داده ست مشک تشنة تو آب را بها

اي آبروي آب، مسيحاي عقلمه

وقتي که چند موج عليل شريعه را

کرده ست خاک پاي تو درياي علقمه

لب تشنة زيارت لبهات مانده است

آري نگفته اي به تمناي علقمه

امروز دستهاي تو افتاد روي خاک

تا پا بگيرد از دل صحراي علقمه

با وعده هاي مادرت آسوده خاطريم

چشم اميد ماست به فرداي علقمه

اين عطر ياس حضرت زهراست مي وزد

از سمت کربلاي تو ، سقاي علقمه

شبهاي جمعه نالة محزون مادري

مي آيد از حوالي درياي علقمه

ام البنين و فاطمه با قامتي کمان

اينجا نشسته اند و شده آب روضه خوان

فرصت نداد تا که لبي تر کند گلو

دارد به دست، ماه حرم، مشک آرزو

مي آيد از کنار شريعه شهاب وار

بسته ست راه را به حرم لشکر عدو

طوفان تير مي وزد از بين نخلها

حالا شنيدني شده با مشک گفتگو:

« بسته ست جان طفل صغيري به جان تو

تو مشک آب نه که تويي جام آبرو

اي مشک جان من به فداي سر حسين

اما تو آب را برسان تا خيام او »

اما شکست ساغر و ساقي ز دست رفت

جاري ست خون ز بادة چشمش سبو سبو

با مشک پاره پاره به سوي حرم نرفت

تا با امام خود نشود باز رو برو

تنها پناه اهل حرم بر نگشته است

مي بارد از نگاه سکينه : عمو عمو

در خيمه اوج بي کسي احساس مي شود

خورشيد نيزه ها سر عباس مي شود

شعر از یوسف رحیمیمشک تشنه به روي دوشش بود

بي امان سوي علقمه مي‌رفت

در نگاهش خروش دريا داشت

آسمان سوي علقمه مي‌رفت

چشم ها محو شيوه‌ي رزمش

معرکه از صلابتش پُر بود

قلب سقاي تشنه لب اما

از تب سرخ «العطش» پُر بود

خنکاي شريعه را حس کرد

چشم خود را به خيمه ها مي‌دوخت

لب او در نهايت ايثار

در کنار فرات هم مي‌سوخت

مشک از شوق گريه پُر مي‌شد

که تو لب تشنه اي و سيراب است

وَ تو از مشک خود پريشان تر

لب خشکت به ياد ارباب است

در هياهوي موج هاي فرات

لحظه لحظه سراب مي‌ديدي

لب خشک علي اصغر را

در زلالي آب مي‌ديدي

جرعه جرعه وفا، محبت، عشق

مشک نه اين سبوي ساقي بود

تو گمان مي‌کني که آب ولي

همه‌ي آبروي ساقي بود

پر گشودي دوباره سوي حرم

تيرها نيز پر درآوردند

تا که از راز تشنگيّ تو و

مشک لب تشنه سر درآوردند

ناگهان بغض مشک سر وا کرد

يک سه شعبه رسيده بود از راه

چشم هاي تو بوسه باران شد

در هجوم سه شعبه ها ناگاه

حاجت دست‌هاي پاک تو را

زودتر از خودت روا کردند

دست هاي گره گشاي تو را

يک به يک از تنت جدا کردند

سنگ ها گرم استلام لبت

حج سرخت چه زود کامل شد

نيزه ها در طواف پيکر تو

بر سر تو عمود نازل شد

رمق از زانوان آقا رفت

بغض أدرک أخا که سر وا کرد

از روي اسب، پرپر و بي دست

سجده ات را که او تماشا کرد

تو به آغوش زخم ها رفتي

سايه ات از سر حرم کم شد

کمر کوه از غم تو شکست

قامت آسمان دگر خم شد

چشم ها در غروب تو مي‌سوخت

دشت از داغ تو لبالب بود

تکيه گاه حرم! فراق تو

اول بي کسي زينب بود

بي‌پناهي خيمه ها، بي تو

هر دلي را پُر از محن مي‌کرد

همه ديدند بعد تو ارباب

کهنه پيراهني به تن مي‌کرد

شعر از یوسف رحیمیدر کنار علقه سروی زپا افتاده است

یا گلی از گلشن آل عبا افتاده است

در فضای رزمگاه نینوا با شور و آه

ناله جانسوز ادرک یا اخا افتاده است

از نوای جانگذار ساقی لب تشنه گان

لرزه بر اندام شاه نینوا افتاده است

شه سوار اسب شد تاسر بمیدان رویکرد

تا ببیند جسم عباسش کجا افتاده است

ناگهان از صدر زین افکند خود را بر زمین

دید بسم الله از قرآن جدا افتاده است

تا کنار نهر علقم بوی عباسش کشید

دید برخاک سیه صاحب لوا افتاده است

کرده در دریای خون ماه بنی هاشم غروب

تشنه لب سقای دشت کربلا افتاده است

دست خود را بر کمر بگرفت و آهی بر کشید

گفت پشت من زهجرانت دوتا افتاده است

خیز برپاکن لوا آبی رسان اندر حرم

از چه رو برخاک این قدرسا افتاده است

بهر آبی در حرم طفلان من در انتظار

از عطش بنگر چه شوری خیمه­ها افتاده است

هر چه شه نالید عباسش زلب لب برنداشت

دید مرغ روح او سوی سما افتاده است

گفت بس جسم برادر را نرم در خیمه گاه

دید هر عضوی ز اعضایش سوا افتاده است

حال زینب رامگو علامه از شه چو ن شنید

دست عباس علمدارش جدا افتاده استاي ماه بني هاشم خورشيد لقا عباس

اي نور دل حيدر، شهدا عباس

اي از تو دل اطفال روشن به اميد آب

اي ساقي غم پرور،‌ميزان وفا عباس

اي تشنه آب آور،‌اي كشته نام آور

اي صف شكن لشكر سردار صفا عباس

لب تشنه شدي بر آب لب دوخته برگشتي

جان را به لب آوردي با عين رضا عباس

اي مير علمداران ، سقا وفا داران

د رجمع فدا كاران بودي به سزا عباس

تو درس وفا دادي با دست جدا دادي

دست همه محزون گير از بحر خدا عباسوعده‏اى داده‏اى و راهى دريا شده‏اى

خوش به حال لب اصغر كه تو سقا شده‏اى

آب از هيبت عباسى تو مى‏لرزد

بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى

بى سجود آمده‏اى يا كه عمودت زده‏اند

يا خجالت زده‏اى وه كه چه زيبا شده‏اى

يا اخا گفتى و ناگه كمرم درد گرفت

كمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى

منم و داغ تو و اين كمر بشكسته

توئى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى

سعى بسيار مكن تا كه ز جا برخيزى

كمى هم فكر خودت باش ببين تا شده‏اى

مانده‏ام با تن پاشيده‏ات آخر چه كنم؟

اى علمدار حرم مثل معما شده‏اى

مادرت آمده يا مادر من آمده است

با چنين حال به پاى چه كسى پا شده‏اى

تو و آن قد رشيدى كه پر از طوبى بود

در شگفتم كه در اين قبر چرا جا شده‏اىیه روزی من و تو توصف قیامت میگیریم سراغ سبب شفاعت

میبینیم دوتا دست روی دست زهراست

وامیشه با اون دست ،گره های امت

ابوالفضل

ای که چشمه های نور و رحمته میون دستای خدایی تو

من فدایی پدرومادرم ،پدرو مادرم فدایی تو

من تشنه تو دریا ابوالفضل

من مجنون تو لیلا ابوالفضل

منم بنده و تو مولا ابوالفضل

ابولفضل یا ابوالفضل یا ابوالفضل

چه شبای خوبیه

شبای دل مویه ها

شبای اشک

شبای شور

شبای شور و گریه ها

میرسه تا کرب و بلا

شور عشق و نوحه ها

ابوالفضل آقامه

ابوالفضل مولامه

شهادت پیش پیش پای ابوالفضل رویامه

ای که در دوعالم یکتایی

گره گشای دلهایی

تو برق شمشیر مولایی

تو عشق دلهایی

ای طنین شور و شیدایی

خدای حسن و زیبایی

به روز محشر هم سقایی

تو دلبر مایی...ای تب عشق خیمه ها

ماه شب عشق خیمه ها

بی تو شبم تاره

آرزوی لب تشنه ها

نیومدی افتاد از صدا طفل تو گهواره

بعد تو ای همه امیدم کار حرم زاره

غرق ب خون تنت ای وای

جسم تو پر داره

خیمه شده آه

شده گریه

شده ناله

شده نوحه بعد تو

تو موندی و مشک دریده و علم. ابالفضل

من موندم و رنگ پریده و حرم. ابالفضل

پهلوون ام البنین

چرا شدی نقش زمین

زخمی و پردردی

میگه رقیه که بدون

دیگه نمیخوام آب ای عمو

کی میشه برگردی...

بعد تو مادر شیرخواره یک شبه پیر میشه

چادر خیمه ها میسوزه

زینب اسیر میشه

زینب شده آب

شده دل خون

شده اصغر

شده بی کس بعد تو...

وقتی روی نی سرمونو میبرن ابالفضل

تو کوچه ها خواهرمونو میبرن ابالفضل

تو موندی و مشک دریده و علم ابالفضل

من موندم و رنگ پریده و حرم ابالفضل...پشت سر دعای زینب و رباب

پیش رو ص