ى و برزنها بر زمين كشيدند تا خشم دشمن فروكش كند و جمهور مردم كوفه بيشتر هراسان شوند و قضيه شهدا پايان يابد و ديگر مردم در انديشه اهداف به دست نيامده خود نباشند.
اين جنايت اموى زشت ، اولين لكه سياهى نيست كه بر صفحات تاريخ بشرى نمايان است ، ليكن اولين حركت او نوع خود در تاريخ اسلام مى باشد؛ جنايتى كه اوج آن كشيدن اجساد شهيدان در ميان كوچه ها و خيابانها است .
نه تنها مسلم را بر زمين كشيدند، كه هر چه با وى - از قبيل اسلحه - بود نيز غارت كردند؛اين غارت بى شرمانه ، توسط محمد بن اشعث صورت گرفت ، كه يكى از معاصرين خود او، وى را بخاطر رفتار و مواضعش رسوا كرد و سرود:
و تركت عمك ان تقاتل دونه
قشلا، و لولا انت كان كنيعا
و قتلت وافد آل بيت محمد
و سلبت اسيافا له و دروعا(345)
عمويت را(346) بدون اينكه از او دفاع كنى ، با سستى رها كردى . و اگر تو نبودى كسى بر او دست نمى يافت . و نماينده اهل بيت محمد را كشتى و شمشير و زره او را به يغما بردى .
پس از آنكه اجساد مطهر اين دو شهير در كوچه ها و خيابانها بر زمين كشانده شدند، به دستور ابن زياد آنها را نزديك قصر تحت حفاظت شديد، به دار آويختند و با اين كار، حكومت سه جنايت مرتكب شد و از حدود اسلام تجاوز كرد؛همچنانكه مجاهد دلير مسلم ، پيشاپيش اين سه پيامد را با نظر ثاقب خود دريافته و به ابن زياد گوش زد كرده بود. اين سه جنايت عبارت بودند از:
1- انداختن پيكر حضرت از بلندى قصر بر زمين .
2-كشيدن اجساد مسلم و هانى در كوچه ها و راهها.
3- آويختن اجساد، به مدت چند روز!.
نكته قابل توجه در اينجا، عمق ادراك و بينش قوى حضرت و آينده نگرى وى بود كه از طبيعت جنايتكارانه طغيانگران ، به خوبى اطلاع داشت و مى دانست كه آنان با قربانيان خود چگونه رفتار مى كنند و از مثله كردن و لطمه زدن ره اجساد نيز خوددارى نمى كنند. لذا مسلم يكى از موارد وصيت را دفن كردن جسد شريفشان قرار مى دهد و همين - توجه به چنين مساءله - بيانگر بصيرت حضرت از رويدادهاى آينده است .
همچنين خضرا با آگاهى تام نسبت به ويژگيهاى موروثى و اكتسابى ابن زياد و خصوصيات رفتارى وى ، او را مخاطب ساخته گفت :
اما تو سزاوارترين كسى هستى كه در اسلام بدعتهاى نبوده را ايجاد كنى و بنياد كج را پى بريزى . تو از كشتنهاى ناگوار، مثله كردنهاى ناپسند، بدطينتى و كسب قدرت ، به هر وسيله اى ، پرهيز نمى كنى ...(347).
اين زياد سرهاى مسلم و هانى را پس از آماده شده براى از سال ، توسط دو پيك به نامهاى زبير بن الاروح و هانى بن ابى دحيه به شام فرستاد. گفته مى شود كه سر مجاهد؛عماره بن صلخب ازدى - كه بزودى به او خواهيم پرداخت - نيز همراه اين پيكها به شام فرستاده شد.
ابن زياد كه از باده پيروزى سرمست شده بود، نامه مخصوصى را نيز همراه اين دو پيك براى يزيد فرستاد. متن نامه چنين است :
اما بعد: سپاس خداى را مه حق اميرالمؤمنين ! كه خداوند او را گرامى بدارد خبر مى دهم كه : مسلم بن عقيل به خانه هانى بن عروه مرادى وارد شد و من بر ايشان جاسوسهايى گماشتم و مردانى را به نيرنگ نزدشان فرستادم و با مكر و فريب موفق شدم آنان را از آنجا خارج كنم . و خداوند مرا بر ايشان مسلط ساخت و من گردن آنها را زدم و سرهاى آنان را توسط هانى بن ابى دحيه همدانى و زبير بن الاروح تميمى كه هر دو از افراد مطيع و ناصح مى باشند به نزدت فرستادم . اميرالمؤمنين هر پرسشى كه دوست داشته باشد مى تواند از آنان سؤ ال كند؛زيرا آنان زا دانش ، صداقت ، فهم و ورعى تام است (348).
يزيد، مضمون نامه و معناى ورع از ديدگاه اموى دانست ؛و از اين هديه كه در قالب سرهاى شهيدان متجلى شده بود شادمان گشت . و نامه اى به او نوشته انجام چنين كارهايى را تشويق كرده ، افزايش آنها را خواستار شد. و نقديم بيشترى از اين گونه هدايا را طلب كرد، و استمرار نامه نگارى را درخواست كرد!.
در اين نامه ، وى ابن زياد را بخاطر نيرنگهايش و ورع آشكارش ! ستود و از او خواست تا سياست مجازات ، بر اساس اتهام را براى حفظ قدرت و دستگاه اموى بشدت به كار بندد. و در اين كار كوتاهى نكند.
پاسخ نامه بدين مضمون بود:
اما بعد: تو همان طور كه دوست مى داشتم عمل كردى ؛رفتارت دورانديشانه و حمله ات باقوت قلب و شجاعانه بود! مرا از انديشه ، بى نياز كردى و دشمن را كافى بودى ، و با اين كارت گمان و راءى من در باره ات درست از آب در آمد. من دو پيك و فرستاده ات را فرا خواندم از آنان پرسيدم و با ايشان گفتگو كردم . راءى ، فضل و فرزانگى آنها همان بود كه تو نوشته بودى ، پس با آنان به نيكى رفتار كن .
به من خبر رسيده است كه حسين بن على متوجه عراق گشته است ، پس ‍ بر سر راهها پستهاى نگهبانى و افراد مسلح بگمار، با بدبينى و سوءظن به امور بنگر و با تهمت ، دستگير و مجازات كن ! و هر اتفاقى كه مى افتد برايم بنويس (349).
و: ... در هر روز هر اتفاق نيك و بدى كه روى مى دهد(350).
شهادت مسلم و هانى به دست ابن زياد عواطف مردان را برانگيخت و احساسات آزادگان را به غليان در آورد. پس برخى بر آن شدند تا غيرت و حميت مذحجيان را براى گرفتن انتقام از ابن زياد و حفظ كرامت خودشان ، به جوش آوردند؛ مثلا ابوالاسود دؤ لى چنين سرود:
اقول : وذاك من جزع و وجد
ازال الله ملك بنى زياد
هم جدعوا الانوف و كن شما
بقتلهم الكريم اخا مراد (351)
با اندوه و شادى مى گويم : خداوند ملك بنى زياد را به باد دهد. آنان را كشتن گرامى مردى چون هانى ، ريشه هاى عظمت را خشكاندند.
و يا اخطل چنين گفت :
ولم بك عن يوم ابن عروه غائبا
كمالم يغب عن ليله ابن عقيل
اخوالحرب صراها، فليس بنا كل
جبار، ولا وجب الفؤ اد ثقيل (352)
مرد جنگى نه روز شهادت ابن عروه غايب بود و نه از شب ابن عقيل بى خبر ماند. وى اين حوادث را ديد، ليكن نه از جباران انتقام گرفت ، و نه دل سنگين او تكانى خورد.
در حالى كه ابيات زير با صراحت بيشترى ، سكوت شرم آور، در برابر اين جنايات خونين را محكوم مى كند و بشدت روح قبيله اى مذحجيان را بر مى انگيزد تا انتقام خود را بستانند و در تلاش است تا زمان انتقام را جلو انداخته ، آتش آن را تند كند. از ترس انتقام امويان ، نام خود را پنهان كرده است :
اذا كنت لا تدرين ما الموت فانظرى
الى هانى فى السوق و ابن عقيل
الى بطل قد هشم السيف وجهه
و آخر يهورى من طمار قتيل
ترى جسدا قد غير الموت لونه
ونضح دم قد سال مل مسيل
فتى كان احيى من فتاه حييه
واقطع من ذى شفرتين صقيل
واشجع من ليث بخفان مصحر
واءجرء من ضار بغابه غيل
اصابهما امر الامير فاءسبحا
احاديث من يسرى بكل سبيل
اءيركب اءسماء(353) الهماليج آمنا
وقد طلبته مذحج بذحول
تطوف حواليه مراد، و كلهم
على رقبه من سائل و مسول
فان انتم لم تتاءروا لاءخيكم
فكونوا بغايا ارضيت بقليل (354)
اگر نمى دانى مرگ چيست ، پس به هانى و ابن عقيل در بازار بنگر.
به قهرمان بنگر كه شمشير، چهره اش را پاره كرده است . و به ديگرى كه كشته اش از بلنداى قصر پرتاب مى گردد.
جسدى مى بينى كه مرگ ، رنگش را دگرگون ساخته است و جويهاى خون كه در آبراهها به حركت در آمده است .
رادمردى كه از دخت