ند كه زانوان خويش در بغل گرفته و گريه مى كند.
با متانت خاص خود مى فرمايد: ((همسر برادرم ! چه شده ؟ مگر قرارمان بر سكوت نبود؟!))
رباب به گريه خويش با خواهر همسرش تكلم مى كند: ((امروز قدرى آب خوردم . سينه ام قدرى شير پيدا كرده و ياد على اصغر و لب تشنه او افتادم كه در اثر عطش ، بر سينه من چنگ مى زد و تقاضاى آب داشت .))(114)بخش اول : مسلم و كوفه 
مسلم و كوفه : 
پيش از ورود به بحث تفصيلى پيرامون اين رادمرد، بر خود لازم مى دانيم چند موضوع ضرورى را طرح كنيم تا هنگام جلو رفتن در مباحث و فصول كتاب ، ما را يار باشند و به ما كمك كنند.
نخست پيرامون نسب اين سفير سخن خواهيم گفت و سپس از طريق شناخت پدرش عقيل ، به حقيقت وى دست خواهيم يافت چرا كه : الولد سر ابيه و بعد به بررسى شخصيت خودش خواهيم پرداخت .
همچنين بايستى از محل ماءموريت وى آگاهى داشته باشيم . لذا درباره كوفه اين شهر تازه بنياد و جامعه نوپا كه حوادث بزرگ روز را در خود شاهد بوده است ، مطالبى بيان خواهيم داشت .
بنابراين ، اين سه فصل با مقدمه اى ، بحث بخش نخست را تشكيل مى دهد كه ، مدخلى است بر زندگى اين رادمرد و قهرمان تاريخى جاويد.
زمينه ها، نسب مسلم بن عقيل هاشمى 
روزى كه اراده آسمانى ، طبيعت متمايز جنس بشرى را بيان كرد و روزى كه وحى خداوند تبارك و تعالى حقيقت متباين انسانى را در قرآن بدين گونه بيان كرد كه :
انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا (3).
و معيار ثابت و هميشگى برترى را بدين گونه اعلام داشت كه :
ان اكرمكم عندالله اتقاكم (4)
در آن روز عملا مردم روى زمين به گروهها، قبايل و امتهاى مختلف متباين و پراكنده تقسيم شده بودند. از جمله اين ملتها، ملت ريشه دار عرب بود كه به دهها قبايل منقسم گشته ، و اين فروع از آن اصل قديمى برخاسته و گسترش ‍ يافته بودند.
در قله و راءس اين هرم ، قبيله جاويد بنى هاشم بود كه چونان خورشيد در ميان قريش مى درخشيد و در مجد، عظمت ، عزت و بزرگى منشى به بالاترين مراتب و منزلت اجتماعى آن روزگاران رسيده بود. با آنكه معيارها و ارزشهاى اخلاقى و معتقدات درست ، در آن زمان متفاوت بود.
بنى هاشم ، هم در عصر جاهلى و هم در روزگار درخشان اسلامى ، برترين ، گراميترين ، بالنده ترين قبيله و داراى استوارترين عقيده بودند. و اين مطلب عجيبى نيست ، زيرا كه همين قبيله بود كه از آن ، دلاوران ملت عرب و مهتران اين امت برآمدند، بلكه آنان برترين چهره هاى تمامى بشريت و امم بودند و شاخص انسانيت و قدسيان بشر، اينان مى باشند.
در اينجا كافى است سخن حبيب خدا، سرور عرب و عجم را نقل كنيم كه مى فرمايد:
انا محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب ، ان الله خلق الخلق فجعلنى من خير خلقه و جعلهم فرقتين ، فجعلنى فى خير فرقة و خلق القبائل فجعلنى فى خير قبيلة و جعلهم بيوتا، فجعلنى فى خيرهم بيتا فانا خيركم بيتا و انا خيركم نفسا (5)
من محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب هستم . خداوند خلق را آفريد و مرا از بهترين خلق خود قرار داد. مردم را دو گروه ساخت و مرا در بهترين گروه قرار داد. و قبايل را آفريد و مرا در بهترين قبيله قرار داد و مردم را خانواده خانواده نمود و مرا در بهترين خانواده قرار داد. پس من از نظر خانوادگى از بهترين شما هستم و خودم نيز از بهترين شما هستم .
مسؤ وليت حفظ اسلام و دلسوزى مسلمانان به آنان واگذاشته شده است ؛ زيرا كه خداوند توانايى ها و استعدادهاى بزرگى در آنان به وديعه قرار داده بود لذا كفار و منحرفين ، بر آنان رشك برده ، حسد ورزيدند و كينه هاى نهانى اهل جاهليت و آزادشدگان فتح مكه عليه آنان هشدار داد و هميشه بر زبان مباركش بر زبان مباركش خبر از گزينش آسمانى و برترى خدادادى بنى هاشم بود. حضرت - صلى الله عليه و آله در اين مورد فرمود:
قال جبرئيل عليه السلام : قلبت الارض مشارقها و مغاربها فلم اجد افضل من محمد صلى الله عليه و آله ، و قلبت الارض مشارقها و مغاربها فلم اجد افضل من بنى هاشم (6)
جبرئيل - عليه السلام - گفت : شرق و غرب زمين را زير و رو كردم ليكن برتر از محمد - صلى الله عليه و آله - نيافتم . و شرق و غرب عالم را در نورديدم و زير و زبر كردم اما گراميتر از بنى هاشم نديدم .
پيامبر اكرم بر گزينش آسمانى خود و آلش تاءكيد مى كرد، با آن كه فضل و مجد حضرت نزد قريش آشكار بود. قريش ، پيامبر و ديگر جوانان بنى هاشم را آن چنان مى شناختند كه فرزندان خود را مى شناختند (7). با اينهمه پيامبر -صلى الله عليه و آله - مكرر مى گفت :
ان الله اصطفى من ولد آدم ابراهيم و اتخذه خليلا و اصطفى من ولد ابراهيم اسماعيل ، ثم اصطفى من ولد اسماعيل نزار، ثم اصطفى من ولد نزار مضر، ثم اصطفى من مضر كنانة ، ثم اصطفى من كنانة قريشا، ثم اصطفى من قريش بنى هاشم ... ثم اصطفى من بنى هاشم بنى عبدالمطلب ، ثم اصطفانى من بنى عبدالمطلب (8).
خداوند از فرزندان آدم ابراهيم را برگزيد، و او را دوست خود قرار داد و از فرزندان ابراهيم اسماعيل را، و از فرزندان اسماعيل نزار را برگزيد. سپس از فرزندان نزار مضر را برگزيد و از مضر كنانه را برگزيد. و از كنانه قريش را برگزيد و از قريش بنى هاشم را برگزيد... و از بنى هاشم عبدالمطلب را برگزيد و سپس مرا از بنى عبدالمطلب برگزيد.
آرى ، من ، فرزند عبدالمطلب شيبة المحمد هستم كه عده اى از جهت منزلت او را فقط جد پيامبر اكرم مى دانند و بس در حالى كه شيبة الحمد از اوصياى ابراهيم خليل -عليه السلام - بود و يقينا آينده درخشان و منزلت بزرگ نوه خود فرزند عبدالله را مى دانست تا جائى كه به ابوطالب (وصى خود) سفارش كرد كه مستقيما بر تربيت و رشد نوه مسعودش ‍ نظارت داشته باشد تا حضرت ، جوان شود و آماده ابلاغ دستورات ربوبى گردد.
اگر عبدالمطلب صرفا پدرى معمولى و جدى از دوره جاهليت بود- چنانكه عده اى تصور مى كنند - شايسته پيامبر نبود كه در سخت ترين لحظات و حساسترين مواقف ، از جد خود ياد كند، در صورتى كه حضرت ختمى مرتبت - صلى الله عليه و آله - در جنگهاى خود هنگام رجزخوانى و مبارزه طلبى مى فرمود: من براستى پيامبرم ... من فرزند عبدالمطلب هستم .
رسولى كه تنها به زبان وحى سخن مى گويد و نطق او از هواى نفس بدور است ، به جد خود افتخار مى كند و با غرور از مجد پدربزرگ خود ياد مى كند و در عرصه كارزار كمك معنوى از نام مبارك جد خود مى گيرد.
قطعا پدر بزرگش عبدالمطلب و عمش ابواطالب نسل اندر نسل از اوصياى آسمانى (9) و از زمان ابراهيم خليل الرحمان - عليه السلام - حافظان اسرار نبوت بوده اند.
و اين مطلبى است كه بايد آن را را چشم حقيقت بين فهميد و با بصيرت دريافت ؛ زيرا درك آن از دين و ايمان است .
پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - كه از خود و خاندانش سخن مى گفت و آنها را و نفس مقدس خود را بزرگ مى داشت نه عصبيت داشت و نه نارسيست بود بلكه وى حقيقت ديگرى را مد نظر داشت . حضرت به ملازمه ذاتى ميان برگزيده بودن خود و خاندان پاكش و گزينش آنان از عالم بالا اشاره داشت .
پيامبر مى خواست بزرگى و مجد خاندان عصمت را آشكار كند تا كس