گذشتى و نگشتى

از عهد و وفا در ره دادار ابوالفضل

اى همقدم مير ولايت بولايت

اى حامى حق در همه رفتار ابوالفضل

بودى تو مطيع حق وصالح بطريقت

سرلشكر حق مير علمدار ابوالفضل

از بهر برادر چون على بهر پيمبر

از تيغ كجتر است بشد كار ابوالفضل

در دشت بلاخيز زتو خصم هراسان

و ز هيبت تو لرزه بر اشرار ابوالفضل

پشت سپه حق و عدالت ز تو شد گرم

از بهر حسين ياور و غمخوار ابوالفضل

اى دشمن بيدار و طرفدار عدالت

اى همچو على در همه كردار ابوالفضل

تو پاس برادر بنمودى و حريمش

اى پشت و پناه شه بى يار ابوالفضل

قلب سپه حق و پناه همه اصحاب

اى قلب شجاعت سر و سردار ابوالفضل

افتادن آن پيكر بى دست روى خاك

حاشاكه شود وصف به گفتار ابوالفضل

از آب دل مشك و ز خون پيكر پاكت

و زديده تو گشت گهربار ابوالفضل

از اين غم جانكاه فضايل چه نويسد

يك نقطه كجا و غم بسيار ابوالفضل

تو باب حسينى به همه باب حوائج

بنما نظرى سوى من زار ابوالفضل
کرم عباس
شاعر : جواد حيدرى

هرچه داريم همه از کرم عباس است

خلقت جنت حق لطف کم عباس است

نور بر شمس وقمر ماه بنى هاشم داد

عرش يک ذره زخاک قدم عباس است

شيعه از کينه دشمن نهراسد هرگز

دين ما تحت لواى علم عباس است

نه فقط خلق زمين عبدو غلامش باشند

به خدا خيل ملائک خدم عباس است

در صف حشر علمدار شفاعت زهراست

علم فاطمه دست قلم عباس است

نام معشوق مبر نزد من از عشق بگو

عش ق ديريست که در پيچ و خم عباس است

باب حاجات بود نام نکويش اما

منطبق باب حسين بارقم عباس است

اى که حاجت زحسين مى طلبى دقت کن

پرچم شاه به سوى حرم عباس است

کاشف الکرب که دل ازهمه عالم ببرد

لب خشکيده شش ماه غم عباس است

بر روى قوس فلک،جلوه خون گاه غروب

زخم شمشير به ابروى خم عباس است

خلق در آرزوى کرببلايند ولى

چشم امّيد همه بر قلم عباس استهيبت عباس
شاعر : حبيب الله فضائلى

اين جوان كيست كه در قبضه او طوفان است

آسمان زير سم مركب او حيران است

پنجه در پنجه آتش فكند گاهى نبرد

دشت از هيبت اين واقعه سرگردان است

مشك بر دوش فكنده است و دل را در مشت

كوه مردى كه همه آبروى ميدان است

تا که لب تشنه نمانند غريبان امروز

مى رود در دل آتش به سر پيمان است

اين طرف کوه جوانمردى و ايثار و شرف

روبرو قوم جفا پيشه و سنگستان است

صف به صف مى شکند پشت سپاه شب کيش

آذرخشى است که غرنده تر از شيران است

خبره بر خيمه زينب شده و مى نگرد

کودکى را که تمامى عطش و گريان است

سمت خون علقمه در آتش و در سمت عطش

خيمه ها شعله ور و باديه اشک افشان است

اين که بر صفحه پيشانى او حک شده است

آيه هايى است که از سوره الرحمن است
باب حوائج
شاعر : ملا آقا جان زنجانى

تراست باب حوائج لقب از آنكه نرفت

ز سائلين تو كس نا ا ميد از آن دربار

بروز كرب و بلا بيرقت چو بر پا بود

حريم شه همه روشن ضمير همچو بهار

چو آفتاب جما لت غروب كرد و نمود

برون ز خيمه حرم را چو كوكب شب تار

چو محو شد رخ تو همچو ماه تحت شعاع

بانكساف همى برد شاه دين رخسار

هدف ز پيكر تو تير كين ز قوم دغا

كمان ز پشت حسين و نواز زينب زار

عجب نباشد و هر جا كه لاله شد شيد

فغان بلبل و چوكان غم و ناوك خوار

سكينه از غم تو نا له ها برانگيزد

كه عندليب شود شرمسار در گلزار

ز بازوان قلم گشته تو رفته رقم

زنند خيمه و خرگاه شاهدين را نار

فغان ز جور عدو بعد تو پراكنده

شدند اهل حرم همچو كبك در كهسار

ز بانوان حرم رفت بس بغارت زيب

گشود دست تطاول عدوى بد كردار

دلم ز عشق تو خرم فسرده زين افسون

چو شهد حنظل آميخته پريش و نزار

بدانم آنكه سليمان كجا غلام تو هست

بدانجهت شده ران ملخ ز من در كار

وگرنه يوسف مصرى كجا كلاف كجا

شه تبار كجا وين دو بيت بى مقدار

چو يكدو جرعه ز جام مى تو " صهبائى "

بسر كشيده از آنست گشته مست و خمار
هستى اُم البنين (س)
شاعر : داود يداللهى

من شير سرخ بيشه فتح المبينم

عشق حسين و هستى ام البنينم

من ناز شصت غزوه هاى خون و عشقم

عباسم و پور اميرالمؤمنينم

من ترجمان لا فتى الا عليم

انا فتحنايم لك فتحاً مبينم

من برق شمشير شه خيبر گشايم

دارم دو دوست حيدرى در آستينم

من ساقى عشق مدينه تا فراتم

آزاد مرد مكتب حق اليقينم

من فارغ التحصيل فرهنگ وفايم

خدمت گذار با صفاى كربلايم

من باغبان اله هاى داغدارم

من خيمه هاى نينوا را پاسدارم

من قافله سالار اردوى حسينم

در علقمه لا سيف الا ذوالفقارم

من خاتم انگشتر نهر فراتم

با تشنگى من الفتى ديرينه دارم

من حيدر خيبر گشاى كربلايم

من شير مرد تكسوار كار زارم

من دستهايم را به زهرا هديه دادم

اما از اين هديه ز زينب شرم سارم

زان بوسه هايى كه به دستم مرتضى زد

روى لبم مهر فرات و كربلا زد

من كاتب بى دست دربار حسينم

من عشق باز عشق بازار حسينم

عباسم و غرق غم عشق حسينى

من با همه هستى خريدار حسينم

رزمنده بى سنگر لشگر گشايم

هم خط شكن هم خط نگه دار حسينم

دست مرا در دست او بگذاشت حيدر

من از همان طفلى گرفتار حسينم

زد بوسه بر دستم امير فتح خيبر

يعنى كه من پرچم نگه دار حسينم

از كودكى من با حسيم عهد كردم

مانند يك پروانه اى دورش بگردم

من نسخه درمان درد سينه هايم

من تربت شش گوشه را دار الشفايم

من زينبم را چون حسينم دوست دارم

من بهر او مى ميرمو او از برايم

من اشكها را قطره قطره مى شمردم

من رشته گوهر شمار ديده هايم

من كاتب غمهاى طفلان اسيرم

من با همه غمهاى زينب آشنايم

من همستفر بودم به هر جا با اسيران

من حافظ زينب ز روى نيزه هايم

من واسطه بين فرات و كربلايم

بر درد زوار حسينى من دوايم

من روزه تشنه بحر فراتم

عباسم و حلال كل مشكلاتم

هر مشكلى را مى كنم مشكل گشائى

من عرشه دار كشتى بحر نجاتم

از خود گذشتن را به عالم ياد دادم

چون پاكباز تشنه آب فراتم

مشق عطش را در مدينه مى نوشتم

من دانش آموز كلاس زارياتم

با خون دل بر ساحل دريا نوشتم

من ساقى بى ساغر آب حياتم

من دردهاى بى دوا بسيار دارم

در مانگهى در علقمه سيار دارم
مرام  اباالفضل (ع)
شاعر: سيد صادق حسينى يزدى

خيل ملك ملتجى به نام اباالفضل

جن و بشر سر بسر غلام اباالفضل

هر كه بود در دلش فروغ هدايت

مى شود آگاه از مقام اباالفضل

اهل وفا نيست هر كسى كه نياموخت

درس وفادارى از مرام اباالفضل

گر علمش سرنگون شده است بلند است

رايت مردى به احترام اباالفضل

چشم فلك خيره شد چو ديد به ميدان

چهره همچون مه تمام اباالفضل

اهل جفا مرگ خود به چشم بديدند

شد چو به ميدان بپا قيام اباالفضل

ساقى همت به دشت كرببلا ريخت

باده ايثار جان به جام اباالفضل

تشنه درون شد به شط و تشنه برون شد

گر چه نبود آب شط حرام اباالفضل

تا ببرد آب سوى خيمه طفلان

بود همه سعى و اهتمام اباالفضل

آه از آن دم كه اوفتاد به ميدان

از سر زين سرو خوش خرام اباالفضل

در نفس واپسين به سوى حرم بود

ناله ادرك اخاپيام اباالفضل

صحبت حال سكينه بود و غم آب

با شه دين آخرين كلام اباالفضل
دو دست عشق
شاعر : ملا اقاجان زنجانى

دلم هوس كند از مدحت يكى سردار

دو دست عشق به مدحش كند ز طبع مهار

