 اند,آن گاه به مدينه بازگشت .
ولى ! ولى در طول اين مدت , اشك ديده و سوز دلش آرام نگرفت .
آسايش زينب وقتى بود كه مى نشست و سر به زانوى غم مى نهاد و مى گريست .
دختر اميرالمؤمنين (ع ) آن قدر گريست , تا اشك هايش بخشكيد.
در ميان اين همه فشار و مصيبت , چيزى كه نمايان شد, بزرگى و عظمت زينب بود, و معلوم شد كـه نـواده رسول خدا(ص )چقدر نيرو دارد؟ و خداوند به آن پيكر ستم كشيده , وآن روح رنج ديده , چقدرتوانايى داده است ! بـزرگ تـريـن مـصيبت ناگوارى كه در تاريخ بشر كمتر نظير داشته , بر اين پيكر رنجور و آن روح نـازنـين وارد آمد, ولى وى دست و پاى خود را گم نكرد و از هدف خود منحرف نشد و مانند كوه استوار بماند.
دختر اميرالمؤمنين , مصيبت هاى گوناگون داشت : داغ عزيزان و پيكر پاره پاره آن ها, اسيرى و دربه درى , آتش سوزى و خون جگرى , ذلت پس از عزت , گـشـاده رويى تازيانه هاى عرب هاى بى رحم , زخم زبان هاى مردم پليد, تذكر زمان خلافت پدر در كـوفـه , و حقوقى كه پدرش برگردن اهل كوفه داشت , و رفتار كوفيان , هركدام از اين ها بس است كه انسانى را از پا بيندازد, چه برسد كه تمام آن ها بريك تن هجوم بياورد.
اضـافه براين , وظايف سنگينى را نيز بايد عهده دار شود.
ولى دختر على (ع ) خم به ابرو نياورد, و آن چه كه عقل در وقت آسايش خاطرتشخيص مى دهد, انجام داد.
تاكنون نشده از نظر سياسى براى گفتار و رفتار زينب در سفر اسارت , يك اشتباه سياسى گرفت , عـقـل هـر چـه بـينديشد كه درآن جايى كه زينب سخنى گفته و يا رفتارى كرده , سخنى بهتر ويا رفتارى خردمندانه تر بجويد, نخواهد يافت .
شاهكارهاى سياسى زينب بسيار است كه شمارش آن موجب تفصيل خواهد بود.
زيـنـب در هـنـگـام سـخن از رسول خدا(ص ) به پدرم تعبير كرد, و به جهانيان اعلام داشت كه يـزيـديـان چگونه مردمى هستند! و چه كسى را كشتند, وچه كسى را اسير كردند! و قدرتى كه در دسـت آنـان بـود, ازكجا آمده بود, و نكته هاى ديگرى كه بيانش مقدمه مارا از صورت مقدمه بودن خارج مى سازد.
ايـن جـاست كه رازى نهفته آشكار مى شود, كه چرا سيدالشهدا(ع ) بانوى بانوان و زنان و كودكان راهمراه برد, با آن كه خودش به سر انجام سفرش آگاه بود واهل كوفه را خوب مى شناخت .
اسارت بانوان , فاجعه كربلا و جنايات بنى اميه و فداكارى حسين (ع ) را از پس پرده بيرون آورد.
اگـر اسـارت آن هـا نـبـود, دشـمـنـان آل مـحـمـد(ص ) پرده اى برجنايات كربلا مى كشيدند و نـمـى گذاشتند كسى از آن آگاه شود,وكسانى را كه اطلاع داشتند, زبانشان را به وسيله پول و يا زور مى بستند, واين جنايت هولناك , و اين فداكارى بزرگ رااز صفحات تاريخ محو مى كردند.
چـنـان كـه بسيارى از جنايت كاران , آثار جرم وجنايت خود را محو كردند, مگر ستمى كه بر مادر زينب شد, از صفحات تاريخ محونگرديد؟! ولى زينب بايد در كربلا باشد, فداكارى برادر, و جنايت كارى بنى اميه را ببيند, و سپس اسير شود, تا اين حقيقت بزرگ محو نشود.
گـزافـه نـگـفـتـه ايـم اگـر بـگـويـيم : اسارت زينب موجب زنده شدن پدرش على (ع ) و جدش رسول خدا(ص ) و تجديد حيات اسلام بود, زيرا بنى اميه با زور و پول و حيله گرى مى خواستند همه را محوونابود كنند واثرى از رسالت رسول (ص )باقى نگذارند.
كـشـتـه شـدن حـسين (ع ) اين نقشه پليد را برباد داد و اسارت زينب , كشته شدن حسين را بر ملا ساخت .
زينب , عمر درازى نكرد و در جوانى از دنيا رفت .
ولى اين حقيقت از وى به يادگار بماند.
اين كتاب در سـال 31 شـمـسـى بـه كشورهاى عربى مسافرت كردم و در روز يازدهم محرم سال 71 يكى از دوستان لبنانى اين كتاب رابه من عنايت كرد.
پس از مطالعه , آن را بسيار شايسته و شيوا يافتم و به مضمون :
خوش ترآن باشد كه ذكر دلبران ----- گفته آيد در حديث ديگران
تـصـميم به ترجمه آن گرفتم و در همان لبنان ترجمه اش را پايان دادم و از بركات وجود مقدس زينب در آن ديار, ازخطراتى بزرگ مصون ماندم .
پس از مراجعت به ايران , يكى دوبار در آن تجديد نظر كرده , اينك تقديم خوانندگان عزيز مى شود.
نويسنده نـويـسـنـده كـتاب , بانو دكتر عائشه بنت الشاطى , ازنويسندگان درجه اول عرب و فرزند يكى از روحانيان مصر است .
نـويسنده هر چند اطلاعات بسيار عميقى نداشته و اشتباهات تاريخى نيز دارد, كه بعضى از آن ها در پاورقى اشاره شده ,ولى حقايق تاريخى را باقلمى بسيارشيرين و سبكى دل پذير بيان مى كند.
آثار ديگر نويسنده كه پس از نوشتن اين كتاب تاليف كرده است : آمنه دخت وهب : مادر رسول خدا(ص ), زنان پيغمبر(ص ) وديگر دختران پيغمبر(ص ) است , كه در هريك , ناحيه اى از زندگى رسول (ص ) را خواسته است بيان كند.
به نظر اين جانب , هيچ يك از آن ها, در شيرينى عبارت و زيبايى سبك , مانند كتاب ما نيست .
روش ترجمه كتاب در ترجمه , من طرف دار روشى هستم كه امروز به نام ترجمه محدود ناميده مى شود, زيرا روشى را كـه بـه نام ترجمه آزاد مى نامند, به نظر من , ترجمه اش نمى توان ناميد و در اين جا بحثى است مفصل كه به واسطه اختصار, از ذكر آن خوددارى مى شود.
لـذا, تـا حـد امكان , كوشش كرده ام كه ترجمه من محدود باشد و در عين حال رنگ زبان فارسى محفوظ بماند.
در جايى كه مناسب بوده نيز, توضيحاتى در پاورقى داده شده است .
قم , سيدرضا صدر يك شنبه دهم ذوالقعده 1376 نوزدهم خرداد 1336 <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:201.xml">زندگانى حضرت ابوالفضل العباس (ع)</a><a class="folder" href="w:html:221.xml">كرامات العباسيّه (معجزات حضرت ابالفضل العباس بعد از شهادت )</a><a class="folder" href="w:html:305.xml">چهره درخشان قمر بنى هاشم (ع) جلد 1</a><a class="folder" href="w:html:363.xml">اشعار حضرت ابوالفضل (ع)</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:202.txt">درباره کتاب</a><a class="text" href="w:text:203.txt">مقدمه دفتر </a><a class="text" href="w:text:204.txt">تقديم به</a><a class="text" href="w:text:205.txt">مقدمه مؤ لّف</a><a class="text" href="w:text:206.txt">فصل اوّل : ولادت و رشد</a><a class="text" href="w:text:207.txt">فصل دوّم : عباس (ع ) و ديدگاهها</a><a class="text" href="w:text:208.txt">فصل سوّم : ويژگيهاى روحى</a><a class="folder" href="w:html:209.xml">فصل چهارم : با رويدادها</a><a class="text" href="w:text:213.txt">فصل پنجم : كابوس هولناك</a><a class="text" href="w:text:214.txt">فصل ششم : با نهضت حسينى</a><a class="folder" href="w:html:215.xml">فصل هفتم : به سوى سرزمين شهادت </a><a class="text" href="w:text:219.txt">فصل هشتم : بر كرانه علقمه </a><a class="text" href="w:text:220.txt">پاورقی</a></body></html>نام کتاب : زندگانى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام

نویسنده : علّامه محقق حاج شيخ باقر شريف قرشى

ترجمه : سيّد حسن اسلامى

منبع : مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن(وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِاللّهِ اءَمْواتاً بَلْ اءَحْياَّءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرزَقُونَ )(آل عمران / 169)
(( (اى پيامبر) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شده اند، مرده اند، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند)).
(يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَاءَنَّ اللّهَ لا يُضِيعُ اءَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ )(آل عمران / 171)
((از نعمت خدا و فضل او شاد مى گرد