, تا سپاهى فراهم شد كه در تاريخ به سپاه توابين ناميده شد.
شعار آن ها اين بود: كجايند خون خواهان حسين ؟ اين بار در نهان دست به كار نشدند و فعاليت ها را پنهانى انجام ندادند, بلكه تاريخ مى گويد: توابين علانيه بيرون آمده و آشكارا اسلحه مى خريدند و مجهز مى شدند و به همه كس مى گفتند: مـا دنـيـا را نـمى خواهيم و براى دنيا قيام نمى كنيم , ما براى توبه كردن و خون خواهى پسر دختر رسول خدا , پيغمبرخودمان , قيام كرده ايم .
هـنـوز سـال 65 هجرى نيامده بود كه فرياد آن ها: كجايند خونخواهان حسين ؟ زمين را زير پاى بـنـى امـيـه مـى لرزانيد وشهر كوفه ناظر بود كه همگى لباس رزم بر تن كرده , به سوى آرام گاه حسين مى روند و اين آيه را تلاوت مى كنند: فـتـوبـوا الـى بـارئكـم فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم , ((83)) به سوى آفريدگار خود بازگرديد وتوبه كنيد, و سراسر همه تن به كشتن دهيد تا نزد خداى سعادت مند شويد.
هـنـگـامى كه به قبر حسين رسيدند, همگى به يك بار ناله برآورده گريه و زارى آغاز كردند, كه بـيـشـتـر از آن روز مردمى گريان و ديدگانى اشك ريزان ديده نشد, يك روز و يك شب نزد قبر مبارك بماندند, مى گريستند و مى ناليدند و مى گفتند: بارالها ! بر حسين شهيد فرزند شهيد, رحمت فرست .
بـارالـهـا ! تـو را گـواه مى گيريم كه مابه دين آن هاييم و به راه آن ها قدم مى گذاريم و دشمن كشندگان آن ها هستيم ودوست دوست دارانشان مى باشيم . بارالها ! ما به پسر دختر پيغمبرمان ناروا زديم . بار پروردگارا! ما را بيامرز و از آن چه از ما سرزد, بگذر و توبه ما را بپذير.
بار پروردگارا ! اگر ما را نيامرزى و بر ما رحم نكنى , از زمره سياه روزان و بدبختان خواهيم بود.
پـيوسته پشيمانى و جوش وخروش آن ها در افزايش بود, از قبر دور شدند, و دليرانه مانند موج به سوى هزاران سربازى كه از سپاه بنى اميه آماده جنگ باآن ها بود, روانه شدند, و بالاترين آرزوشان ايـن بـود كـه در راه خون خواهى حسين كشته شوند, شايد سنگينى گناهشان سبك گردد و از كيفرشان كاسته شود.
از جانب بنى اميه امان داده شد, نپذيرفتند و فرياد زدند: ما در اين دنيا در خانه هاى خود در امان بوديم , خروج مابراى آن است كه در آخرت امان يابيم .
آن قدر كوشيدند, تا آخرين فردشان كشته شدند و يك تن از آن ها باقى نماند.
اعشى همدانى در باره هريك از آن ها مى گويد: دسـت از دنـيـا بـرداشـت و گـفت : آن را به دور انداختم و تا زنده هستم به سوى دنيا بر نخواهم گشت .
من به دنيايى كه مردم از نبودنش ناراحتند و براى رسيدن به آن مى كوشند, رغبتى ندارم .
آن گاه در باره همه گويد: همگى روان شدند, دسته اى به دنبال تقوا و پرهيزكارى مى گشتند و دسته اى توبه كرده , پشيمان بودند.
لشكر شام گروه گروه هم چون امواج دريا رسيدند و از هر سو به آن ها حمله كردند.
آنـان بـا شـامـيـان دلـيرانه جنگيدند و آن قدر استقامت كردند تا همه كشته شدند و از آن ها جز دستارهايى باقى نماند.
پـيـكرهاى پاره پاره اين مردم با استقامت روى زمين افتاده بود و باد جنوب و شمال بر آن ها ازاين سو و آن سومى وزيد.
آنـان كسانى بودند كه جز با ضربات شمشيرى كه فرق ها را دو نيمه كند و سرنيزه هايى كه تن ها را بشكافد, با دشمن روبه رو نشدند و چيزى نخواستند.
