ز ميان بردى و عده اى را در مقابل عده ديگرى قرار دادى (329).
با اين سخنان تقليدى و نخ نما شده ، در صدد آن بود تا موقعيت و مقام خود را جامعه مشروعيت و حقانيت بپوشاند و وانمود سازد كه خود و همدستانش بر امت اسلامى ولايت دارند و از پيامبر - به گمان خود نيابت شرعى و مجوز دينى به دست آورده اند تا حكومتشان پايدار بماند!.
اما اسير زخمى ، با صراحت و استوارى معهود خود پاسخ داد:
به اين دليل به كوفه نيامدم ، ليكن شما معروف و نيكى را دفن كرده شد و منكر را آشكار ساختيد، و بدون رضايت مردم بر گرده آنان سوار شديد و آنان را وادار به اعمالى كرديد كه خدا بدان دستور نداده است و در ميان آنها همچون كسرا و قيصر رفتار نموديد، پس ما آمديم تا امر به معروف و نهى از منكر كنيم و مردم را به حكم خدا و سنت رسول بخوانيم و اهليت اين كار را هم داشتيم و داريم ؛ زيرا خلافت همچنان حق ماست و آن را به ناحق از خاندان ما خارج ساختيد. اولين كسانى كه بر امام حق و هدايت خروج كردند و ميان مسلمانان تفرقه به وجود آوردند و حكومت را عصب كردند و با ظلم و دشمنى با اهل به ستيز برخاستند، شما بوديد. تنها مثلى كه مى توانيم شاهد حال خود و شما قرار دهم اين سخن خداوند متعال است كه :
و سيعلم الدين ظلموا اى منقلب ينقلبون .
بزودى ستمگران در خواهند يافت كه به چه سرنوشتى و پايانى ، دچار خواهند گشت .
با اين بيانات كوتاه ، نقاب از چهره پليد آنان و فساد دينى - كه حكام اموى بدان مى نازيدند - كنار رفت و حضرت ، صلاحيت سخنگويى به نام اسلام را از آنان سلب نمود؛ و خلاصه ديدگاه خود را با تلاوت آيه اى كه سرنوشت دو طرف نبرد را- فساق و متقين - در پايان كار بيان مى كند، ختم كرد:
والعاقبه للمتقين ؛ پايان روشن ، از آن متقين است .
ابن زياد ديگر نمى توانست پاسخى دهد يا پيرامون اين حقايق مسلم ، مناقشه كند؛ زيرا بيم داشت ادامه ادامه اين مغالطات منجر به كشف حقايق بيشترى به وسيله اسير زخمى خواهد گشت .
پس عاجزانه به آخرين پناهگاه خود خزيد؛ فحاشى و اهانت ؛شروع كرد به على ، حسن و حسين عليه السلام فحاشى كند؛كسانى كه فحاشى به آنها اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهانت به پيامبر، سب و شتم به خداوند است ، همانطور كه خود پيامبر تصريح مى كند(330).
مسلم با بزرگ منشى سكوت كرد: جواب ابلهان باشد خموشى .
و به تعبير طبرى و روايت مفيد و ابن اثير: ديگر مسلم سخنى نگفت .
ليكن در روايت ديگرى آمده است كه : بعد از آنكه ابن زياد به فحاشى و هتاكى نسبت به خاندان پيامبر ادامه داد، حضرت با منطقى نيرومند و استوار همچنان كه قبلا از ايشان ديديم فرمود: تو و پدرت سزاوارتر از خاندان محمد صلى الله عليه و آله به فحاشى و اهانتهايت هستيد. هر چه مى خواهى بكن ، چرا كه ما از خاندانى هستيم كه رنج و بلا هميشه همراه ما بوده است (331). اى دشمن خدا هر چه مى خواهى انجام ده (332).
در اينجا بود كه ابن زياد فرمان داد براى انتقام گرفتن ، حضرت را به شهادت برسانند. اما چگونه دستور داد اين سفير مكتبى را به قتل برسانند؟!.
آيا هنگام مرگ هم افتخار مى كنم ؟!  
خوشامد گويى هاى گرم درباره آزادى و پايان آزاد منشانه ، بارها بر زبان مرد دلير اسلام و شير صف شكن ، چه هنگام درگيريهاى نظامى و چه در عرصه جنگ كلامى و تبليغى و افشاگرانه ، جارى شده بود.
حضرت در مناسبتهاى مختلف ، آرامش درونى خود را از سرانجام خونين خود بيان مى كرد؛و مرگ در راه حريت را امرى شايسته و تسليم در برابر قضاى الهى را داءب و روش خود و خاندانش مى ديد. پاره اى از اين جملات برنده و آتشين عبارتند از:
1- سوگند خورده ام جز آزادانه كشته نشوم .
2- واى بر تو! اين مرگ است ؛ پس هر چه مى خواهى بكن .
3- در برابر خواست و امر خداوند - جل جلاله - صبر پيشه كن .
4- اى فرزند اشعث ! مى پندارى تا وقتى كه توان نبرد دارم تسليم خواهم شد؟! نه به خدا قسم هرگز چنين نخواهد بود.
5- اگر تو مرا بكشى (طبيعى است ) چرا بدتر از تويى بهتر از من را به قتل رسانده است .
6-اى دشمن خدا! هر چه مى خواهى بكن .
7- تو از كشتنهاى ناگوار، زشتى مثله كردن ، بد طينتى و به هر وسيله غلبه كردن ، پرهيز ندارى .
8- و من اميدوارم خداوند شهادت را به دست بدترين خلق ، نصيبم فرمايد.
9- بزودى ستمگران در خواهند يافت كه به چه سرنوشتى دچار خواهند شد.
عجيب نيست و غرابتى ندارد، اين سيره يقين به فرجام كار و عاقبت متقين است كه نزد بزرگان و پيشوايان رسالت كه به دوره كمال رسيده اند و با نظر زهد و بى اعتنايى به دنيا مى نگرند، به شدت محسوس است .
آنان بدان سرافراز و مفتخرند كه با انبيا، صديقين ، شهدا و صالحين محشور گردند، و چه دوستان و همراهان نيكويى هستند.
حكم قتل حضرت ، صادر شد، نه عجيب بود و نه غير منتظره ، دشمن مى خواست كينه هاى پنهانى را آشكار و غريزه انتقام را سيراب كند؛لذا با قساوت ؛ دستور داد پس از شهادت ، پيكر پاك قربانى بزرگ را از فراز قصر به زمين پرتاب كنند!.
گفته شده است كه ابن زياد اجراى حكم را به يكى از اوباش كه در نبرد خيابانى به دست حضرت زخمى شده بود، سپرد.
اگر اين خبر صحت داشته باشد انتخاب اين جلاد، تلاش ديگرى است براى انتقام كشى هر چه بيشتر.
قهرمان رسالت ، در ميان انبوهى از اوباشان و جلادان ، با سربلندى و رضايت به قضاى الهى از پله هاى قصر بالا مى رفت و از آخرين لحظات عمر -آباد با عبادت و شب زنده دارى - خود استفاده كرده ، خداوند را منزه دانسته ، حمد و سپاس الهى را بجا مى آورد.
حضرت در عين رضايت از آزمايش نيكوى خداوندى ، از نامردمان و زشتيهاى آنان به درگاه الهى شكايت مى كرد و تكبير مى گفت و استغفار مى كرد و بر ملائكه الهى و پيامبران ، درود مى فرستاد و در همان حال مى گفت :
خداوندا! بار الها! ميان ما و اين قوم داورى كن آنان ما را فريفتند و مخذول كردند(333).
حضرت را به پشت بام بردند، مردم جمع مى شدند و از اتفاقى كه خواهر افتاد پرسش مى كردند كه ناگهان جسر غرقه به خونى را ديدند كه از بالاى قصر به روى زمين پرتاب شد و به دنبال آن سر مبارك حضرت فرو افتاد! خون همه جا پخش شده بود و مردم منگ و گيج به يكديگر مى نگريستند: نگريستن كسانى كه در حال سكرات موت هستند(334).
قاتل ، ترسان و هراسان از چيزى كه ديده بود فرود آمد، ابن زياد از اضطراب وى پرسيد: تو را چه مى شود؟ آيا تو را كشتى ؟.
قاتل ، با اضطراب و كلمات جويده و نيم خورده پاسخ داد: آرى ، خداوند امير را به سلامت دارد جز آنكه برايم اتفاقى افتاد كه از آن ترسانم !.
- با تمسخر پرسيد: چه اتفاقى برايت افتاد؟.
- با هراس و دلشوره گفت : هنگامى كه مسلم را كشتم ، مردى زشت رو، سياه و پرمو را در كنار خود ديدم كه انگشت - يا لبان به اشتباه ناقل - خود را به دندان مى گزيد، و من آن چنان ترسيدم و وحشت كردم كه تاكنون به اين درجه متوحش نشده بودم !.
اين زياد خنده تمسخر آميزى كرد و گفت : شايد دهشت زده شده اى ؛ زيرا با اين پديده آشنايى ندارى و بران قبلا عادت نكرده اى !(335).
به خوبى روشن مى شود كه ابن زياد با اين پديده و حالت - عادت كشتن پرهيزكاران پا