بریده نگهبان معجرت

ای قله نجابت توحید، جای تو

عطر حضور فاطمه دارد حیای تو

 

شاعر: علی اکبر لطیفیان

ویژه ی میلاد حضرت زینب (س)کوفه شهری ست پر از فتنه و آشوب و بلا

صحنه ای از کرب و بلا

خلق ز اطراف و ز اکناف روان گشته سوی شهر

گروهی به جگر سوز و گروهی

به بصر اشک و گروهی زخوارج همه خشنود

ز خشم احد قادر معبود

همه منتظر عترت پیغمبر اسلام

به کوفه شده اعلام که از جور و جفا و ستم و گردش ایام

رسیدند به آیین اسارت حرم الله

به عز و شرف و جاه،

به اشک و شرر و آه ستادند و گشودند همه چشم تماشا،

که ببینند اسیران شه کرب و بلا را

 

در آن هلهله و شور، گروهی شده محزون و گروهی شده مسرور

گروهی زخدا دور، در آن عرصه ی محشر صدف بحر ولایت

ثمر نخل ولا، دخت علی، شیر خدا جلوه ی مصباح، هدا

شیرزن کرب و بلا، زینب کبرا، به همان شیوه ی حیدر

به همان عزّت مادر، به بلندای مقام دو برادر

به فصاحت، به بلاغت، به شهامت، به شجاعت، چو یکی کوه مقاوم

به خروش دل دریا، به نهیبی که صلای علوی داشت

به نام احد قادرمنان به چنین خطبه سخن گفت که دیدند به نطق اش نفس شیر خدا را

 

بعد حمد احد و نعت محمد همه دیدند که آن عصمت دادار ندا داد

که ای وای بر احوال شما مردم غدارِ ستم پیشه ی مکارِ جنایت گرِ بی عار

عجیب ست که دارید بدین ننگ به دل ناله به رخ اشک

الهی نشود اشک شما خشک و بگریید به این ننگ که بر دامن آلوده نهادید

شما آن زنی استید که بگسیخت همه رشته ی خود را و شما سبزی فاسد شده در مزبله هایید

شما همچو گچ روی مزارید

ندارید به جز زشتی و پستیّ و دورویی که خود آراسته مانند زنان در اجنبیانید

بگریید که پستید نخندید که مستید همین لکه ی ننگی که نهادید به دامن

به خدایی خدا پاک به صد بحر نگردد، نتوان شست به آب دو جهان ننگ شما را

 

وای بر حال شما مردم کوفه

به جگر پاره ی پیغمبر اسلام چه کردید که از آن

جگرِ ختمِ رسل پاره شد و سوخت

بدانید که از آتش بیداد شما سوخت دل فاطمه آن بضعه ی پیغمبر اکرم

به خود آیید و ببینید چه خون های شریفی زِ دم تیغ شما ریخته بر خاک

چه تن های لطیفی که ز شمشیر شما شد همه صد چاک

چه بی باک کشیدید به آتش حرم آل نبی را و کشاندید به صحرا و در و دشت

زن و دختر و اطفال صغیری که نهادند سر از کثرت وحشت به بیابان و دویدند

روی خار مغیلان و زدید از ره بیداد به کعب نی و سیلیّ ستم در حرم آل علی فاطمه ها را

به خدا پیش تر از این ستم و ظلم و جنایت چه به مکّه چه مدینه

چه سر کوچه و بازار ندیدند ندیدند قد و قامت ما را

 

گر از این ظلم و ستم ابر شود آتش و باران همه خون گردد و چون سیل ببارد

به زمین یا که سماوات شوند از همه سو پاره و ریزند ز افلاک

به روی کره ی خاک و یا باز شود کام زمین و بکشد در دل پر آتش خود خلق جهان را

عجبی نیست، شما نامه نوشتید که فرزند پیمبر به سوی کوفه بیاید

در رحمت به سوی خلق گشاید

همه گفتید که باید پسر فاطمه بر ما ره توحید نماید

به چه تقصیر کشیدید به رویش ز ره کینه و تزویر همه نیزه و شمشیر

گه از سنگ و گهی تیر

کجا رفت جوانمردی و قدر و شرف و غیرت و مردانگی افسوس که کشتید

پس از کشتن هفتاد و دو تن مثل علی اکبر و عباس نهادید به نی رأس امام شهدا را

 

کوفه رفته ست فرو یکسره در ننگ

از این خطبه شده زاده ی مرجانه دگر شیشه ی عمرش هدف سنگ

که ناگاه سر یوسف زهرا به سرِنیزه عیان گشت

همان رو به روی محمل زینب همه گفتند امان از دل زینب

به جبین خون و به رخ زخم و به لب آیه ی قرآن

چه دل انگیز صدایی، چه ندایی

چه نوایی که زمام سخن از زینب مظلومه گرفته

نه همین برد دل خواهر خود را که دل دشمن خود را

نه دل دشمن خود را که دل قاتل خود را همه گشتند

در آن جلوه گری محو جمالش

همه مبهوت جلالش

همه دادند به انگشت نشانش

نگه او به روی زینب و زینب نگه افکند به رویش که هلالم

چه قَدَر زود غروبِ تو سیه کرد همه ارض و سما را

 

گل احمد، گل حیدر، گل زهرا

همه ی آرزوی من به سر و صورت خونین و به پیشانی بشکسته و لب های

به خون شسته و چشمان خدا بین و به اشکی که روان ست ز چشمت

به رگ پاره و خونی که روان ست ز رگ های گلویت

نگهم کن، نگهم کن، نگهم کن که دلم پاره شد از نغمه ی قرآنِ سرت بر سر نیزه

عجبا فاطمه می گفت به من قصه ی داغ تو

نمی گفت که روزی به سر نیزه سر پاک تو بر محمل من سایه کند

لب بگشا ای به لبت آیه ی قرآن نه به من با گل نورسته خود حرف بزن

در تب و در تاب شده، بر تو دلش آب شده

تا ز تنش روح نرفته ست بخوان بار دگر آیه ی قرآن و بگو ذکر خدا را

 

شاعر: غلامرضا سازگارپيش گفتار

بـازشـنـاسـى زنـدگـانـى اهـل بيت (ع ) به صورت كامل در جامعه امروزى - كه فرصت كامل و ارزشمندى را براى انديشمندان امت محمدى فراهم ساخته - ضرورتى اجتناب ناپذير است به ويژه آن كه در طى اعصار مختلف و ساليان دراز,همواره سعى دشمنان دانا و احيانا دوستان كج انديش در تحريف و نابودى آن بوده است .
مـوضـوع ايـن كـتـاب هم در اين باره , گزارشى است داستان گونه از زندگى پر فراز و نشيب و عبرت آموز عقيله بنى هاشم وبزرگ ترين بانوى اسلام در زمان خويش , يعنى زينب كبرى (ع ).
مـطالبى كه در صفحات اين كتاب خواهيد خواند, تنها سرگذشت پرماجراى بانوى كربلا نيست بـلـكه رويدادهايى است تكان دهنده و غم انگيز از تاريخ مسلمانان در مقطع خاصى از تاريخ صدر اسـلام كـه در اثـر برخورد دو حركت كاملامتفاوت و متضاد - بعد از رحلت پيغمبر اكرم (ص ) - به وجود آمد, حركتى كه مى كوشيد روش و منش رسول خدا(ص ) را در تمام ابعاد فكرى و اجتماعى و ...
دنـبـال كـرده و نـگـاهبان سنن الهى باشد و حركتى كه مى خواست نظام سياسى و اجتماعى دوران جاهليت را در قالب ديگر و مورد قبول خويش , بر كرسى نشاند.
اهل بيت عصمت (ع ) و خاندان پيغمبر خدا, همراه ياران اندك و خدا باوران قليل , بر عقيده خويش پـاى فـشـرده و اسلام ناب محمدى را از گزند نامحرمان حفظ نمودند, البته جان بر سر عقيده گذاشته و تاوان بس سنگينى پرداختند كه حماسه پرسوز و گداز حسينى در ايام عاشورا از همان گونه هاست .
دگر انديشان مى خواستند از جديد الاسلام بودن مردم سود جسته و با نقاب خليفة رسول اللّه و بـهـره گيرى از بيعت ناس , فرهنگ وحى را درپس پرده ظلمانى باقى مانده از جاهليت استتار كـنـنـد تا آن جا كه تدوين سنت نبوى را نيزگناهى نابخشودنى و عملى حرام جلوه دادند, ولكن حركت سنجيده و عقلايى اهل بيت (ع ) اين خواسته آنان راباناكامى مواجه ساخت .
زيـنـب كبرى , در برهه اى از زمان - در حالى كه غل و زنجير بر تن داشت و در مجموعه اى از اسرا قـرار گـرفته بود - رهبرى اين حركت را به عهده گرفت و به تصديق دوست و دشمن توانست به خوبى از عهده برآيد و رسالت خويش را به پايان برد.
مـؤلـف دانـشـمـنـد و مـترجم عالى مقام توانسته اند با قلم شيوا و سحرآميز خويش , گوشه اى از حقيقت رسالت زينب كبرى راكه در راستاى رسالت برادر و پدر و جدش قرار داشت , نشان دهند.
خداوند متعال آنان را با شهداى كربلا محشور فرمايد.
در اين چاپ , نكات زير مورد تو