ند او اهل دعا نيست

به پيشانى نشان سجده دارد

دلى چون او گرفتار خدا نيست

به كامش ريخته علم لدنى

اگر چه اوج علمش بر ملا نيست

بدون نام او سوگند بر عشق

كه نامى از حسين و كربلا نيست

ز بس از خود نشان داده كرامت

دلم باور ندارد او خدا نيست

خدايى خدا در دست عباس

تمام ماسوى سرمست عباس

مقامش در سما باب ‏الحسين است

براى انبياء باب الحسين است

تمام اختيار عشق با اوست

كه از سوى خدا باب ‏الحسين است

اگر از حضرت زهرا بپرسى

بگويد پور ما باب ‏الحسين است

براى هركه اشك ديده دارد

شه مشكل گشا باب الحسين است

ز خاك علقمه گرديده معلوم

كه او در كربلا باب‏ الحسين است

چو سقّا بود اما تشنه آب

"بنفسى انت" بر او گفته ارباب

حماسه آفرين كربلا اوست

امير دومين لافتى اوست

نشد شمشير در دستش بگيرد

عيان سازد همان شير خدا اوست

حريم علقمه در ياد دارد

عزيز حضرت خيرالنساء اوست

بگويد مشك پاره پاره با ما

عطش گويد به عالم باوفا اوست

چه لبهايى به دست او نشسته

تقرب آفرين اوليا اوست

به وصفش اين كلام آخر بيان‏است

عموى حضرت صاحب ‏زمان است
دنياى وفا عباس
شاعر : مسعود جوهرى

مژده مژده مژده

ماه مدنى آمد

عباس على آ

مژده مژده مژده

آمد ثمر حيدر

اميد دل خواهر

مژده مژده مژده

عيدى همه امشب

با خواهر او زينب

فرزند دلبند شاه مردان است

همسنگر سالار شهيدان است

آمد آمد آمد

درياى حيا عباس

دنياى وفا عباس

اُم البنين را نور ديدگان است

همسنگر سالار شهيدان است

امشب امشب امشب

خورشيد لقا تابيد

شد محو رخش خورشيد

كى خورشيد عالم چون او تابان است

همسنگر سالار شهيدان است

زهرا زهرا زهرا

نور دو عينت آمد يار حسينت آمد

كربلا ساقى لب تشنگان است

همسنگر سالار شهيدان است

مولا مولا مولا

با عقده در گلو

زد بوسه بدست او

دستش گره گشاى انس و جان است

همسنگر سالار شهيدان است

عباس عباس عباس

سردار سپاه دين

قربانى راه دين

عم كرام صاحب الزمان است
سلطان وفا
شاعر : محمود  ژوليده

هرچند كه راه هنر مدح نپويم

حيف است ز اوصاف اباالفضل نگويم

 

پرسند اگر سرور و سلطان ادب كيست

جز نام اباالفضل به هر بزم نگويم

روزى اگر از شهر وفا گم شوم آن روز

كويى بجز از خانه عباس نجويم

امروز اگر خار سر راه وفايم

فردا چو گلى پيش ره يار برويم

وقت است كه ساقى، مِى اخلاص و صفا را

ريزد به سر و صورت و حلقوم و گلويم

صد مخزن ديوان چه كنم مدح و ثنايش

جز غنچه وصفش نتوان هيچ ببويم

عمري است به درگاه اباالفضل گدايم

همواره ثنا خوان خداوند وفايم

من ساقى ام و باده من مدح نگار است

مديون اباالفضل بود هركه خمار است

لب تشنه از اين در اَحَدى دور نگردد

ميخانه عشاق مگر بى كس و كار است

هربتكده را حاوى يك‏صورت و معنى‏است

مقصود من از بت رخ زيباى نگار است

امشب كه پرى خانه معشوق گشودند

رخسار مگو صورت او باغ بهار است

او جن و پرى نيست كه انسان كريم است

مشغول خداوند به هر ليل و نهار است

شب قائم زهد است و سحر عازم هيجا

گه عابد سجاده و گه شير شكار است

دلدار من آن است كز او عيد بريزد

از قامت او يكسره توحيد بريزد

من تا به ابد دامن عباس بگيرم

خواهم كه سر برگ گل ياس بميرم

او داده مرا سر خط جانبازى و ايثار

اينگونه ز استاد وفا درس بگيرم

استاد مسلم به على اكبر ليلاست

هرچند كه فرمود: تويى مرشد و پيرم

ما در كَنَف يار چه گوئيم كه ارباب

فرمود: كه عباس بود پشت و مجيرم

او دست على؛ دست على دست خداوند

هيهات من از دست خدا دست نگيرم

جا داشت رُخ كعبه دوباره بشكافد

گويد چو پدر بر پسر امروز اسيرم

آن ماه كه خيزد به قدش جا زد خورشيد

آمد ز نهان خانه خمخانه توحيد

خمخانه توحيد همين جاست بيائيد

ميخانه اميد همين جاست بيائيد

كيل نظر و سنجش نور است جمالش

پيمانه خورشيد همين جاست بيائيد

آن معجزه را چشم مگو باغ ستاره است

گلخانه ناهيد همين جاست بيائيد

گر در طلب زندگى خُلد برينيد

آن خانه جاويد همين جاست بيائيد

آنجا كه شنيديد ازل تا به قيامت

مستانه مستيد همين جاست بيائيد

اين است به واللَّه خداوند مجسم

پايانه تمجيد همين جاست بيائيد

آن پاكدلانى كه به خلقت چو عروسند

جا داشت كه دستان اباالفضل ببوسند

موساست عصايش نى دستان اباالفضل

عيساست خود از جُرگه مستان اباالفضل

الياس كه بر مجمع درياست مُوكِّل

خود تشنه يك جرعه مستان اباالفضل

ايوب كه صبرش به جهان است زبانزد

در صبر بُود مات غمستان اباالفضل

ذوالكفل، كه مى‏كرد كفالت به رسولان

خود تحت تكفل پى دستان اباالفضل

يوسف كه بود بين رسل جلوه خورشيد

باشد رخ او شمع شبستان اباالفضل

ادريس كه درسش همه بود آيه حكمت

در درس وفا طفل دبستان اباالفضل

آن شكه كه مخول تب نمرود، شكسته

حيران بت روى اباالفضل نشسته

دل تشنه افراطى لبخند اباالفضل

سر، طالب خطاطى سربند اباالفضل

خواهند چو بخشند قداست به كلامى

آيد به زبان آيه سوگند اباالفضل

اوتاد اگر همت عباس بخواهند

بايست ببندند كمربند اباالفضل

قامت نه قيامت نه، امامت به پناهش

خلّاق نياورد همانند اباالفضل

دانيد كه نسل قمر نور كدامند؟

آرى مه و خورشيد دو فرزند اباالفضل

چون صاحب تيغ علوى باز بيايد

باشد علمش دست توانمند اباالفضل

زيباست كمى روضه عباس بخوانيم

سخت است ز پرپر شدن ياس بخوانيم

در ميكده كام عطش آشام كه ديده؟

ميخانه بى ساقى و بى جام كه ديده؟

از دست كريمى ز بلندى كرامت

بر پاى كريم اين همه اكرام كه ديده؟

بر روى زمين گرد علمدار رشيدى

مشك و علم و بيرق گمنام كه ديده؟

در گرد طواف حرم خون خدايى

بر جسم شفق لاله احرام كه ديده؟

از بعد رجز خوانى خونين حماسه

بالين سر يار، دل آرام كه ديده؟

دو ديده و يك قلب به يك تير ندوزند

اين شكل معمايى اهرام كه ديده ؟

تا قامت اللهى آن ماه دو تا شد

اى واى، ستون كمر شاه دو تا شد
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:377.txt">ميراب  آب</a><a class="text" href="w:text:378.txt">سقا</a><a class="text" href="w:text:379.txt">سپهسالار عشق</a><a class="text" href="w:text:380.txt">رحم الله عمّى العباس (ع) (1)</a><a class="text" href="w:text:381.txt">رحم الله عمّى العباس (ع) (2)</a><a class="text" href="w:text:382.txt">اوصاف اباالفضل</a><a class="text" href="w:text:383.txt">عشق ناب عباس</a><a class="text" href="w:text:384.txt">مرام اباالفضل (ع)</a><a class="text" href="w:text:385.txt">آمد آن ماه</a><a class="text" href="w:text:386.txt">قبله حاجات ما</a></body></html>ميراب  آب
شاعر : سيد عباس جوهرى

عُشاق چون به درگه معشوق رو کنند

از آب ديدگان ، تن خود شستشو کنند

اول قدم ز جان و سرخويش بگذرند

وزخون دل تهية غسل و وضو کنند

از تيغ دوست بر تنشان زخمى اررسد

آن زخم راز سوزن مژگان رفو کنند

هر تير آبدار که آيد زشست دوست

آن تير را بسينه سوزان فرو کنند

قربان عاشقى که شهيدان کوى عشق

در روز حشر رتبه او آرزو کنند

عباس نامدار که شاهان روزگار

از خاک کوى او طلب آبرو کنند

ميراب آب بود لب تشنه جان سپرد

ميخواست آب کوثرش اندر گلو کنند

بى دست رفت داد خدا دست خود به وى

آنان که منکرند بگو روبرو کنند

گر دست او نه دست خدائيست پس چرا

باب