 و به هر نحو كه خود آنان مى پسندند با ايشان رفتار كنند، تا به مدينه برسند.
همه چيز آماده بود. فقط منتظر بودند كه اهل بيت (ع ) بر محملها سوار شوند تا كاروان حركت نمايد.
نخست امام زين العابدين (ع ) از منزل بيرون آمد، آن گاه اجازه فرمود اهل بيت بيرون آيند و سوار شوند. زينب (س ) بلند شد، ساير زنان نيز به پيروى از او بلند شده ، از خانه بيرون آمدند. زنان آل ابى سفيان ، دختران يزيد و ساير زنان و دختران مربوطه با گريه و اشك تا در كاخ دارالاماره از ايشان بدرقه كردند.
پس از وداع و خداحافظى با آنان ، زينب (س ) نزديك كاروان آمد. همين كه چشمش به آن محملهاى تجملاتى افتاد كه با پارچه هاى زربافت و رنگين پوشيده شده بودند، به يكى از كنيزان همراه خود فرمود: ((به نعمان بن بشير بگو اين محملها را سياه پوش كن تا مردم بدانند ما عزادار اولاد زهرا هستيم )).
منظور زينب (س ) از اين دستور اين بود كه نشان عزا و سوگوارى همه جا و براى همه كس معلوم باشد. آن روز كه حسين (ع ) را كشتند به تمام شهرها و روستاها تبريك گفتند و جشن گرفتند، امروز هم كه پيام آور خون شهيدان مسئوليت دفاع از خون آنها را به عهده گرفته است ، بايد در هر جا كه مى رسد آن تبليغات شوم و مسموم كننده را خنثى نمايد.
نعمان بن بشير امر زينب بزرگ را اطاعت كرد، تمام محملها با پارچه هاى سياه كه نشان سوگ و عزا بود، پوشانده شد.
همين كه خواستند سوار شدند زينب (س ) روزى را كه از مدينه بيرون آمدند و رجال و مردانى را كه همراهشان بودند و هم اكنون جايشان خالى بود، به ياد آورد تمام زنان و كودكان با ناله و شيون و با چشم گريان هر كدام به زبانى سوگوارى مى كردند از ميان مردم كه براى بدرقه و خداحافظى آمده بودند، عبور كرده و از دروازه شام بيرون رفتند...


شام غرق عيش و عشرت بود در وقت ورود
وقت رفتن شام را شام غريبان كرد و رفت

در بين راه به هر منزلى كه مى رسيد به حسب مناسبتها مجلس ‍ سوگوارى تشكيل مى داد و ظلم و ستم هياءت حاكمه ، و مظلوميت اهل بيت (ع ) را براى مردم توضيح مى داد، تا به مدينه رسيدند(175)

سفيد شدن موى و خم شدن كمر زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
دل كندن از خرابه شام و رقيه براى زنان و كودكان ، خصوصا حضرت زينب (س ) بسيار مشكل بود. مگر مى شود نو گل بوستان ابى عبدالله (ع ) و بلبل شاخسار ولايت را تنها گذاشت و رفت .
گوييا كه از شام بيرون روند، مگر نام ((رقيه )) از ياد مى رود. نسيم باد، در هر كجا بوى رقيه را بر كاروان مى افشاند و زينب در هر مكان ، يادمان رقيه را فرياد مى كند. آن گاه كه باران اشك زينب ، خاك قبر حسين (ع ) را مى شويد، ياد رقيه ، دل عمه اش را آتش ‍ مى زند و مى گويد: برادر جان ! همه كودكانى را كه به من سپرده بودى ، به همراه خود آوردم ، مگر ((رقيه ات )) كه او را در شهر شام ؛ با دل غمبار به خاك سپردم .!(176)
و آن زمان كه پيام آور عاشورا پا به شهر پيامبر مى گذارد، از حكايت هاى كربلا و كوفه و شام ، سخن مى راند در جمع زنان ، ياد دختر كوچك برادر را پاس مى دارد و علت موى سفيد و خم شدن كمرش را مصيبت رقيه مى داند.(177)


از غم آن مه لقا قدم خميد
در عزايش گشته موهايم سفيد
زين مصيبت شيشه صبرم شكست
قلب محزونم از اين ماتم برفت .

گويا همان محبت ، زينب (س ) را باز به شام آورد ديگر بار اشك شور در كنار قبر رقيه ريخت به ياد دوران اسارت و زمان شهادت دختر برادر، قطرات باران چشم بر گونه هايش غلطيد عقده دل باز كرد و در زينبيه ، به ديدار مادر شتافت تا غصه كربلا و شام را براى حضرت زهرا (س ) باز گويد.(178)

مگر خانه نداريم ، مگر بابا نداريم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در ميان ناله و اندوه بانوان رها شده از زنجير ستم ، اطفالى بودند كه همراه آنها در خرابه شام اسكان داده شده بودند، آنها شاهد ناله هاى جانكاه بزرگ بانوان بودند، عصرها كه مى شد آن اطفال خردسال يتيم كنار درب خرابه صف مى كشيدند و مى ديدند كه مردم شام دست كودكان خود را گرفته آب و نان فراهم كرده و به خانه ها مى روند ولى اينها خسته ، مانند مرغان پرشكسته دامن عمه را مى گرفتند و مى گفتند: همه ! مگر ما خانه نداريم ، مگر ما بابا نداريم ؟
زينب (س ) مى فرمود: ((چرا، نور ديدگان ، خانه هاى شما در مدينه است و باباى شما به سفر رفته ))(179)
نقل كرده اند كه از آن اطفال يتيم ، نه تن در خرابه از دنيا رفتند، كه نهمين آنها حضرت رقيه (س ) دختر سه ساله حضرت امام حسين (ع ) بود.(180)

گفت و گو با ام حبيبه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ام حبيبه خادمه زينب (س ) در دوران حضور وى در كوفه ، صداى ام كلثوم را كه مى شنود، مى گويد: ((غير از اهل بيت پيامبر اكرم (ص ) صدقه بر احدى حرام نمى باشد. اينان كه هستند؟))
زينب (س ) نگاهى به ام حبيبه مى كند و مى فرمايد: ((من الان از سرزمين كربلا مى آيم . اين گرد و غبار، گرد و غبار رنج كربلاست .))
اما، گويى ام حبيبه او را نمى شناسد.
زينب (س ) با سوز دل مى فرمايد: ((ام حبيبه ! منم ، زينب ، دختر على (ع )، تو در اين كوفه كنيز من بودى . چگونه است كه مرا اينك نمى شناسى ؟))
ام حبيبه نگران و مضطرب سؤ ال مى كند: ((اگر تو زينب هستى ، او هيچ گاه بدون برادرش حسين جايى نمى رفت ، بگو حسينت كجاست ؟))
دل زينب (س ) آتش مى گيرد و مى فرمايد: ((نگاه بر نوك نيزه رو به رويت بنما. آن ، سر بريده حسين مى باشد!))(181)

نظاره غسل دادن حضرت رقيه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
هنگامى كه زن غساله ، بدن رقيه (س ) را غسل مى داد، ناگاه دست از غسل كشيد، و گفت : ((سرپرست اين اسيران كيست ؟))
حضرت زينب (س ) فرمود: چه مى خواهى ؟
غساله گفت : اين دخترك به چه بيمارى مبتلا بوده كه بدنش كبود است ؟
حضرت زينب (س ) در پاسخ فرمود: اى زن ! او بيمار نبود؛ و اين كبوديها آثار تازيانه ها و ضربه هاى دشمنان است .(182)
و در روايت ديگر است كه آن زن دست از غسل كشيد و دستهايش ‍ را بر سرش زد و گريست . گفتند: چرا بر سر مى زنى ؟ گفت : مادر اين دختر كجاست تا به من بگويد چرا قسمتهايى از بدن اين دخترك سياه شده است ؟ گفتند: اين سياهى ها اثر تازيانه هاى دشمنان است .(183)

به خواب ديدن حضرت زهرا(س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
طراز المذاهب از بحر المصائب نقل مى كند: روزى حضرت عليا مخدره زينب (س ) نزد حضرت سجاد (ع ) آمد. حضرت چون چشمش به آن مخدره افتاد، فرمود: اى عمه ، ديشب در عالم رؤ يا چه ديدى و از مادرت فاطمه چه شنيدى ؟ آن مخدره عرض كرد: تو از تمامى علوم آگاهى . آن حضرت فرمود: چنين است ، و مقام ولايت همين است ؛ اما من مى خواهم از زبان تو بشنوم و بر مصيبت پدرم بنالم .
عرض كرد: اى فروغ ديده بازماندگان ، چون چشمم قدرى آشنا به خواب شد، مادرم زهرا را با جامه سياه و موى پريشان ديدم كه روى و موى خود را با خون برادرم رنگين ساخته است . چون اين حال را بديدم ، خويشتن را بر پاى مباركش بيفكندم و صدا به گريه و زارى بلند كردم و سر آن حال پر ملال را از وى پرسيدم . فرمود: دخترم ، زينب ! من اگر چه در ظاهر با شما نبودم ليكن در باطن با شما بودم و از شما 