 را انتخاب كرده بود و آن را مركز انجمنهاى عمومى و اعتقادى خود قرار داده بود.
وى از تشبه به نسب شناسان بى مسؤ وليت كه اين دانش را وسيله تشكيل انجمنهاى افسانه سرايى و قصه گويى در شبهاى طولانى قرار داده بودند و نه خيرى را مى شناختند و نه حقى را اقامه يا باطلى را دفع مى كردند و از گفتن حتى يك كلمه براى رفع شبهه و شايعه اى خوددارى مى كردند، بيزار بود و اين دانش را در جهت اهداف الهى به كار مى گرفت .
عقيل و معاويه
در اينجا مواردى را نقل مى كنيم كه ادعاهاى دنياپرستى ، گرايش وى به معاويه و مال خواهى اش از وى طى ديدارهاى مكه يا مدينه و يا دمشق - كه گفته شده است در آنجا نيز ديدار كرده اند - را نفى مى كند.
اين موارد صراحتا ضديت عقيل را با معاويه نشان مى دهد. وى در اين رويارويى نظرات خود را پيرامون معاويه و ساير بنى اميه در حضور اطرافيانش و مردم به شكلى واضح آشكار و بدون گوشه ، كنايه و اشاره بيان مى كند:
1 - زمانى معاويه در صدد برآمد شيوه سلوك و رفتار خاندان عصمت را زير سؤ ال ببرد و كنايه بزند ليكن در مخمصه افتاد.
معاويه به عقيل گفت : در شما بنى هاشم نرمشى مشاهده مى شود!
عقيل پاسخ داد: آرى ، ما نرمشى خالى از ضعف ، و عزت خالى از زور و خشونت داريم اما اى معاويه ! نرمش شما نيرنگ و ايمانتان كفر است (و در روايت ديگرى : عزت شما كفر است ). معاويه ناراحت شد و خواست موضوع بحث را عوض كند، ليكن عقيل با خواندن اين بيت ضربه را كاريتر فرود آورد:
لذى الكب تقبل اليوم ما تقرع العصا
و ما علم الانسان الا ليعلما (31)
به آدم عاقل قبل از حادثه خبر نمى دهند و انسان را تعليم مى دهند تا بداند و به كار بندد.
2 - عقيل نابينا بود روزى معاويه به او گفت : شما اى بنى هاشم ، در اثر بيمارى ، چشمان خود را از دست مى دهيد.
عقيل بلافاصله پاسخ داد: و شما اى بنى اميه ، بصيرتهاى خود را از دست مى دهيد (32).
3 - امويان شايع كرده بودند كه بنى هاشم به زياده روى جنسى شهوت بسيار مبتلا مى باشند، خود معاويه اين شايعه را قوت داده ، به بنى هاشم كنايه مى زد و طبق معمول ، خودش رسوا مى شد. ليكن عبرت نمى گرفت .
روزى معاويه طبق عادت خود، تظاهر كرد كه با عقيل شوخى مى كند و گفت : اى بنى هاشم چقدر تندروى جنسى در ميان مردان شما آشكار است .
عقيل فورا پاسخ داد: وليكن در ميان زنان شما اى بنى اميه ، اين خصيصه چقدر آشكار مى باشد (33)
معاويه درمانده گشت و مبهوت شد... آيا اين عقيل نيست كه مادران را خوب مى شناسد؟
4 - معاويه مى خواست عقيل را مسخره كند از اين رو كه عموى او ابولهب است ! (34) با اينكه مى دانست ابولهب عموى پيامبر - صلى الله عليه و آله - نيز مى باشد. تجاهل مى كرد كه همسر ابولهب عمه خود معاويه و خواهر دلسوز ابوسفيان است و كسى است كه در مكه براى اذيت پيامبر اكرم با ابوسفيان همكارى مى كرد.
روزى عقيل نزد معاويه آمد، معاويه به عمرو عاص گفت : الآن عقيل را مسخره مى كنم و تو را مى خندانم ! همين كه عقيل وارد شد او به خوشامدگويى پرداخته گفت : مرحبا! مرحبا! به كسى كه عمويش ابولهب است .
عقيل اين خوشامدگويى را چنين پاسخ داد: واهلا به كسى كه عمه اش ‍ حمالة الحطب است و در گردنش طنابى از ليف خرماست ... معاويه ننگ و عار عمه اش را به روى خودنياورده ، شروع به پرسش كرد:
درباره عمويت ابولهب چه گمان دارى ؟
عقيل بدون درنگ گفت : هنگامى كه داخل دوزخ شدى به شدت به سمت چپ خود نگاه - كن ابولهب را خواهى يافت كه با عمه ات حمالة الحطب درآميخته است (35)
5 - مسعودى نقل مى كند: روزى معاويه از عقيل پرسيد: چگونه على را ترك كردى ؟ (يعنى خلافت او را تا پايان عمرش چگونه ديدى ؟)
عقيل با صراحت پاسخى به حق داد: او را ترك كردم در حالى كه خدا و رسولش دوستش داشتند و تو را مورد كراهت خدا و رسولش يافتم (36)
6 - عقيل از ايمان لشكريان و مردان امام على - عليه السلام - سخن مى گفت و دورى لشكريان معاويه را از ايمان بيان مى كرد. زمانى معاويه با طنز به او گفت : از لشكر من و برادرت برايم بگو.
عقيل سؤ ال طنز آلود او را پاسخى جدى و استوار داد و گفت : بر لشكر برادرم گذر كردم ، شبى ديدم چون يكى از شبهاى رسول خدا و روزى چونان روز پيامبر اكرم جز آن كه پيامبر در ميان لشكريان نبود و كسى را نديدم مگر آن كه در حال نماز بود، يا قرآن تلاوت مى كرد و به لشكر تو گذر كردم ، عده اى از منافقين در مقابلم قرار گرفتند، از همانها كه در ليلة العقبه شتر پيامبر را رم دادند...(37)
كسى از معاويه درخواست كمك مادى مى كند، چنين وى را مورد خطاب قرار نمى دهد و حقايق دندانشكن را چنين بى پروا ادا نمى كند و حق و باطل را اين گونه از يكديگر متمايز نمى سازد.
معاويه بهتر از هر كس ثبات و استوارى شخصيت عقيل را مى داند. او به مجد و عظمت و استوارى اين شخصيت اعتراف مى كند و پس از گفتگويى ، به او مى گويد: تو چنان هستى كه شاعر مى گويد:
واذ عددت فخار آل محرق
فالمجد فيهم فى بنى عتاب
افتخارات آل محرق را بايستى در ميان بنى عتاب جست ؛ زيرا تمام مجد و عظمت آل محرق در اين خاندان است (مجد و عظمت بنى هاشم با شخصيت تو گره خورده است و گذشت روز و شب تو را دگرگون نساخته است ).
از اين اعتراف ، استوارى و مذبذب نبودن عقيل را در مواقف دشوار در مى يابيم و مى بينيم گذشت ايام در او تاءثيرى نداشته است . پاسخهاى وى قاطع اللجاج و فصل الخطاب است . در برخوردى با معاويه با صراحت مى گويد:
اصبر لحرب انت جانيها
لابد ان تصلى بحاميها
آتش جنگى را كه برافروخته اى بچش و منتظر عواقب دردناك آن باش .
معاويه به روى خود نمى آورد و مى گويد: براى اين تو را نخواسته ام ، بلكه مى خواهم برايم از ياران على سخن بگويى ؛ زيرا تو نسبت به آنان معرفت و شناخت دارى .
عقيل فرصت را براى ابراز حقايق مناسب دانسته ، آمادگى خود را براى پاسخ اعلام مى دارد و با اطمينان مى گويد: هر چه مى خواهى بپرس .
معاويه مى گويد: ياران على را برايم توصيف نما و از آل صوحان آغاز كن ؛ زيرا آنان خداوندان سخن مى باشند.
عقيل شروع به توصيف كسانى مى كند كه دشمن را طى جنگهاى سخت اعتقادى بخصوص جنگ صفين دهشت زده و متعجب ساخته بودند:
اما صعصعه (ابن صوحان ) والامقام ، داراى زبانى برنده ، پيشواى سواران و جنگ آوران ، كشنده حريفان . كم نظير و اهل حل و عقد بود. و اما زيد و عبدالله دو رود جارى بودند كه اضطراب و اندوه را مى زدودند و شهرها را سيراب مى ساختند. مردانى جدى كه آنان را با سستى و بازى ، كارى نبود. و اما بنى صوحان مصداق اين شعر هستند كه :
اذا نزل العدو فان عندى
اسودا تخلس الاءسد النفوسا(38)
اگر دشمن به سراغ من آيد، شيرانى دارم كه دلاوران شير صفت را از پا درمى آورند. كسى كه خواستار عطاياى سلطان باشد از دشمنان اصلى او تعريف نمى كند بلكه از خود سلطان و لشكريانش ياد كرده ، آنان را به بزرگى متصف مى دارد تا آن كه بتواند اندوخته بسيارى به دست آورد .
ليكن اين جا مطلب برعكس است و عقيل در تمام ملاقات ها به نقض ‍ معاويه و يارانش مى پردازد. پس دليل مادى بودن اين ديدار و دنيوى بودن اين ارتباطات چيست ؟