ى كند در دهر تار و مار عشق

اى بنازم بر چنين ازاد مردى كز شرف

گوى سبقت برده در ايثار با اقرار عشق

آفرين بر همت مردانه اش كز يك نگه

چون على وا مى كند صدها گره از كار عشق

رحمت حق باد بر شير تو اى ام البنين

اين چنين شيرى نمودى هديه بر دادار عشق

تا كه او باب الحوائج هست دست حاجتى

شاعر ژوليده را نبود بر اغيار عشق
آيت صولت
شاعر : قاسم  رسا

آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش

جلوه گر نور خدا از رخ پرتو فكنش

آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار

روشن از چهره تابنده و وجه حسنش

ز جوانمردى و سقائى و پرچمدارى

جامه اى دوخته خياط ازل بر بدنش

آنكه آثار حيا جلوه گر از هر نگهش

وانكه الفاظ ادب تعبيه در هر سخنش

ميوه باغ ولايت به سخن لب چو گشود

هم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش

كوكب صبح جوانيش نتابيده هنوز

كه شد از خار اجل چاك چو گل پيرهنش

آنچنان تاخت به ميدان شهادت كه فلك

آفرين گفت بر آن بازوى لشكر شكنش

همچو پروانه دلباخته از شوق وصال

آنچنان سوخت كه شد بى خبر از خويشتنش

خواست دستش كه رسد زود بدامان وصال

شد جدا زودتر از ساير اعضا ز تنش

كوته از دامنت اى شاه مكن دست "رسا "

از كرم پاك كن از چهره غبار محنش
به عشق تو گشتم اسير
شاعر : غلامرضا  سازگار

هزار بار اگر افتد به خاك پاي تو دستم

هنوز از تو و از هديه كمم خجل هستم

چنان به عشق تو گشتم اسير، يوسف زهرا

كه مشتبه شده برخلق من حسين پرستم

به ساقي و مي و جام و بهشت و حور چه حاجت

كه من زصبح ولادت به ياد چشم تو مستم

ببخش گر كه برادر زدم صدات برادر

تو نجل فاطمه من تا ابد غلام تو هستم

به شوق آنكه بريزم به پات تقد جواني

ز كودكي دل خود را به تار زلف تو بستم

دو دست گشت جدا از تن و جدا نشد از تو

سرم شكست ولي عهد خويش را نشكستم

تمام عمر جز ين كه نيست تاب قيامم

تو تا اجازه ندادي به محضرت ننشستم

به پاي عشق تو يك لحظه از دو دست گذشتم

علي به ياد همين بوسه داد به دستم

در آب رفتن و عطشان ز بحر آب گذشتن

به عهد نامه چنين ثبت بود روز الستم

گرفته ام همه جا لحظه لحلظه دست تو " ميثم "

اگر تو رشته گسستي من از كرم نگسستم
گلشن اهل صفا
شاعر : عمان سامانى

باز از ميخانه ، دل بويى شنيد

گوشش از مستان هياهويى شنيد

دوستان را رفت ذکر از دوستان

پيل را ياد آمد از هندوستان

اى صبا اى عندليب کوى عشق

اى تو طوطى ّ حقيقت گوى عشق

اى هماى سدره و طوبى نشين

اى بساط قرب را ، روح الامين

اى به فرق عارفان کرده گذار

اى به چشم پاک بينان رهسپار

رو به سوى کوى اصحاب کريم

باش طايف اندر آم والا حريم

در گشودندت گر اخوان از صفا

راه اگر جستى در آن دارالصـّفا

شو در آن دارالصـّـفا، رطب اللـّسان

هم طريقان را سلام از ما رسان

خاصه آن بزم محبان را، حبيب

گلشن اهل صفا را ، عندليب

اصفهان را، عندليب گلشن اوست

در اخوّت گشته مخصوص من اوست

گوى اى جنت به جستجويتان

تشنه لب کوثر به خاک کويتان

دستى اين دست ز کار افتاده را

همـّـتى اين يار بار افتاده را

تا که بر منزل رساند بار را

پر کند گنجينه الاسرار را

شورى اندر زمره ى ناس آورد

در ميان ، ذکرى ز عباس آورد

نيست صاحب همتى در نشأتين

همقدم عباس را ، بعد از حسين

در هـــــوادارى آن شاه السـت

جمله را يک دست بود او را دو دست
خداوند ادب
شاعر : على انسانى

اى خداوند ادب، بنده ى عشق

کشته مهر و وفا، زنده عشق

ادب و عشق و وفا، مرهونت

همت و جود و سخا، مديونت

شرف و غيرت و مهر و احساس

جاودانى زتو باشد عباس (ع)

پيش سرو قدت، از خجلت خويش

سرو افراخته قد سر در پيش

نخل جودى تو و احسان، ثمرت

صد چو حاتم چو گدايان به درت

پسر شير دل شير خداى

شاه بيت غزل عشق و وفاى

سرمه ى چشم ملک، خاک رهت

مشترى، مهر به چهر چو مهت

بسکه ماه رخ تو دل مى برد

دل زديوانه و عاقل مى برد

عاشقان ريزه خور خوان تواند

جمله طفلان دبستان تواند

عقل مبهوت وفادارى تست

عشق، حيران فداکارى تست

مشعل عشق، تو افروخته اى

شمع را سوختن آموخته اى

جز تو اى باخته سر در ره عشق

کيست؟ استاد به دانشگه عشق

گر چه خود مايه فخر بشرست

على از چون تو پسر مفتخر ست

فاطمه، کش ز خدا باد سلام

در صف حشر چو بگذارد گام

همرهش دست تو را مى آرد

تا که بار گنهان بردارد

اى دل خلق خدا پا بستت

بوسه زن، دست خدا بر دستت

ما همه دست به دامان توايم

ميزبان غم و مهمان توايم
ابوالفضل (ع) مؤمن و كفار
شاعر : ملا آقا جان زنجانى

دلم هوس كند از مدحت يكى سردار

دو دست عشق به مدحش كند ز طبع مهار

شمارم ازو صفاتش يگان يگان گويم

به عقل ناقص و فهم قصير و طبع فتار

اگر چه منقبتش اظهر من ا لشمس است

نعات وى شده مشهور بين خرد و كبار

و ليك فيض وصافش چو بوى مشك و عبير

زياد گردد چندانكه مى كنى تكرار

شهى كه صولت حيدر ز جبهه ات ظاهر

نمود هيبت اژدر ز نعره ات اظهار

توئى كه اسم تو مرسوم در حجاز و هوازن

توئى كه نام تو معروف در بلاد و ديار

نهنگ بحر بلائى و ببر دشت غزائى

بطل كشى و مبارز فكن هژبر آثار

فراز نعره ات ار بگذرد ز دشت و جبل

فغان ز ديو و دد يد نوا ز كوه و مغار

توئى دلاور نا مى سقى تشنه لبان

بروز طف حسين را بدى مشير و مشار

ز بس وفا و كمالات و فضل مدغم توست

ترا بخواند ابواالفضل مؤمن  و كفار
حضرت عباس عليه السلام
شاعر : سيد محمد على رياضى

اى حرمت قبلة حاجات ما

ياد تو تسبيح ومناجات ما

تاج شهيدان همه عالمى

دست على ماه بنى هاشمى

همقدم قافله سالار عشق

ساقى عشاق و علمدار عشق

سرور و سالار سپاه حسين

داده سر و دست براه حسين

عم امام و اخ و ابن امام

حضرت عباس عليه السلام

اى علم کفر نگون ساخته

پرچم اسلام برافراخته

مکتب تو مکتب عشق و وفاست

درس الفباى تو صدق و صفاست

شمع شده آب شده سوخته

روح  ادب را ادب آموخته

آب فرات از ادب تست مات

موج زند اشگ بچشم فرات

ياد حسين و لب عطشان او

و آن لب خشکيده ى طفلان او

ساقى کوثر پدرت مرتضى است

کار تو سقائى کرب و بلايت

هر که بدردى بغمى شد دوچار

گويد از يکصد و سى و سه بار

ايعلم افراشته در عالمين

اکشف يا کاشف کرب الحسين

از کرم و لطف جوابش دهى

تشنه اگر آمده آبش دهى

چون نهم ماه محرم رسيد

کار بدانجا که تو دانى کشيد

از عقب خيمه­ى صدر جهان

شاه فلک جاه ملک آشيان

شمر بآواز ترا زد صدا

گفت کجائيد بنو اختنا

تا برهانند زهنگامه­ات

داد نشان خط امان نامه­ات

رنگ پريد از رخ زيباى تو

لرزه بيفتاد بر اعضاى تو

من بامان باشم و جان جهان

از دم شمشير و سنان بي­امان

دست تو نگرفت امان نامه را

تا که شد از پيکر پاکت جدا

مزد تو زين سوختن و ساختن

دست سپر کردن و سرباختن

دست تو شد دسته شه لافتى

خط تو شد خط امان خدا

چار امامى که ترا ديده اند

دست علم گير تو بوسيده­اند

طفل بدى مادر والاگهر

برد ترا ساحت قدس پدر

چشم خداوند چودست تو ديد

بوسه زد و اشگ زچشمش چکيد

با لب آغشته بزهر جفا

بوسه بدست تو بزد مجتبى

ديد چو در کرب و بلا شاهدين

دست تو افتاد بروى زمين

خم شد و بگذاشت سر ديده­اش

بوسه بزد با لب خشکيده­اش

حضرت سجاد هم آندست پاک

بوسه زد و کرد نهان زير