 خورده است

جایی نمانده است براین جان پرپرت

ام البنین نبود بگیرد سر تورا

زهرا گرفته رأس تورا جای مادرت

با تو کسی به کوچۀ غم ها گذر نکرد

با تو کسی به قامت زینب نظر نکرد
 وقتش رسیده تا به بیانم توان دهید
این حرفهای مانده به دل را زبان دهید
وقتش رسیده روی پر جبرئیل ها
شعری به قلب این قلم از آسمان دهید
تامیوه ی رسیده مضمون به ما رسد
قدری درخت واژه تان را تکان دهید
ارزانی ستاره بود ماه آسمان
ماه مدینه را به من امشب نشان دهید
من از شما به غیر شما را نخواستم
هرچه ثواب هست به این و به آن دهید
امشب که ساقی آمده از مشک عشق او
یک کاسه آب دست من نیمه جان دهید
در برکه نگاه علی خوش دمیده است
ماهی که ماه هم مثلش را ندیده است

حالا که ماه آمده پیدا ترین شده ست
یوسف ترین رسیده و زیباترین شده ست
منصوب گشته است به باب الحوائجی
پیغمبری ندیده مسیحاترین شده ست
ابروی او نیامده محراب عاشقی
گیسوی او نیامده یلداترین شده ست
بین قبیله ای که همه سرو قامتند
قامت کشیده خوش قد و بالاترین شده ست
لیلا میان شهر مجانین نه… این پسر
در شهر لیلی آمده لیلا ترین شده ست
ساقی زیاد بوده در این خاندان
سردار کربلاست که سقا ترین شده ست
عباس روح جاری از نیل تا فرات
عباس راهِ رفتنِ در کشتی نجات

شعبان برای ماست گواراتر از رجب
شیرین تر از شهدِ لب یارم از رطب
امشب شب تولد روح دلاوری ست
امشب شب وفاست شب غیرت و ادب
باید به پیش ابروی او سجده آوریم
چون واجب است محضر او امر مستحب
امشب شب چهارم ماه است آمده
ماه شب چهارده از قلب نیمه شب
نامش پر از کنایه پر از استعاره است
شب ماه و روز مهر و سحرها ستاره است

عرض ارادتم به اباالفضل بارها
برده مرا به جرگه ی بی اختیارها
چون موج ،سر به سینه ی هر صخره میزنم
آثار عاشقی ست از گونه کارها
محدود ما یکی دو قبیله نمیشود
عشقش دوانده ریشه به ایل و تبارها
مانند او نیامده دیگر به روزگار
مانند من گدای نگاهش هزارها
دلداده اند در ره او صاحبان دل
سر داده اند در قدم او سوارها
از او ندیده ام به خدا دادرس تری
آقا تری کریم تری هم نفس تری

با این که با اصالت و ارباب زاده بود
یک عمر چون رعّیت این خانواده بود
بذر ارادتی که به دل کاشت مادرش
حالا چو سرو قامت او ایستاده بود
در پیش فاطمی نسبان سر به زیر بود
انگار این ارادت او بی اراده بود
در آخرین سجود نماز محبتش
در پیش پای فاطمه از زین فتاده بود
آنها که دیده اند نوشتند عاقبت
سر روی پای حضرت زهرا نهاده بود
زهرا کنارش آه نفس گیر میکشد
با دست خود ز دیده ی او تیر میکشد

ما جز خدا به غیر توکل نمیکنیم
ما جز به اهل بیت توسل نمیکنیم
باید در این زمانه ولایت مدار بود
ورنه به هیچ جای جهان گُل نمیکنیم
ما ذاکریم؟ نه همه سرباز رهبریم
وقتی که امر کرد تأمل نمیکنیم
گوید اگر روید در آتش به سر رویم
سر هم اگر که خواست تعلل نمیکنیم
هرکس که در مقابل آقا بایستد
در هر لباس و پست، تحمل نمیکنیم
عباس ماند چون که مطیع امام بود
در او چرا به حرف امامش حرام بود
 الا یا ایها الساقی، در میخانه وا کردی
تنم ماند و دلم بردی، مرا از من رها کردی
از آن روح اساطیری، بزن بر روحم اکسیری
ببینی با چه تاثیری، مس جانم طلا کردی
تویی نجم بنی آدم تویی ماه ماه بنی هاشم
تویی شمس بنی عشق و تلالو تا خدا کردی
تو سلطانی و من رعیت، گرفتم پای در هیئت
تو بودی اولین دعوت صدا کردی سوا کردی
غلامت را بها دادی، برات کربلا دادی
کنار خویش جا دادی، چه ها دادی چه ها کردیالا یا ایها الساقی، جوابی خواهش من را
بده از جام مشتاقی شرابی مرد افکن را
شرابی از خم بالا بریز از گوشه ی صهبا
که با یک جرعه اش از پا بیندازد تهمتن را
تو خورشیدی و من کورم، تو نزدیکی و من دورم
به داروی نگاه خویش درمان کن ندیدن را
بریز از جام عاشورا که بینی مست سرتا پا
گریبان می درم یک جا، نه پیراهن که جوشن را
ترنج و تیغ در دستم، سراپا انتظارستم
چو یوسف سر برون آری ببینی سر بریدن را
چو چشم خویش وا کردم، هوای کربلا کردم
دو گوشم با اذان گفتند تکلیف معین را
منم طفلی که نوپا شد، برای عشق شیدا شد
دمی روی تو پیدا شد، زبان بخشید الکن را
خدارا شکر یا مولا شده تقصیر سهم ما
ز تو منت گذاری و ز من منت کشیدن را
ز بند خود رهایم کن، به دست خود هوایم کن
که تا کرب و بلا بر من بیاموزی پریدن را
چو نامت بر لب آوردم نظر بر آسمان کردم
شنیدم از ورای عرش تکبیر متنتن را
من بیچاره مدیون امیرالمونین هستم
دخیل بند نعلین یل ام البنین هستم
الا یا ایها الساقی، بریز از عشق در جانم
تو هر شب میزبانی و من امشب بر تو مهمانم
هوای حال من ابری، مکش دامن، مرو صبری
کویر سینه را لطفی که من محتاج بارانم
تو ای باران افلاکی نگاهی بر من خاکی
بگیر ای شبنم پاکی غبار غفلت از جانم
خدا از قصه می گفت و نبی یاقوت می سفت و
علی یعقوب و یوسف تو، و من هم اهل کنعانم
کف دریای مولایم، کف دست تو دریایم
اشارت کن به سر آیم، بفرمایی بفرمانم
ز راه توست توحیدم نگاه توست تاییدم
پگاه توست خورشیدم طلوع توست درمانم
یکی در بند آمالش، یکی پابند اعمالش
منم در بند و پابندت نه از اینم نه از آنم
خدا تمثیل شد با تو، صفا تاویل شد با تو
وفا تکمیل شد با تو، تو دین و من مسلمانم
قدت مصداق بالایی، دمت تریاق عقبایی
ستون طاق دنیایی در این تثلیث حیرانم
امیر نشئتینی و امید عالمینی و
تو هارون حسینی و من از خیل غلامانم
تو صاحب اختیاری و من و بی اختیاری و
تفقد کن برنجانم، ترحم کن بسوزانم
همه دنیا و ما فیها، فدای یوسف زهرا
امام عصر می گوید فدای تو عمو جانم دین و دلم برده ای، ماه سکینه

بی تو چگونه روم سوی مدینه

تشنه بی دست ای علمدار

کشته سرمست ای علمدار

ای پسر سوم زهرا علمدار...

سر به روی دامن فاطمه داری

روی لبت از چه رو زمزمه داری

فرق تو پاره ای عملدار

سینه شراره ای عملدار

کعبه ای در علقمه داری علمدار...

رفتن تو می شود اوج غم من

جسم تو افتاده دور از علم من

چشم تو بسته ای عملدار

خسته خسته ای عملدار

پای عدو و حرم من علمدار...فضايل و خصايص زينب كبرى (س )
تولد زينب و گريه پيامبر بر مصايب آن حضرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زينب كبرى (س ) روز پنجم جمادى الاول سال 5 يا 6 هجرت در مدينه چشم به جهان گشود. خبر تولد نوزاد عزيز، به گوش رسول خدا (ص ) رسيد. رسول خدا (ص ) براى ديدار او به منزل دخترش ‍ حضرت فاطمه زهرا (س ) آمد و به دختر خود فاطمه (س ) فرمود: ((دخترم ، فاطمه جان ، نوزادت را برايم بياور تا او را ببينم )).
فاطمه (س ) نوزاد كوچكش را به سينه فشرد، بر گونه هاى دوست داشتنى او بوسه زد، و آن گاه به پدر بزرگوارش داد. پيامبر (ص ) فرزند دلبند زهراى عزيزش را در آغوش كشيده صورت خود را به صورت او گذاشت و شروع به اشك ريختن كرد. فاطمه (ص ) ناگهان متوجه اين صحنه شد و در حالى كه شديدا ناراحت بود از پدر پرسيد: پدرم ، چرا گريه مى كنى ؟! رسول خدا (ص ) فرمود: ((گريه ام به اين علت است كه پس از مرگ من و تو، اين دختر دوست داشتنى من سرنوشت غمبارى خواهد داشت ، در نظرم مجسم 