 آنچه ديشب شنيده ام تو را آگاه كنم ؟
حسين (ع ) فرمود: چه شنيدى ؟
زينب (س ) گفت : در دل شب بيرون رفتم كه شنيدم هاتفى ندا مى داد: اى چشم ! در ريختن اشك بكوش كه جز من كسى بر شهدا گريه نخواهد كرد، گريه بر آن گروهى كه مرگ آنان را به پيش ‍ مى راند تا به سوى ميعاد گاهى بكشاند كه به عهد خويش وفا كنند.
حسين (ع ) فرمود: ((يا اختاه ! كل ما قضى فهو كائن ))؛ خواهرم !آنچه مقدر است به وقوع خواهد پيوست . يعنى ما بايد وظيفه خود را به انجام برسانيم و به آنچه خدا مى خواهد راضى باشيم .(71)

زينب (س ) در ورود به كربلا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
پس از ورود به كربلا، امام دستهاى خويش را به آسمان بر مى دارد و نجوا مى نمايد: ((اللهم انى اعوذ بك من كرب و البلاء!)) ياد كلام جد و باب خويش مى كند كه او را از كربلا خبر مى دادند.
پس ، بر خيل فداييان خويش بانگ بر آورد: ((خيمه ها را همين مكان بر پا نماييد. اينجا قرارگاه ماست . اينجا محل ريختن خونهاى ماست .))
در ميان جمعيت ، خواهر خود را مى بيند كه غمگين نشسته و خيره خيره اطراف را زير بال نگاه خود گرفته است . چهره اش از غم موج مى زند. حسين به سوى او مى آيد و او را تسلى مى دهد. صداى زينب حاكى از درد درون است كه مى فرمايد: ((برادرم ! بيا از اين مكان برويم از لحظه اى كه وارد اين سرزمين شده ايم و نام كربلا را شنيده ام ، غمهاى عالم روى سينه ام جمع شده اند...!))
امام بر او آيه اميد و اطمينان مى خواند: ((خواهرم ! بر خداى متعال توكل بنما. هر چه هست ، به دست اوست .))
سپس ، دستور بر پايى خيام را صادر مى كند؛ ولى زينب (س ) متحيرانه چشم دوخته كه چرا در درون دره خيمه ها را بر پا مى كنند. او شاهد جنگهاى باب خويش اميرالمؤ منين (ع ) در مقابل دشمنان دين بود و از خيمه گاه آن دوران به ذهن خويش تصاوير زنده اى را به ياد دارد. در برابر امام خويش ، با كمال متانت و ادب مى پرسد: ((پدرم ، هميشه خيمه ها را در مكان بلندى بر پا مى كرد. چه شده است كه شما خلاف او عمل مى كنيد؟))
امام مى فرمايد: ((خواهرم ! آن موقع ، در جنگها فتح و پيروزى وجود داشت ، اما ما مى دانيم كه اين جنگ در نهايت به كشته شدن ما و اسيرى رفتن اهل بيت پيغمبر خدا مى انجامد. خواهرم ! اگر قدرى صبر نمايى ، قضايا را خواهى فهميد، ولى بايد تحمل و صبر نمايى .))
زينب (س ) با شنيدن اين جملات ، پى به عمق واقعيت مى برد و مى داند كه روزگار وصل با حسين (ع ) به سر رسيده و زمانى ديگر شروع محنت و مصايب است .(72)

سلام زينب (س ) به حبيب بن مظاهر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
فزونى سپاه دشمن و نيروى اندك محدود برادر بيش از همه ، قلب زينب (س ) را آماج دردها و غصه هاى فراوان مى كرد، و بدين جهت چون روز ششم محرم حبيب بن مظاهر به يارى حسين (ع ) به كربلا آمد، و دختر اميرالمؤ منين (س ) از اين فداكارى باخبر گشت ، به حبيب پيغام سلام داد.(73)
چون اين پيغام به حبيب رسيد، بر روى خاك كربلا نشست و مشتى از آن برداشته بر سرو صورت خويش ريخت و گفت : خاكم به سر! سختى كار زينب به جايى رسيده است كه به مثل من سلام مى رساند!!(74)

من از حسين جدا نمى شوم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
حضرت زينب كبرى (س ) از سوم شعبان سال 60 هجرى در مكه بود. چون سربازان يزيد مى خواستند در مكه و در حرم امن الهى امام حسين (ع ) را مخفيانه بكشند، لذا امام روز ((ترويه )) كه روز هشتم ذى الحجه است ، مكه را به سوى عراق ترك كرد. زينب (س ) نيز در اين كاروان حضور داشت .
ابن عباس گفت : يا حسين ! اگر خود مجبور به رفتن هستى ، زنان را با خود همراه مبر.
زينب (س ) چون اين سخن را شنيد، سر از كجاوه بيرون كرد و گفت : ابن عباس ! مى خواهى مرا از برادرم حسين جدا كنى ؟! هرگز.(75)آشفته و بی قرار و زخمی، دل او

آخر غم عشق می شود قاتل او

از جزر و مد فرات می شد فهمید

یک ماه، هبوط کرده بر ساحل او

 

شاعر: پدیده زارعاز هیبت قد کشیده ات می ترسند

از خشم میان دیده ات می ترسند

عباس، به پهلوانی ات قسم این لشکر

حتی ز سر بریده ات می ترسند

 

شاعر: مهدی صفی یاریسقا سقا شکست بی آب، دلم

دنیا دنیا گریست بی تاب، دلم

شرمنده ی اهل بیت مولا شده بود

مشکی شد و افتاد به گرداب، دلم

 

شاعر: محمد بهرامی اصل<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:454.txt">شمع صبحگاه</a><a class="text" href="w:text:455.txt">قاب باران</a><a class="text" href="w:text:456.txt">شعاع</a><a class="text" href="w:text:457.txt">بشتاب</a><a class="text" href="w:text:458.txt">دست خالی</a><a class="text" href="w:text:459.txt">دست</a><a class="text" href="w:text:460.txt">مشک و چشم</a><a class="text" href="w:text:461.txt">فراتی از عطش</a><a class="text" href="w:text:462.txt">دسته گل</a><a class="text" href="w:text:463.txt">مشک دریا</a></body></html>سر سبزترین گل نگاهم عباس

پروانه و شمع صبحگاهم عباس

خورشیدتر از نگاه او چشمی نیست

پر شعله ترین شعاع ما هم عباس

 

شاعر: حجت الله بخشودهسکوت آب را در هم شکستند

به روی سینه ی دریا نشستند

میان موج خون در قاب باران

تمام سایه ها خنجر به دست اند

 

شاعر: حسین سنگریسر سبزترین گل نگاهم عباس

پروانه و شمع صبحگاهم عباس

خورشیدتر از نگاه او چشمی نیست

پر شعله ترین شعاع ما هم عباس

 

شاعر: حجت اله بخشودهتو احساس مرا دریاب ای رود

لبم را تر نکن از آب ای رود

تو که دستی نداری تا بیفتد

به سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود

 

شاعر: سید حبیب نظاریبه دندانت کشم از خوش خیالی

ببین ای مشک این آشفته حالی

اگر چه دستهایم از تن افتاد

نمی خواهم بیایم دست خالی

 

شاعر: محمد حسین انصاری نژادمن از تو شرم دارم دست خود را

تو دادی هم دل و هم دست خود را

علم از دست تو افتاد اما

علم کردی به عالم دستِ خود را

 

شاعر: سید حبیب نظاری مصايب زينب (س ) در شب عاشورا
بستن آب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روز هفتم غمى ديگر بر غمهاى زينب (س ) افزوده گشت . فرمانى از ابن زياد رسيد كه نگذاريد حسين و اصحاب او از آب استفاده كنند، و بدين طريق تشنگى ياران به ويژه فرزندان و كودكان دل زينب (س ) را به درد مى آورد.
هر چند در اين فرصت گاه و بى گاه ابوالفضل و على اكبر (ع ) در كنار ساير ياران امام حسين (ع ) مقدار كمى آب تهيه مى كردند، و صفوف فشرده دشمن را به عقب مى راندند، ولى جوابگوى نياز شديد تشنگى و مشكلات همه ياران و عزيزان نبود؛ آن هم در هواى گرم تابستان كربلا.
سكينه دختر امام حسين (ع ) مى گويد: صبر كن . چگونه صبر كند بچه شير خواره اى كه دوام صبر ندارد؟!(76)

سركشى به خيمه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از حضرت زينب (س ) نقل شده فرمود: در شب عاشورا، نصف شب به خيمه برادرم حضرت عباس (ع ) رفتم ديدم جوانان بنى هاشم به دور او حلقه زده اند و او مانند شير ضرغام با آنها سخن مى گويد و به آنها مى فرمايد: ((اى برادرانم و اى پسر عموهايم ! فردا هنگامى كه جنگ شروع شد، نخستين كسانى كه به ميدان رزم مى شتابد، شما باشيد، تا مردم نگويند: بنى هاشم جمعى را براى يارى خواستند، ولى زندگى خود را بر مرگ ديگران ترجيح دادند...)).
جوانان بى هاشم پاسخ دادند: ((ما مطيع فرمان تو مى باشيم )).
حضرت زينب (س ) مى گويد: از آنجا به خيمه ((