دل و صالحان آزاده - آن چنان ماءنوس بوده است ، كه از شدت تكرار - حالت پس از جنايات خود - برايش عادى شده و ديگر آن را طبيعى و معمولى مى داند.
در زمانى كه خداوند متعال به ظالمين فرصت مى دهد تا خوب ماهيت خود را نشان دهند و در دركات يكى پس از ديگرى فرو بروند.
ابن زياد بارها دچار اين حالت شده بود. و خداوند پس از هر حاجتى شبح هولناكى را بر او مسلط مى ساخت تا توازن طبيعى روان او را به هم زند و امنيت روحى را از او سلت نمايد.
خداوند منتقم فشار روانى و روحى را چنين بر جنايتكاران مسلط مى سازد كه تا وقتى در دنيا هستند، دچار عذاب درونى مى شوند. اين حالت وحشت و هراس الهى در مجرمين ، شبهاى پس از انجام جنايت به وقوع مى پيوندد و آرامش آنان را به اضطراب بدل مى سازد (336) ... به اين حالت قبلا عادت نكرده اى !.
بدرستى كه خدا مى خواهد تا بدين وسيله آنان را در دنيا عذاب دهد(337).
و آنان را قبل از عذاب بزرگتر، به عذاب كوچكتر دچار خواهيم ساخت (338).
اين عذاب اكبر و بزرگتر همان است كه هرگز مجرمين و ستمگران بدان عادت نخواهند كرد.
اى كاش ! ظالمين مى دانستند كه هنگام رؤ يت عذاب و دانستن اقتدار كامل الهى و اينكه خداوند عذاب را مشاهده مى كنند ليكن ديگر راه و وسيله اى براى بازگشت نيست . و به بن بست رسيده اند(339).
ابن زياد همچنين از كسانى كه مستقيما در به شهادت رساندن حضرت شركت داشتند، پرسيد: هنگامى كه مسلم را بالا مى بردند چه مى گفت ؟.
خود قاتل پاسخ داد: تكبير مى گفت و تسبيح خدا را مى گفت و استغفار مى كرد. همگامى كه او را براى كشتن نزديك آوردم گفت : بار الها! ميان ما و اين قوم كه به ما دروغ گفتند. ما را فرو گرفتند و به قتل رساندند، داورى كن .
پس به او گفتم : نزديك بيا، خدا را شكر كه مرا بر تو مسلط ساخته است ! و به او ضربه اى زدم كه تاءثيرى نكرد. پس به من گفت : اى بنده ! نمى خواهم زخم خود را قصاص كنى و تلافى نمايى ؟!.
اين زياد از سرافرازى و مناعت طبع ، آنهم در آستانه شهادت ، در شگفت ماند و در برابر شخصيت والاى اين قهرمان ، خود را باخت و نا آگاه درباره اين قربانى عظيم گفت : آيا هنگام مرگ نيز افتخار مى كند؟!(340).
آرى ، مسلم همانطور كه دوست داشت و خواسته بود رفت و سوگند خود را در راه دوستى حريت ، با عمل خود قرين ساخت و ثابت نمود در برابر خدا، عبوديت و بندگى مطلق دارد. وى در راه مبادى اعتقادى و ارزشهاى اخلاقى و اسلامى ، خود را فدا كرد.
به اعتراف دوست و دشمن ، مسلم سمبل افتخارات جاودانه ، تمام مراحل زندگى و پيكار خود را تا آستانه مرگ ، به سربلندى و مناعت طبع و استوارى پيمود.فصل دوم : شهادت مجاهد؛ هانى بن عروه 
بازگشت به سوى خواست . خداوندا! به سوى رحمت و رضوان تو مى شتابيم ؟ بار الها! امروز را كفاره گناهانم قرار ده ، چرا كه من در راه دفاع فرزند دخت پيامبر صلى الله عليه و آله تعصب ورزيدم و حميت به خرج دادم .
(مجاهد بزرگوار؛ هانى )
تلاش براى نجات وى 
ترس در ميان مردم ، نوميد از دستيابى به آرزوهاى خود مبنى بر رهايى از امويان ، گسترش مى يافت و احساس كردند بايد از صحنه مبارزه خارج شوند و عزلت بگيرند.
آنان از زير بار تكليف شانه خالى كردند و دانستند كه مسؤ ول شهادت نماينده امام حسين عليه السلام مى باشند، ليكن در مقابل تهديدات والى كوفه ، متكى به نيروهاى مركزى شام ، عقب نشستند و به خانه هاى خود رفتند.
ابن زياد كه مشروعيت حكومت خود را از يزيد جانشين پدرش معاويه كسب كرده بود. براى آنكه ترس همگانى را ريشه دارتر سازد و تخم هراس را در دل مردم بكارد، دستور داد تا عده اى از مجاهدان كوفه و برجستگان آن ديار را اعدام كنند. مهمترين و بزرگترين فرد اين گروه محكومين ، مجاهد جليل القدر هانى بن عروه بود كه بيش او نود سال و به گفته اى نودونه سال از سن مباركشان مى گذشت . هر چند والى ديگر مستحكم شده بود و خطرى از جانب مذحجيان كه زير دست ابن حجاج و ديگر توطئه گران مانند كثير بن شهاب دام شده بودند، وى را تهديد نمى كرد، به حبس ابد براى هانى اكتفا نكرد، بلكه دستور داد او را نيز در راءس ديگر بزرگان مجاهد به شهادت برسانند.
والى در راستاى تسلط بر قبايل و كنترل تحركات آنان و بر كنار كردن سران معارض حكومت از راءس قبيله ها، ترجيح داد كه هانى پير؛ اين رهبر مخالف و نيرومند را از پاى در آورد. و چون محمد بن اشعث سومين فرد گروه سه نفره بود كه هانى را فريفتند و به قصر آوردند، از آن مى ترسيد كه طعمه شمشير مذحجيان شود، در صدد بر آمد تا واسطه شود و مانع به شهادت رساندن هانى گردد و والى را از كشتن وى منصرف كند.
وى براى حفظ جان خود در تلاشى سست و بى ريشه با اضطراب و نگرانى برخاست و گفت :
خداوند امير را به سلامت دارد، تو مى دانى كه هانى در ميان عشيره اش از شرافت والايى برخوردار است و عشيره وى مى دانند كه من و اسماءبن خارجه او را به تو تسليم كرديم پس او را به خدا سوگند مى دهم اى امير! كه هانى را به من ببخشى ، چون من از دشمنى خاندان او بيمناكم ؛ زيرا آنان بزرگان اهل كوفه هستند و از اكثريت نيز برخوردارند(341).
و: آنان با عزت ترين افراد كوفه و بخش بزرگى از اهل يمن مى باشند(342).
امير خواسته ابن اشعث را رد كرده ، با اهانت به وى او را سر جايش نشاند؛ زيرا ابن اشعث و اسماء همپالگى هاى آنان ارزشى ندارند.
رهبر قهرمان مذحجيان را به قربانگاه بردند. از جمله قرائنى كه نشان مى دهد حكومت كاملا بر مذحجيان تسلط يافته بود و از آنان نمى هراسيد، آن است كه هانى را علنا از قصر خارج ساختند و دست بسته به يكى از بازارهاى نزديك كاخ بردند.
مجاهد كهنسال از نبود افراد قبيله اش رنجور شد و فرياد برداشت :
وامذحجاه ! امروز ديگر مذحج هواخواه من نيست . وامذحجاه ! چقدر دور هستند آنان از من .
در همان هنگام ابن حجاج زبيدى دست به اقدامى زد تا مذحجيان را يكجا گرد آورد. وى از اين كار دو هدف عمده داشت :
1- افراد قبيله براى نجات رهبر خود دست به اقدامى نزنند.
2- پس از رسيدن خبر شهادت هانى ، عكس العمل شديدى از خود نشان ندهند.
همين كه هانى ديد كسى او را يارى نمى كند، دستان خود را از قيد و بند رها كرده فرياد زد: آيا عصايى ، چاقويى ، سنگى يا استخوانى نيست تا مردى بدان وسيله از جان خودش دفاع كند؟.
محافظين بر او ريختند و سخت او را بستند. سپس به او گفتند: گردنت را دراز كن . و هانى با قوت قلب پاسخ داد: نه به خدا من كسى نيستم كه به شما در كشتن خودم يارى كنم (343).
جلادى به نام راشد تركى جلو آمده ضربتى ره او زد كه اصابت كرد. پير كهنسال و بزرگ قبيله ، خود را آماده شهادت كرده با روح تقرب به ساحت ربوبى و بيان هدف خود با خداوند مناجات كرد:
بازگشت به سوى خداست بار الها! به سوى رحمت و روايات مى شتابم ، خداوندا! امروز را كفاره گناهانم قرار ده ، بدرستى كه من در راه دفاع از فرزند دخت پيامبرت صلى الله عليه و آله تعصب ورزيدم و حميت نشان دادم (344).
بر زمين كشيدن دو شهيد و مژده دادن به يزيد 
به دستور والى ، جلادان طناب به پاى دو شهيد بزرگوار- مسلم و هانى - بستند و آنان را در ك