طلم می سوزد

از شرم عطشناکی آن مرد بزرگ

دریا دریا ساحلم می سوزد

 

شاعر: حجت اله بخشودهتا ساغر وصل را به دستش دادند

چندی ز پی نطاره اش استادند

دیدند دو دست او پی سجده ی شکر

از شانه جدا شده به خاک افتادند...

 

شاعر: سعید سلیمان پوردر سینه ی ما نیست به جز درد، عمو

افتاده فرات دست نامرد، عمو

سوزاند عطش گلوی ما را امّا -

ما آب نخواستیم، برگرد عمو

 

شاعر: رضا نیکوکارآن نخل به خون تپیده را می بوسید

آن مشک ز هم دریده را می بوسید

خورشید، کنار علقمه خم شده بود

دستان ز تن بریده را می بوسید

 

شاعر: محمد رضا سهرابی نژادز شب تا صبح فردا گریه کردم

نه قطره بلکه دریا گریه کردم

برای دیدن روی تو ای ماه

زمین و آسمان را گریه کردم

 

شاعر: حجت الله بخشودهنام تو که عشق ناب دارد عباس

خاصیت آفتاب دارد عباس

ما تشنه ی یک جرعه سخاوت هستیم

مشک تو هنوز آب دارد عباس؟

 

شاعر: علی اکبر رشیدیهمیشه با دو چشمت عالمی داشت

کجا مثل نگاهت همدمی داشت

امام عشق، آن ظهر عطشناک

به دستانت نیاز مبرمی داشت

 

شاعر : سید حبیب نظارییاد آور لحظه های دردند عمو

شب های اسیری ام چه سردند عمو

دیشب سر نی فقط سرت را دیدم

آغوش تو را چه کار کردند عمو؟

 

شاعر: جواد منفرد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:45.txt">حركت به سوى كربلا</a><a class="text" href="w:text:46.txt">مصايب زينب (س ) در شب عاشورا</a><a class="text" href="w:text:47.txt">مصايب زينب (س ) در روز عاشورا</a><a class="text" href="w:text:48.txt">مصايب گلهاى كربلا</a><a class="text" href="w:text:49.txt">مصايب بعد از شهادت امام حسين</a></body></html>دريغا ياس را ياري نكردي

گل احساس را ياري نكردي

زمين كربلا با من بگو آه

چرا عباس را ياري نكردي؟

 

شاعر: ابراهيم درويشيروزی که عیار عشق، اخلاص و وفاست

خنجر به دل شکسته ی خون خداست

لب تشنه دل از رود، بریدن هنر است

سیراب ترین تشنه ابالفضل شماست

 

شاعر: مریم حقیقت<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:443.txt">قرص ماه</a><a class="text" href="w:text:444.txt">ماه و خورشيد</a><a class="text" href="w:text:445.txt">مشک </a><a class="text" href="w:text:446.txt">عطش</a><a class="text" href="w:text:447.txt">غلام عباس</a><a class="text" href="w:text:448.txt">زخم خنجر </a><a class="text" href="w:text:449.txt">رسم بندگي </a><a class="text" href="w:text:450.txt">ساحل</a><a class="text" href="w:text:451.txt">پهلوان</a><a class="text" href="w:text:452.txt">گرداب</a></body></html>با مشک تو رودخانه تطهیر شده

رویای قشنگ آب تعبیر شده

تا مُشت به مُشت آب بر می داری

در دست تو قرص ماه تکثیر شده

 

شاعر: پروانه بهزادی آزادو چشمت شرمگين شد ماه و خورشيد

حضوري آتشين شد ماه و خورشيد

حسين آمد به بالين برادر

به يكديگر قرين شد ماه و خورشيد

 

شاعر: سيد حسن محمودي ثابتبه آبت خصم برده رشک ای مشک

مبادا که بریزی اشک ای مشک

مرا در تشنگی بگذار امّا

بمان تا خیمه های ای مشک ای مشک

 

شاعر: جواد محمد زمانیدر مشت گرفت آب و بی تاب نشد

شرمنده ی اهل بیت و اصحاب نشد

در حیرتم از عطش که مانند فرات

از شرم لب تشنه ی او آب نشد

 

شاعر: سعید سلیمان پور ارومیخاریم ولی وصل گل یاس شدیم

سنگیم ولی تکه ی الماس شدیم

گفتیم دو عالم همگـی بشناسند

از روز ازل غلام عباس شدیم

 

شاعر: محمد بکائیلبی لرزان و چشمی مانده بر در

امیدی خسته و بی بال و بی پر

کبوتر های کوچک بر گلوشان

به جای آب آمد زخم خنجر

 

شاعر: حجت الله بخشودهبه خون بايد کشيدن زندگي را

به دوش آسمان شرمندگي را

دو دست و چشم هايش داد، آن وقت 

به جا آورد رسم بندگي را

 

شاعر: حسین سنگریحركت به سوى كربلا
زينب در كاروان حسين (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
هنگامى كه كاروان حسين (ع ) تصميم گرفت مكه را به قصد كوفه ترك كند، روايت كننده مى گويد: چهل محمل را ديدم كه با پوشش ‍ كامل و موزون ، آماده كرده بودند تا بنى هاشم بانوان محرم خود را بر آنها سوار نمايند. به آن صحنه باشكوه مى نگريستم ، ناگاه ديدم از سراى حسينى جوانى بلند بالا و خوش چهره كه خالى بر صورتش ‍ بود، بيرون آمد و خطاب به بنى هاشم فرمود: ((از من دور شويد)). آنها دور شدند، آن گاه دو زن از سراى حسينى بيرون آمدند، در حالى كه ساير بانوان اطراف آنها را گرفته بودند. آن جوان خوش چهره ، محملى را آماده كرد و زانوى خود را خم كرد و در محضر امام حسين (ع ) آن دو بانو را با احترام مخصوص ‍ سوار محمل نمود. از يكى پرسيدم : اين دو بانو و آن جوان مه لقا كيستند؟ گفت : ((آن دو بانو يكى زينب (س ) و ديگرى ام كلثوم است و آن جوان زيباروى ، حضرت عباس (ع ) مى باشد.))
آرى زينب (س ) با چنين عزت و شكوهى سوار محمل شده و به سوى كوفه روانه گرديد.(68)

ورود به كربلا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
هنگامى كه امام حسين (ع ) و همراهان در روز دوم محرم كه روز پنج شنبه بود به كربلا رسيدند و در همان محل سكونت نموده و خيمه ها را به پا كردند، دو حادثه جانسوز در رابطه با زينب (س ) رخ داد.
پس از بر پا شدن خيمه ها و سكونت در كربلا حضرت زينب (س ) هراسان به حضور برادرش امام حسين (ع ) آمد و عرض كرد: ((اين بيابان را خوفناك مى بينم ، چرا كه خوف عظيمى از آن ، به من روى آورده است .))
امام حسين (ع ) فرمود: خواهر جانم ، هنگام رفتن به جبهه صفين در همين جا با پدرم فرود آمديم ، پدرم سرش را روى دامن برادرم نهاد و ساعتى خوابيد و من حاضر بودم ، پدرم بيدار شد و گريه كرد، برادرم حسن (ع ) از او پرسيد: ((چرا گريه مى كنى ؟)) پدرم فرمود: ((كانى رايت فى منامى ان هذا الوادى بحر من الدم و الحسين قد غرق فيه و هو يستغيث فلا يغاث ))؛ گويا در عالم خواب ديدم ، اين بيابان دريايى از خون است و حسين (ع ) در آن غرق شده و هر چه يار و ياور مى طلبد، كسى او را يارى نمى كند.
آن گاه پدرم به من رو كرد و فرمود:((اى ابا عبدالله ! هر گاه چنين حادثه اى براى تو رخ داد، چه مى كنى ؟))
در پاسخ گفتم : ((اصبر و لا بدلى من اصبر))؛ صبر مى كنم كه جز صبر و استقامت چاره اى نيست .
دل زينب (س ) با شنيدن اين سخن ، آن چنان سوخت كه سيلاب اشك از ديدگانش سرازير شد.(69)

سيلى بر صورت خود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روايت شده كه پس از مهلت گرفتن از دشمن ، امام حسين (ع ) نشست و به خواب رفت و سپس بيدار شد و به خواهرش زينب (س ) فرمود: ((خواهرم ! همين لحظه ، جدم محمد (صلى الله عليه و آله و سلم )، پدرم على عليه السلام و مادرم فاطمه سلام الله عليها و برادرم حسن عليه السلام را در خواب ديدم كه همه مى گفتند: اى حسين ! به همين زودى (و به نقل ديگر، گفتند: فردا) نزد ما خواهى آمد.))
زينب سلام الله عليها تا اين سخن را شنيد (آن چنان عاطفه اش به جوش آمد كه ) سيلى به صورت خود زد و صدا به گريه بلند كرد. امام حسين (ع ) او را دلدارى داده و به صبر و آرامش فرا خواند، به خصوص يادآور شد كه با آرامش و حوصله خود، شماتت و سرزنش دشمن را از ما خاندان پيامبر (ص ) دور كن .(70)

راضى به قضا بودن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
چون امام حسين (ع ) براى استراحت در خزيميه فرود آمد و يك شبانه روز توقف كرد، صبحگاه زينب (س ) خواهرش نزد او آمد و گفت : اى برادرم ! آيا نمى خواهى ا