نهضت بوده باشد، نه به سبب ميزبانى مسلم .
ز- حنطله بن مره همدانى : گفته مى شود وى هنگام بازگشت به كوفه از مسافرت ، به گونه غير منتظره اى با حوادث و قضايا مواجه گشت و با چشمان خود اجساد شهيدان : مسلم و هانى را ديد كه به وسيله ماءموران ، در كوچه ها به روى زمين كشيده مى شوند. پس غيرت وى به جوش آمد و از عمل زشت آنان منزجر شد.
درباره هويت اولين جسد كه متعلق به شهيد، مسلم بود سؤ ال كرد. به او پاسخ دادند: او خارجى است ! كه بر يزيد بن معاويه خروج كرد!.
پرسيد: واى بر شما! شما را به خدا بگوييد او كيست و نامش چيست ؟.
گفتند: اين مسلم بن عقيل پسر عم حسين عليه السلام است .
حنطله از مركب خويش پياده شد و با شمشير آخته به آنان هجوم آورد در حالى كه دردمندانه مى گفت :
آقايم ! پس از تو ديگر زيستن سودى ندارد. و با آنان پيكار كرد تا به شهادت رسيد.
فرستادگان شهيد  
قبلا از مجاهد شهير؛سليمان بن رزين ، فرستاده امام حسين عليه السلام به رؤ ساى پنجگانه بصره ، و دستگيرى و شهادت وى ، يادى كرديم . اما فرستادگان شهيد در اثناى نهضت كوفه ، دو نفر مى باشند:
1- عبيد الله بن يقطر الحميرى : مردى جليل القدر و بزرگ منزلت از شرف مصاحبت با اهل بيت برخوردار بود؛ زيرا وى تقريبا همراه با امام حسين عليه السلام در يك زمان به دنيا آمدند، لذا با يكديگر نشوونما يافتند و با هم ، همنشين بودند.
پدرش يقطر، خادم پيامبر صلى الله عليه و آله بود. و مادرش ميمونه نزد حضرت فاطمه ؛ دخت گرامى پيامبر، خدمت مى كرد و بنابر اين پدرش ‍ را بايستى صحابى بزرگ دانست .
شرح حال يقطر و فرزندش ، در: الاصابه عسقلانى و: اسد الغابه جزرى و ديگر تراجم صحابه آمده است .
عبيدالله ، همراه با قافله حسينى براى جهاد؛خارج شد و حضرت ، او را به عنوان پيك ، همراه نامه اى مخصوص براى سفير خود در كوفه انتخاب كرد.
و او نيز براى انجام ماءموريت خود، از قافله جدا شد... و چون تمامى راهها به وسيله ماءموران مسلح و نگهبانان حكومتى بشدت كنترل مى شد، اين فرستاده محاصره گشت و دستگير شد.
او را دست بسته به كوفه آوردند و بر ابن زياد ستمگر، داخل كردند. والى او او خواست بر منبر رفته و امامين همامين ؛على و حسين عليه السلام را علنا دشنام دهد. او نيز بر فراز منبر شد و از بالا مردم را متوجه خود ساخته ، با قوت قلبى افتخارآميز كه تاريخ آن را با سرافرازى ثبت كرده است گفت :
اى مردم ! من فرستاده پسر فاطمه ؛دخت رسول الله صلى الله عليه و آله هستم ، و آمده ام تا از شما بخواهم حضرت را يارى كنيد و عليه ابن مرجانه ، ابن سميه ، حرامزاده فرزند حرامزاده ، همگام و هم پيمان امام باشيد...(360).
نگهبانان و ماءموران بر او حمله بردند تا سخنان او را قطع كنند، ليكن وى همچنان استوار و بى هراس ، كلمات و بيانات خود را بليغ و رسا ادا مى كرد. او را گرفته دست بستند و امير كه نمى توانست حرامزادگى و فرزند حرامزاده ديگرى بودن خود را نفى كند، تنها يك كار مى توانست انجام دهد، دستور داد تا او را همچنان دست بسته ، از بالاى قصر بر زمين پرتاب كنند!.
عبد الله هنوز نيمه جان بود كه عبدالملك بن عمير اللخمى نامى آمده ، با كارد خود وى را به شهادت رساند. و هنگامى كه اين جنايت را بر او خرده گرفتند، آن لئيم و پست فطرت در جهت توجيه عمل خود بر آمده گفت : مى خواستم او را راحت كنم !. اين عبدالملك از قاضيان كوفه در عهد امويان بوده است ! و
2- قيس بن مسهر صيداوى : بارها از اين مرد در مراحل مختلف ياد كرده ايم . وى نخست مجموعه اى از نامه هاى اهل كوفه را نزد امام در مكه برد. و پس ‍ از آنكه سفير، آماده گشت تا ماءموريت خود را دنبال كند، همراه با مسلم تا كوفه آمد، و بعدها همراه مجاهد عابس شاكرى كه حامل نامه سفير ته امام حسين عليه السلام بود، به مكه رفت . وى در همانجا ماند تا وقتى كه امام به سمت عراق حركت نمود. و در اينجا بود كه حامل نامه امام به سوى كوفيان شد تا آمدن حضرت را به ايشان مژده دهد و آنان را به پايدارى و ثبات قدم تشويق كند.
تا آن زمان كمترين خبرى از حوادث كوفه به كاروان حسينى نرسيده بود.
نزديكى هاى قادسيه ، ماءموران حصين بن نمير فرستاده شير صفت را ديدند كه به سمت هدف خود مى تازد. قبل از آنكه ماءموران بتوانند نامه را به دست آوردند، وى با وقت كشى موفق به پاره كردن نامه امام كشت و آثار آن را از بين برد. او را اسير كردند و تحت الحفظ به كوفه نزد ابن زياد فرستادند.
امير كوفه پرسيد. تو كيستى ؟.
و قيس پاسخ داد: من مردى از شيعيان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب و پسرش عليه السلام هستم .
با تندى از او پرسيد: پس نامه را پاره كردى ؟
قيس با شجاعت گفت : تا آنكه از مطالب آن با خبر نگردى .
امير با درماندگى فرياد كشيد: اين نامه از كه بود و براى چه كسانى ؟.
مجاهد با كفايت پاسخ داد: از حسين بن على بود به گروهى از اهل كوفه كه نامهايشان را نمى دانم .
ابن زياد با خشم و فرياد گفت : به خدا قسم از من جدا نخواهى شد مگر آنكه نامهاى آنان را برايم بگويى و يا آنكه بر منبر رفته و حسين بن على ، پدرش و برادرش را لعن كنى ! و گرنه تو را قطعه قطعه خواهم كرد!(361).
صيداوى كه علاقه شديد دشمن را به انتقام گرفتن و دشنام به اهل بيت پيامبر عظيم الشاءن صلى الله عليه و آله ديد، با ظرافت و زيركى به ظاهر دشنام دادن به على و حسين عليه السلام را انتخاب كرد. دشمن اجازه بر فراز منبر شدن را به او داد. و قيس با انگيزه بين پاره اى از مطالب نامه امام و رسوا كردن اموى ، بالا رفت و هنوز درست در جاى خود مستقر نشده بود كه فرياد برداشت : اى مردم ! اين حسين بن على بهترين خلق خدا و فرزند فاطمه ؛دخت رسول است . و من فرستاده او به سوى شما هستم و من در حاجز نام منطقه اى در راه به سوى كوفه از حضرت جدا شدم ، پس دعوت او را لبيك گوييد... سپس عبيدالله بن زياد و پدرش را لعن كرد و براى على بن ابى طالى عليه السلام استغفار نمود...(362).
مردم از اين شجاعت و جراءت كم نظير سرگشته شده بودند و قوايشان از كار افتاده بود.
يكى از مؤلفان در مورد اين حركت كى گويد:
آيا نمام فصاحت بشرى ، ياراى تمجيد و ستايش از موضع قيس را خواهد داشت ؟! نه ، هرگز.
نگاهى حقيرانه به ابن زياد بيندازيم تا ببينيم چگونه حركت قيس او را دچار عجز و درماندگى و خفت و خوارى ساخت .
وى همچون سگى تشنه و گرما زده ، ديوانه شده بود و شياطين زير دست خود را از اينكه گذاشته بودند قيس عبارات كوبنده خود را به آخر برساند، دشنام و ناسزا مى داد!...
سپس دستور داد تا وى را زنده از بالاى قصر به زير بيندازند. قيس به زمين فرو افتاد، استخوانهايش درهم شكست و زندگى پر افتخارش به پايان رسيد!(363).
پنهان شدن نخبگان  
و اما مجاهدان مؤمن براى دور ماندن از مكر و نيرنگ دشمن و به اميد مشاركت در دومين تحرك به رهبرى امام حسين عليه السلام در خانه هاى خود يا ديگران ، پنهان گشتند؛زيرا عاقلانه نبود كه آنان آشكار شوند و بدين كار، خود را در معرض خطر قطعى قرار دهند؛ چونكه اين كار در مقايسه با انتظار آمدن امام و همراهى با وى و در كمين د