لكات

مادرت فاطمه است امّ البنين

خواهرت زينب است خير بنات

پرى و حور و انس و جان و ملك

محور در آفرينش تو و مات

كس نديدم كه رو سپيد شود

چون تو در امتحان صبر و ثبات

تو چه شبها به روز آوردى

در مناجات قاضى الحاجات

با خدا هر كه چون تو دارد راه

ناخدائى كند به فلك نجات

با خدا هر كه چون تو دارد راه

ناخدائى كند به فلك نجات

تو همان عبد صالحى كه سلام

بر تو فرض است در حريم صلوت

بر تو اى مهر دلفروز درود

بر تو اى ماه هاشمى صلوات

من و وصف كمال تو حاشا

من و شرح جلال تو هيهات

به درت آمدم ز روى نياز

به برت آمد به بوى برات

به من از خرمن هدايت خويش

خوشه اى هديه كن به رسم زكوت

كربلا را نديده ام اما

موج اشك منست شط فرات

من بيمايه سخن نشناس

تو بگو با بضاعت مزجات

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس

اى فدائى راه دين عباس

كشته مكتب يقين عباس

هست آئينه دل پاكت

روشن از نور ياد سين عباس

ده چه زيبا كشيد نقش ترا

قلم صورت آفرين عباس

به جمالت حسين مى نگرد

با دو چشم خداي‌بين عباس

تو ابوفاضلى و ام بنين

ز تو نازد به آن و اين عباس

به محمد قسم عجب نبود

از چنان مرتضى چنين عباس

تو به دانشگه وفا دارى

هستى استاد راستين عباس

روز پيكار چون على دارى

دست قدرت در آستين عباس

شد قيام تو خونفشان اما

شد پيام تو دلنشين عباس

طوق مهر و دلنواز ولى

تيغ قهر تو آتشين عباس

شور عشقى كه در وجود تو هست

روح بخشد به ماء و طين عباس

پرچم عشق را بدست تو داد

رهبر خوب و نازنين عباس

تو علمدار "فضل اللهي"

در سپاه "مجاهدين" عباس

كيستم من زخرمن فيضت

در هم حال خوشه چين عباس

من به مدح تو كمتر از همه ام

در مديح تو بيش از اين عباس

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس

با تو از بس كه انس دارد دل

ذكر خير تو يادم آرد دل

كربلاى تو كعبه عشق است

شوق كرب و بلات دارد دل

دارد از شور عشق تو هيجان

ترسم از شوق جان سپارد دل

با كمال ارادت و اخلاص

سربپاى تو مى گذارد دل

گر تو دلبر اشارتى بكنى

از زمين و زمان ببارد دل

يك نفس بى غمت بسر بردن

من نيارم چگونه يارد دل

شكر نعمت نه من توانم گفت

حق خدمت بجا نيارد دل

بر رگ و ريشه ام بهر ضربان

" يا ابوالفضل " مى نگارد دل

جاى عشق است و بر همه اعضاء

زين جهت امتياز دارد دل

گرم شوق توأم و گر فرياد

از سويداى دل برآرد دل

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس

اين كه شعرم تراست و نوشين است

اثر گريه‌هاى دوشين است

گريه آبى بر آتش غمهاست

گريه بر درد و داغ تسكين است

گريه آئينه صفاى درون

گريه آرام رنج ديرين است

خون چكد از گلاب گريه من

چكينم روزگار گلچين است

مى رسد چشم زخم بر چشمى

كه بصيرستو عاقبت بين است

يا ابوالفضل‌ اى كه در تو نهان

سرّ‌ طاها و رمز ياسين است

حكمفرما، ولايت پدرت

بخدا در محيط تكيون است

شعرم از داغ تو ملال انگيز

طبعم از غصه تو غمگين است

سپر سينه است شكست چرا

آخر اين سينه طور سينين است

بر لب آب تشنه جان دادن

راه و رسم برادرى اين است

عزم و رأى تو در خور تمجيد

همت تو سزاى تحسين است

خون پاكت بروى خاك نوشت

مرگ با افتخار شيرين است

تا ابد هست زنده و جاويد

چون تو هر كس كه كشته دين است

من كه چون شمع در مصائب تو

بسترم خاك و خشت بالين است

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس
رحم الله عمّى العباس (ع) (2)
شاعر : محمد جواد غفور زاده

به جمال تو اى حبيب خدا

دل جدا عاشق است و ديده جدا

شيرمرد جهادى و جاريست

در رگ و ريشه تو خون خدا

همت و سعى تو مبدل كرد

ظلمت كفر را به نور هدى

تو و با ظلم آشتى هرگز

تو و با ظالم اعتنا ابدا

اى به محرا ب عشق غرقه بخون

بيخود از خود چرا شدى بخود آ

از تب و تاب تو بوادى قدس

شجر طور آمده به صدا

همه شب مادرت چو مرغ سحر

مترنّم بود به  وا ولدا

زير بار غم تو مى ترسم

بشكند پشت سيد الشهداء

جان پاك تو شد فداى كسى

كه  له روح العالمين فدا

چون تو در را انقلاب حسين

دين خود را كسى نكرد، ادا

چه بگويم گه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس

دل و جانى خداى جو دارى

آدمى و فرشته خو دارى

اى محبت شعار مهرآئين

سيرت و صورت نكو دارى

ها، تو آنى كه تكيه در همه حال

به عنايات و فضل هو دارى

معتصم گشته اى به حبل الله

صحبت از لا تفرقوا  دارى

پيش ارباب ظلم و استعمار

سر تسليم كى فرود آرى

شده اى محو شاهد ازلى

جز شهادت چه آرزو دارى

گر دو دستت بخاك افتد باز

سر پيكار با عدو دارى

گر اميد تو نااميد شود

زمزمه " ان قطعتموا " دارى

نشوى تا شهيد، وا نشود

عقده هائى كه در گلو دارى

گرچه زهرا نبود مادر تو

بخدا رنگ و بوى او دارى

شرمساريم ماو بهر فرج

تو دعا كن كه آبرو دارى

خسروا با وجود اينمه دل

كه تو در هر شكنج مو دارى

با چنين جلوه وجلال و جمال

كه تو اى مهر ماهر و دارى

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس

آفرينش بود سرا پا چشم

كه تو خورشيد رخ كنى واچشم

در فضا جلوه تو مى بيند

مى كنمد كار در افق تا چشم

بوسه بر بازوى تو داد و گريست

تا به دست تو دوخت مولى چشم

بسته بر گيسوى تو زينب دل

دوخته بر قد تو زهرا چشم

دل به مهر تو داده ايم امروز

تو هم از ما مگير فردا چشم

تو شهيد كنار علقمه اى

از تو پوشيد زينب آنجا چشم

سپر تيز سينه است اگر

چون گرفتى تو تير را با چشم

همه اعضاى تو سپر هستند

پيش پيكان مرگ حتى چشم

در عزاى تو روز تاسوعا

يا دلم غرق خون بود يا چشم

هر سه موى من ز سوز جگر

گريد از داغ تو نه تنها چشم

آرزو داشتم به ديدن تو

بنگرد جلوه خدا را چشم

يا لياقت نداشت ديده و يا

سر يارى نداشت با ما چشم

اى تو همچون على خدا را دست

بر  مگير از "شفق" خدا را چشم

طلب مدح كردم از طبعم

سر بگوشم نهاد و گفتا چشم

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس

اى سرود غمت ترانه ما

عشق تو بحر بى كرانه ما

اين نسيم سحر كه مى گردد

چون پرستو به گرد خانه ما

ديده بهر نثار مقدم دوست

يك چمن گل بر آستانه ما

ديده با ياد شاهدان شهيد

رويش نور از جوانه ما

بسكه در جام سرخ لاله چكيد

گوهر اشك دانه دانه ما

هر كجا لاله از زمين رويد

هست داغ دلش نشانه ما

گرچه بر فرق دشنمنان آمد

بى امان تيغ و تازيانه ما

گرچه خود شرق وغرب افسونگر

در شگفت‌اند از افسانه ما

ما عقابيم و آسمان پرواز

اوج عشق است آشيانه ما

آرى اى ماه هاشمى طلعت

اى غمت داغ جاودانه ما

اسوه ماست تا كه  ثار الله

هست دو روزمان زمانه ما

مى كند شور روز عاشورا

جلوه در يورش شبانه ما

غير شش گوشه مزار حسين

نيست نقش نگار خانه ما

ما جمال حسين مى جوئيم

كعبه و كربلا بهانه ما

ذكر لبيك يا حسين بود

دلنشين شعر عاشقانه ما

با تو از لاله هاى پرپر باغ

كه نهادند سر بشانه ما

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباساوصاف اباالفضل
شاعر: جواد حيدرى

هرچند كه راه هنر مدح نپويم

حيف است ز اوصاف اباالفضل نگويم

پرسند اگر سرور و سلطان ادب كيست

جز نام اباالفضل به هر بزم نگويم

روزى اگر از شهر وفا گم شوم آن روز

كويى بجز از خانه عباس نجويم

امر