ز اگر خار سر راه وفايم

فردا چو گلى پيش ره يار برويم

وقت است كه ساقى، مِى اخلاص و صفا را

ريزد به سر و صورت و حلقوم و گلويم

صد مخزن ديوان چه كنم مدح و ثنايش

جز غنچه وصفش نتوان هيچ ببويم

عمري است به درگاه اباالفضل گدايم

همواره ثنا خوان خداوند وفايم

من ساقى ام و باده من مدح نگار است

مديون اباالفضل بود هركه خمار است

لب تشنه از اين در اَحَدى دور نگردد

ميخانه عشاق مگر بى كس و كار است

هربتكده را حاوى يك‏صورت و معنى‏است

مقصود من از بت رخ زيباى نگار است

امشب كه پرى خانه معشوق گشودند

رخسار مگو صورت او باغ بهار است

او جن و پرى نيست كه انسان كريم است

مشغول خداوند به هر ليل و نهار است

شب قائم زهد است و سحر عازم هيجا

گه عابد سجاده و گه شير شكار است

دلدار من آن است كز او عيد بريزد

از قامت او يكسره توحيد بريزد

من تا به ابد دامن عباس بگيرم

خواهم كه سر برگ گل ياس بميرم

او داده مرا سر خط جانبازى و ايثار

اينگونه ز استاد وفا درس بگيرم

استاد مسلم به على اكبر ليلاست

هرچند كه فرمود: تويى مرشد و پيرم

ما در كَنَف يار چه گوئيم كه ارباب

فرمود: كه عباس بود پشت و مجيرم

او دست على؛ دست على دست خداوند

هيهات من از دست خدا دست نگيرم

جا داشت رُخ كعبه دوباره بشكافد

گويد چو پدر بر پسر امروز اسيرم

آن ماه كه خيزد به قدش جا زد خورشيد

آمد ز نهان خانه خمخانه توحيد

خمخانه توحيد همين جاست بيائيد

ميخانه اميد همين جاست بيائيد

كيل نظر و سنجش نور است جمالش

پيمانه خورشيد همين جاست بيائيد

آن معجزه را چشم مگو باغ ستاره است

گلخانه ناهيد همين جاست بيائيد

گر در طلب زندگى خُلد برينيد

آن خانه جاويد همين جاست بيائيد

آنجا كه شنيديد ازل تا به قيامت

مستانه مستيد همين جاست بيائيد

اين است به واللَّه خداوند مجسم

پايانه تمجيد همين جاست بيائيد

آن پاكدلانى كه به خلقت چو عروسند

جا داشت كه دستان اباالفضل ببوسند

موساست عصايش نى دستان اباالفضل

عيساست خود از جُرگه مستان اباالفضل

الياس كه بر مجمع درياست مُوكِّل

خود تشنه يك جرعه مستان اباالفضل

ايوب كه صبرش به جهان است زبانزد

در صبر بُود مات غمستان اباالفضل

ذوالكفل، كه مى‏كرد كفالت به رسولان

خود تحت تكفل پى دستان اباالفضل

يوسف كه بود بين رسل جلوه خورشيد

باشد رخ او شمع شبستان اباالفضل

ادريس كه درسش همه بود آيه حكمت

در درس وفا طفل دبستان اباالفضل

آن شكه كه مخول تب نمرود، شكسته

حيران بت روى اباالفضل نشسته

دل تشنه افراطى لبخند اباالفضل

سر، طالب خطاطى سربند اباالفضل

خواهند چو بخشند قداست به كلامى

آيد به زبان آيه سوگند اباالفضل

اوتاد اگر همت عباس بخواهند

بايست ببندند كمربند اباالفضل

قامت نه قيامت نه، امامت به پناهش

خلّاق نياورد همانند اباالفضل

دانيد كه نسل قمر نور كدامند؟

آرى مه و خورشيد دو فرزند اباالفضل

چون صاحب تيغ علوى باز بيايد

باشد علمش دست توانمند اباالفضل

زيباست كمى روضه عباس بخوانيم

سخت است ز پرپر شدن ياس بخوانيم

در ميكده كام عطش آشام كه ديده؟

ميخانه بى ساقى و بى جام كه ديده؟

از دست كريمى ز بلندى كرامت

بر پاى كريم اين همه اكرام كه ديده؟

بر روى زمين گرد علمدار رشيدى

مشك و علم و بيرق گمنام كه ديده؟

در گرد طواف حرم خون خدايى

بر جسم شفق لاله احرام كه ديده؟

از بعد رجز خوانى خونين حماسه

بالين سر يار، دل آرام كه ديده؟

دو ديده و يك قلب به يك تير ندوزند

اين شكل معمايى اهرام كه ديده؟

تا قامت اللهى آن ماه دو تا شد

اى واى، ستون كمر شاه دو تا شدعشق ناب عباس
شاعر : سيد رضا مؤيد

اى ماه سه آفتاب عباس

عشقى تو و عشق ناب عباس

آئين امام دوستى را

دادى تو به شيخ و شاب عباس

بودى تو كتاب حُسن و افسوس

صد پاره شد اين كتاب عباس

آقاى شباب اهل جنّت

نور دل بو تراب عباس

با نغمه جان من فدايت

كرده است تو را خطاب عباس

با موكت عصمت و امامت

هم محمل و هم ركات عباس

اى ماه سپهر خون كه گرديد

بر گرد تو آفتاب عباس

آنجا كه زتاب عشق مي‌ريخت

گلبرگ رخت گلاب عباس

هر قطره خون دست و فرقت

شد چشمه انقلاب عباس

اى روح سكينه، جان زينب

بر پيكر اضطراب عباس

ميداد به اهل يت اطهار

ديدار صبر و تاب عباس

در گريه بسى سؤال دارند

طفلان نخورده آب عباس

برخيز و بده سؤالشان را

با زخم سرت جواب عباس

اصغر زعطش نبرده خوابش

رفتى تو چرا بخواب عباس

برخيز و دوباره آب بردار

كن سوى حرم شتاب عباس

از شرم لبان تشنه، او

شد آب،‌دلش كباب عباس

با لذت تشنگى گذشتى

از دجله و شط آب عباس

كلب ره تو " مؤيدم " من

اى فخر بنى كلاب عباس

سوگند به زينبت كه بر من

لطف آور و رخ متاب عباس
مرام اباالفضل (ع)
شاعر : سيد صادق حسينى يزدى

خيل ملك ملتجى به نام اباالفضل

جن و بشر سر بسر غلام اباالفضل

هر كه بود در دلش فروغ هدايت

مى شود آگاه از مقام اباالفضل

اهل وفا نيست هر كسى كه نياموخت

درس وفادارى از مرام اباالفضل

گر علمش سرنگون شده است بلند است

رايت مردى به احترام اباالفضل

چشم فلك خيره شد چو ديد به ميدان

چهره همچون مه تمام اباالفضل

اهل جفا مرگ خود به چشم بديدند

شد چو به ميدان بپا قيام اباالفضل

ساقى همت به دشت كرببلا ريخت

باده ايثار جان به جام اباالفضل

تشنه درون شد به شط و تشنه برون شد

گر چه نبود آب شط حرام اباالفضل

تا ببرد آب سوى خيمه طفلان

بود همه سعى و اهتمام اباالفضل

آه از آن دم كه اوفتاد به ميدان

از سر زين سرو خوش خرام اباالفضل

در نفس واپسين به سوى حرم بود

ناله ادرك اخا پيام اباالفضل

صحبت حال سكينه بود و غم آب

با شه دين آخرين كلام اباالفضل
آمد آن ماه
شاعر : قاسم رسا

آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش

جلوه گر نور خدا از رخ پرتو فكنش

آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار

روشن از چهره تابنده و وجه حسنش

ز جوانمردى و سقائى و پرچمدارى

جامه اى دوخته خياط ازل بر بدنش

آنكه آثار حيا جلوه گر از هر نگهش

وانكه الفاظ ادب تعبيه در هر سخنش

ميوه باغ ولايت به سخن لب چو گشود

هم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش

كوكب صبح جوانيش نتابيده هنوز

كه شد از خار اجل چاك چو گل پيرهنش

آنچنان تاخت به ميدان شهادت كه فلك

آفرين گفت بر آن بازوى لشكر شكنش

همچو پروانه دلباخته از شوق وصال

آنچنان سوخت كه شد بى خبر از خويشتنش

خواست دستش كه رسد زود بدامان وصال

شد جدا زودتر از ساير اعضا ز تنش

كوته از دامنت اى شاه مكن دست " رسا "
قبله حاجات ما
شاعر : سيد محمد على رياضى

اى حرمت قبله حاجات ما

ياد تو تسبيح و مناجات ما

تاج شهيدان همه عالمى

دست على ماه بنى هاشمى

همقدم قافله سالار عشق

ساقى عشاق و علمدار عشق

سرور و سالار سپاه حسين

داده سر و دست براه حسين

عم امام و اخ و ابن امام

حضرت عباس عليه السلام

اى علم کفر نگون ساخته

پرچم اسلام برافراخته

مکتب تو مکتب عشق و وفاست

درس الفباى تو صدق و صفاست

شمع شده آب شده سوخته

روح ادب را ادب آموخته

آب فرات از ادب تست مات

موج زند اشگ بچشم فرات

ياد حسين و لب عطشان او

و آن لب خشکيده ى طفلان او

