بيب بن مظاهر)) رفتم ديدم با ياران (غيربنى هاشم ) جلسه مذاكره تشكيل داده و به آنها مى گويد: ((فردا وقتى كه جنگ شد، پيشقدم شويد و نخست به ميدان برويد، و نگذاريد كه يك نفر از بنى هاشم ، قبل از شما به ميدان برود، زيرا كه بنى هاشم ، سادات و بزرگان ما مى باشند...))
اصحاب گفتند: ((سخن تو درست است )) و به آن وفا كردند.(77)

شنيدن صداى سپاه دشمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
حسين (ع ) در آن هنگام در پيش خيمه خود نشسته و تكيه به شمشير داده و سر مبارك بر روى زانو قرار داده و به خواب رفته بود.
زينب (س ) كه صداى همهمه اسبان و لشكريان را شنيد، نزديك برادرش آمده و عرضه داشت : اى برادر! آيا صداهاى مخالفان را نمى شنوى كه اينك به طرف خيام نزديك مى شوند.
حسين (ع ) سر برداشت ، فرمود: هم اكنون رسول خدا (ص ) را در خواب ديدم كه فرمود: حسين جان بدين زودى بر ما وارد خواهى شد.
زينب (س ) كه اين سخن دلخراش را شنيد، سيلى به صورت زد و اظهار دردمندى و بيچارگى نمود. حضرت او را دلدارى داده و امر به آرامش فرمود.(78)

امتحان اصحاب در شب عاشورا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زينب (س ) متكايى براى حسين (ع ) گذاشت ، و آن حضرت با خواهر خود آهسته به سخن پرداختند و زمانى كه صداى زينب به خاطر بى سرپرستى فرداى بانوان به گريه بلند شد، حسين (ع ) او را دلدارى داد. بعد زينب ادامه داد: برادرم ! آيا براى وفادارى و مقاومت لازم فردا، اصحاب را كاملا امتحان كرده اى كه مبادا فردا تو را تنها بگذارند؟
حسين (ع ) فرمود: بلى آنان را بارها آزمايش كرده ام ، و تا زنده هستند از من و بانوان و اطفال حمايت و حفاظت خواهند كرد! بعد حسين (ع ) از خيمه زينب بيرون آمد، و به خيمه حبيب بن مظاهر رفت و مشاهده كردم كه حبيب براى اطمينان خاطر و دلدارى زينب ، مطلب را با ساير ياران در ميان گذاشت و آنان سرهاى خود را برهنه كردند و قبضه شمشيرها را در دست فشردند و براى حفاظت از بانوان و ناموس پيامبر(ص ) كه زينب (ع ) روى آن حساسيت فوق العاده داشت . با اداى سوگند، براى چندمين بار اعلام وفادارى كردند.(79)

قافله سالار حسين (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عقيله بنى هاشم مى فرمايد: ((در شب عاشورا، ديدم برادرم از خيمه بيرون آمده و خارهاى بيابان را با غلاف شمشير از جاى مى كند. جلو رفتم و سؤ ال كردم : چرا چنين مى كنى ؟ فرمود: مى دانم فردا اطفال من بايد روى اين خارها با پاى برهنه ، راه بروند.))
سپس ، امام به خواهرش فرمود: ((تو قافله سالار من هستى . مواظب باش جلوى دشمن گريه نكنى و نگذارى اطفال من سيلى و تازيانه بخورند. بدان كه تو را به كوفه و شام خواهند برد.))(80)

شب عاشورا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
بنابر روايت ارشاد حضرت على بن الحسين (ع ) فرمود: در شب عاشورا من نشسته بودم و عمه ام زينب مرا پرستارى مى كرد كه پدرم در خيمه جداگانه كناره كرد و در نزد او ((جون )) مولاى ابوذر غفارى ايستاده بود و آن حضرت شمشير خود را صف مى كرد و مى فرمود:
يا دهر اف لك من خليل
كم لك بالا شراق و الاصيل
من صاحب و طالب قتيل
و الدهر لا يقنع بالبديل
و كل حى سالك سبيل
و منتهى الامر الى الجليل
اى روزگار اف بر دوستى تو باد؛ چه بسيار براى تو بود در صبح و عصر؛ از رفيقان و طالب تو كه كشته شده اند؛ و روزگار به بدل قناعت نمى كند؛ هر زنده اى رونده راه است ؛ و منتهاى امر به سوى خداوند بزرگ است .
اين اشعار را دو يا سه دفعه خواند تا اينكه من فهميدم كه آن جناب چه اراده كرده است پس گريه مرا گلوگير شد و خوددارى كردم و سكوت نمودم . دانستم كه بلا نازل شده است . اما عمه ام زينب آن اشعار را شنيد و نتوانست خوددارى كند برخاست و به نزد آن حضرت رفت و گفت : واثكلاه ! اى كاش مرگ مرا دريافته بود، مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن امروز مردند.اى خليفه گذشتگان و فريادرس باقى ماندگان .
پس حسين سوى او نظر كرد و فرمود: اى خواهر! شيطان حلم تو را نبرد چشمهايش پر از اشك شد و فرمود: اگر آن مرغ سنگ خواره را مى گذاشتند هر آينه مى خوابيد.
زينب گفت : اى واى بر من ! تو در ميان اين اشرار گير افتاده اى ، اين دل مرا بيشتر مجروح داشته و بر من سخت تر است . پس بر صورت خود سيلى زد و گريبان خود را دريد و افتاد و غش نمود.
پس حسين برخاست و بر روى او آب ريخت و گفت : خواهر جان صبر كن و بدان كه اهل زمين و آسمان مى ميرند و جز خدا كسى باقى نمى ماند. آن خدايى كه خلق را خلق كرد به قدرت خود و بر مى انگيزاند خلق را و زنده مى كند ايشان را، و او، فرد و تنهاست . جد من ، پدر و برادر من بهتر از من بودند. و براى هر مسلمان اقتدا به پيغمبر لازم است .
و امثال اين سخنان در تعزيت او گفت و فرمود: اى خواهر! من تو را قسم مى دهم كه بر من گريبان پاره مكن و روى نخراش و وايلاه واثبورا، مگو وقتى من هلاك شدم . پس او را به خيمه آورد و در نزد من نشانيد(81)تو و مشک و دو چشم تر، اباالفضل

و نخلستانی از خنجر، اباالفضل

فرات از شرم چکه چکه شد آب

پس از دستان آب آور، ابا الفضل

 

شاعر: محمد حسین انصاری نژادفراتی از عطش گسترده بودی

غمی زیبا فراهم کرده بودی

ندادی از کف٬ آخر تشنگی را

به خون دل به دست آورده بودی

 

شاعر: سید حبیب نظارییک دسته گل یاس در آنجا رویید

سرچشمه ی احساس در آنجا رویید

وقتی که عمود خیمه بر خاک افتاد

هفتاد و دو عباس در آنجا رویید

 

شاعر: عبدالرحیم سعیدی راددوباره مشک دریا، یک دوبیتی

سرودی عشق را با یک دوبیتی

تنت روی زمین، یک چارپاره

دو دستت روی شن‌ها، یک دوبیتی

 

شاعر: سید حبیب نظاری<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:465.txt">ماه ترین عمو</a><a class="text" href="w:text:466.txt">علمدار زمان</a><a class="text" href="w:text:467.txt">جرعه  آب</a><a class="text" href="w:text:468.txt">لب تشنه</a><a class="text" href="w:text:469.txt">مشك آبي</a><a class="text" href="w:text:470.txt">مهتاب</a><a class="text" href="w:text:471.txt">دو تا دست</a></body></html>در روز عطش تو ساقی ما بودی

دلسوزترین یاور بابا بودی

امروز تمام بچه ها می دانند

تو ماه ترین عموی دنیا بودی

 

شاعر: پروانه بهزادی آزاددر باور مشک، آسمان را کشتند

دستان علمدار زمان را کشتند

وقتی که علی ِ دوم از اسب افتاد

تک تک همه ی فرشتگان را کشتند

 

شاعر: مریم حقیقتخالی است درون مشک از جرعه ی آب

انگار که رفته است این آب به خواب

یا مست شده است و در خماری مانده است

آبی که به حسرت لبت شد بی تاب

 

شاعر: حسین . ساز مسند پاک روشنی عزل است آب

در دفتر شعر عاشقان هزل است آب

تا از لب ماه تشنه لب تر نشده است

لب تشنه ی یک جرعه اباالفضل است آب

 

شاعر: مریم حقیقتكشيده مشك آبي نيمه كاره

كنارش آسماني پر ستاره

تمام حرف هایش خط آخر -

زمين افتاده بغضي پاره پاره

 

شاعر: حسین.س مصايب زينب (س ) در روز عاشورا
در خواست آب از زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از شيخ بزرگوار ((جعفر بن محمد نما)) در كتاب ((مثيرالاحزان )) و او از سكينه روايت كرده كه مى فرمود:
در روز نهم محرم آب ما تمام شد و عطش ما شدت نمود. آب از ظرفها و مشكها خشك شده بود. چون من و بعض