اه نهضت .
9- مسيب بن نجبه فرازى :فرمانده سابق لشكر هفتم در سپاه اميرالمؤمنين ؛على بن ابى طالب عليه السلام ساليانى در زندان بسر برد و به خونخواهى خروج كرد.
10- رفاعه بن شداد بجلى : مانند مسيب ، از فرماندهان سابق . وى مدت درازى را دى زندان باقى ماند.
11- عبدالله بن والى ربيعى : فرمانده سابق مانند مسيب . وى نيز زمانى طولانى را در زندان سپرى ساخت .
12- عبدالله بن سعد بن نفيل ازدى : يكى از فرماندهان پيشين .
13- ميثم بن يحيى تمار: از مجاهدان آگاه و صالح . وى از حجاز بازگشت و سپس دستگير شد، ولى مدت زيادى در زندان نماند، زيرا به شهادت رسيد. و ما او را در زمره شهدا ياد خواهيم كرد.
اينها مشهورترين و مبرزترين مجاهدان پاك اعتقاد كوفى بودند كه ديوارهاى تنگ و تاريك زندانها بر ايشان فشار آورد. در حالى كه نامهاى هزاران تن ديگر كه در عمليات بازداشتهاى دسته جمعى ، دستگير شدند، از نظرها پنهان مى باشند.
جرگه شهيدان 
در اينجا فرازهايى كوتاهى از عده اى از شهيدان نهضت كوفه مى آوريم :
الف : عبدالله بن عمرو بن عزيز كندى : تابعى بود و از دلاوران كوفه . وى از رؤ ساى برجسته شهر به شمار مى رفت . و در نبردهاى پياپى امام اميرالمؤمنين عليه السلام همراه آن حضرت بود.
او را از زندان بيرون آوردند تا به شهادت برسانند.
ابن زياد پرسيد تو از كدام قبيله اى ؟.
مجاهد دلير پاسخ داد: از كنده .
باز از او پرسيد: آيا تو پرچم كنده و ربيعه را در دست داشتى ؟.
و قهرمان كندى بى هراس پاسخ داد: آرى .
پس اين زياد به شرطه دستور داد نا گردن او را بزنند. و عبيدالله كندى در راه عقيده و همگامى با نهضت به شهادت رسيد.
ب - عباس بن جعده جدلى : از تابعيان جليل القدر و دلاوران كوفه بود. شخصيت استوار وى از را به منصب نظامى بالايى رساند. ابن زياد پس از بازداشت به مدت كوتاهى ، او را به قبل رساند.
ج - عبدالاعلى بن يزيد كلبى : تابعى جليل القدر و از دلاوران كوفه به شمار مى رفت . وى هنگام محاصره قصر، لباس رزم بر تن كرد تا به نهضت بپيوندد ولى در راه خود، هنگام عبور از محله بنى فتيان به وسيله كثير بن شهات دستگير شد.
پس از مدتى اندك ، كه از بازداشت وى مى گذشت ، او را خارج ساختند تا به شهادت برسانند. ميان وى و ابن زياد سخنانى رد و بدل شد و او اتهامات وارده به خود را رد نمود. ابن زياد گفت : او را به جيانه السبيع ببريد و گردن بزنيد!.
د- عماره بن صلخب ازدى : از تابعيان كوفه و يكى از برجستگان جهاد در جامعه خود بود. محمد بن اشعث و اوباش زير دست وى ، عماره را پس از آنكه مردم پراكنده شده بودند نزديك خانه اش دستگير كردند. به دنبال زندانى كوتاه مدت ، وى را خارج ساختند تا بكشند.
ابن زياد پرسيد: از كدام قبيله هستى ؟.
و او پاسخ داد: از ازد.
ابن زياد گفت : او را نزد قومش ببريد و گردنش را بزنيد.
اين دستور بدان جهت بود نا ازديان را بيشتر تحقير كرده ، معوت و ذليل سازد.
شهيد عماره ، همان است كه گفته مى شود سر وى همراه سرهاى شهيدان ؛مسلم و هانى به ارمغان ، نزد يزيد فرستاده شد!.
ه - ميثم بن يحيى تمار: يكى از حواريان اميرالمؤمنين عليه السلام بود. نزد حضرت تلمذ كرد و دانش بسيارى آموخت و معارف فراوانى در تفسير قرآن و تاءويل آن و شناخت ناسخ و منسوخ آيات از حضرت ، فرا گرفت .
مجاهد؛ميثم تمار در مكه بود و در آنجا با ام المؤمنين ، بانوى بزرگوار ام سلمه ديدار كرد و هنگام بازگشت به كوفه ، به دستور ابن زياد بازداشت ، و به زندان فرستاده شد.
وى در آنجا با ياران فكرى و برادران دينى خود كه پيش او او به زندان آمده بودند از جمله مختار ثقفى ملاقات كرد.
ميان وى و مختار گفتگوهايى سرگرفت كه در خلال آن وى به مختار از آنچه از امام على عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره وى (مختار) شنيده بود پرده برداشت . ميثم پيشگويى امام را چنين نقل كرد:
تو پس از مدتى از زندان آزاد مى شوى و به خونخواهى برخاسته ، منحرفين و قاتلان را به درك واصل مى كنى . و ابن زياد را نيز مى كشى .
اين مژده اى بود بى نظير، برخاسته از منبع وحى ، لذا يقينى ، و تخلف ناپذير، و مختار آن را براى آينده خود حفظ نمود. و عملا نيز عمان طور كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام گفته بود، انقلابى را رهبرى كرد كه پليدى ها را از كوفه زدود و آن ديار را از لوث وجود بنى زياد و امويان پاك كرد.
ميثم تمار را از زندان خارج ساختند و نزد ابن زياد كه در برابر قربانيان دست بسته خود، سر از پا نمى شناخت و در پوست خود نمى گنجيد آوردند. والى با لحنى مسخره آميز و گزنده ، از ميثم درباره پيش گويى امام اميرالمؤمنين عليه السلام كه پيرامون شهادت قابل و كيفيت قبل ميثم فرموده بود؛پرسش ‍ كرد.
او نيز بى درنگ و بدون ترديد پاسخ داد كه : آرى ، مولاى صادق و درستگويش اميرالمؤمنين عليه السلام چنين خبرى داده است و گفته است كه دستان ، پاها و زبانش قبل از شهادت به دست حرامزاده وابسته ، فرزند كنيز زناكار، عبيدالله بن زياد، قطع خواهند شد(358).
و اين سخنان را با شهامت و رو در روى ابن زياد ادا كرد.
امير كه از اين جراءت و جسارت غير منتظره خشمگين شده بود، شروع به تهديد كرد و فرياد كشيد:
پيش گويى مولايت را تكذيب خواهم كرد! زيانت را وا مى گذارم و دستان و پاهايت را قطع خواهم كرد!.
و به جلادان اشاره كرد تا حكم را اجرا كنند.
اندكى بعد مجاهد بزرگوار، دست و پا بريده در بركه اى از خون شناور بود. سپس او را برداشتند و به درخت خرمايى آويختند. وى همچنان از معنويت و روح نيرومند خود مدد مى گرفت و درخت را بدل به منبرى كرد براى بيان حقايق و رسوا كردن امويان و آشكار ساختن انحرافات آنها.
اين رادمرد، از همانجا عامه مردم را كه گرداگرد او جمع شده بودند مخاطب ساخته ، ايام خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام را ياد آور شد و نظام عادلانه حكومت حضرت را به همگان گوشزد كرد، تا حقايق مربوط به حاكميت امام و نظام مبتنى بر امامت را فراموش نكنند.
و چون حكومت ديد وى همچنان رسواييان امويان را آشكار مى كند و به افشاگرى ادامه مى دهد، مجبور شد نا زبان وى را قطع كند. هنگامى كه جلاد، براى اين كار نزديك شد، قهرمان نبرد عقيدتى با خونسردى خنديد و گفت :
به اربابت بگو كه نتوانستى خبر صادق امام را كه از پيامبر و امين وحى نقل كرده بود، تكذيب كنى ، و پيش گويى حضرت درست از آب در آمد.
پس از دو روز ميثم را با حربه كشنده اى از پا در آوردند و روح شريفش به ملكوت اعلى پيوست رضوان خدا بر او و همگامانش باد(359).
و- محمد بن كثير ازدى و پسرش : در مورد وى مى گويند: مسلم ، نخستين شب را پس از شكستن حلقه محاصره قصر، در خانه او بسر برد. و دومين شب را در خانه بانوى مؤمنه طوعه . لذا محمد ازدى را به قصر فراخواندند و او همراه پسرش ، مسلح گشته بدانجا رفتند و آنجا طى درگيرى شديدى كه با ماءموران داشتند به شهادت رسيدند.
البته اين روايت نياز به تاءمل دارد؛زيرا توقف مسلم نزد محمد ازدى از شهرتى برخوردار نيست و شايد فراخوانى آنان ، به دليل محبت اهل بيت و همگامى با 