دا نبودم . مگر به خاطر ندارى عصر روز تاسوعا، كه برادرت را از خواب برانگيختى ، برادرت بعد از مكالمات بسيار گفت : جد و پدر و مادر و برادرم آمده بودند چون بر مى گشتند مادرم وعده وصول از من بگرفت ؟! اى زينب ، مگر فراموش كردى شب عاشورا را كه ناله واحسيناه ! واحسيناه ! از من بلند شد و تو با ام كلثوم مى گفتى كه صداى مادرم را مى شنوم ؟ آرى ، من در آن شب ، با هزار رنج و تعب ، در اطراف خيمه ها مى گرديدم و ناله و فرياد مى زدم و از اين روى بود كه برادرت حسين به تو گفت : اى خواهر، مگر صداى مادرم را نمى شنوى ؟ اى زينب ! مگر در وداع بازپسين فرزندم حسين ، و روان شدن او سوى ميدان ، من همى خاك مصيبت بر سر نمى كردم ؟ اى زينب ، چه گويم از آن هنگام كه شمر خنجر بر حنجر فرزندم حسين را بر نوك سنان بر آوردند. اى زينب ، اى دخترجان من ! چه گويم از آن وقت كه لشكر از قتلگاه به سوى خيمه گاه روى نهادند و شعله نار به گنبد دوار بر آوردند. اى دختر محنت رسيده ، من همانا در نظاره بودم كه مردم كوفه با آن آشوب و همهمه و و لوله خيمه ها را غارت كردند و آتش در آنها زدند و جامه هاى شما را به يغما بردند و عابد بيمار را از بستر به زمين افكندند و آهنگ قتلش نمودند و تو، نالان و گريان ، ايشان را از اين كار باز مى داشتى ، و هيز هنگامى كه شما را از قتلگاه عبور مى دادند تمامى آن احوال را مى ديدم و آن چهار خطاب تو به جد و پدر و مادر و برادرت را استماع مى نمودم و اشك حسرت از ديده مى باريدم و آه جانسوز از دل پردردم بر مى كشيدم . دخترجان من ، اين خون حسين است كه بر گيسوان من است ، و من در همه جا با شما همراه بودم ، خصوصا هنگام ورود به شام و مجلس يزيد خون آشام و رفتار و گفتار آن نابكار بدفرجام .
عليا مخدره (س ) مى فرمايد، عرض كردم : اى مادر، از چه روى اين خون را از موى و روى خويش پاك نمى فرمايى ؟ فرمود: اى روشنى ديده ، بايد با اين موى پر خون در حضرت قادر بيچون به شكايت برم و داد خود را از ستمكاران و كشندگان فرزندم بازجويم ، و عزاداران و گنه كاران امت پدرم را شفاعت بنمايم . و تو را وصيت مى كنم كه سلام مرا به فرزند بيمارم ، سيد سجاد، برسانى و بگويى به شيعيان ما اعلام كند كه در عزادارى و زيارت فرزندم حسين كوتاهى نكنند و آن را سهل نشمارند كه موجب ندامت آنها در قيامت خواهد بود.(184)فصل چهارم : در پيكار كربلا
درباره تعداد فرزندان حضرت سيدالشهداء، حسين بن على (عليه السلام ) تاريخ ‌نويسان ، مطالب مختلفى را روايت كرده اند، كه از شش تا ده نفر را در برمى گيرد، كه روايت نه فرزند را مى توان انتخاب كرد.
بر اين اساس تعداد فرزندان حسين (عليه السلام ) و خصوصيات آنان عبارت است از:
1- على اكبر، كه مادر او ((ليلى )) دختر ((ابى مرة بن مسعود ثقفى )) بود، يازدهم شعبان سال 33 هجرى در مدينه به دنيا آمد و به سن حدود 28 سالگى با پدر خود در پيكار عاشوراى سال 61 هجرى شركت نمود، جنگ چشمگيرى انجام داد و سرانجام در كربلا شربت شهادت نوشيد.(79)
2- على اوسط، معروف به ((زين العابدين (عليه السلام ((- كه از مادرى به نام ((شاه زنان )) يا ((شهربانو)) دختر ((يزدگرد)) پادشاه ايرانى ، به سال 38 هجرى در مدينه زاده شد، و مادر او در تب نفاس چشم از جهان فرو بست و در مدينه به خاك آرميد.(80 )
ابن على عليه السلام به سن 23 سالگى در كربلا حضور داشت ، اما به علت بيمارى ، از جهاد معاف بود، و سرانجام از دست دشمن جان سالم به در برد و چون نسل حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) از او برقرار مانده ، وى را به ((ابوالائمة الابرار)) لقب داده اند.(81)
3- على اصغر، با لقب ((عبدالله )) كه مادر او ((رباب )) دختر ((امرء القيس بن عدى بن اوس بن جابر)) بود، بدين مناسبت حضرت حسين (عليه السلام ) به ((ابوعبدالله )) خوانده مى شود، و اين كودك روز عاشورا در آغوش پدر به وسيله تير ((حرملة بن كاهل اسدى )) شهيد شد.(82)
رباب پس از واقعه كربلا، آنقدر در سوگ شوهر خود حسين (عليه السلام ) گريه كرد، كه اشك چشم او خشك شد(83) و آن گاه هم كه بزرگان قريش به خواستگارى او آمدند، پيوند زناشوئى همسرى ديگرى را نپذيرفت و سرانجام يك سال بعد از واقعه كربلا در مدينه چشم از جهان فرو بست .(84)
4- محمد، فرزند ديگر حضرت امام حسين (عليه السلام ) بوده ، كه از دامن ((رباب )) چشم به دنيا گشوده و در همان روزگار كودكى ، در مدينه از دنيا رفته است .
5- جعفر، فرزند ديگرى است ، كه محدثينى مانند: محدث قمى و شبلنجى ، او را فرزند سيدالشهداء (عليه السلام ) دانسته اند، كه از دامن همسر ديگر آن حضرت ، از قبيله ((عمرو بن حرث قضايى )) در مدينه به دنيا آمده ، و اين كودك هم در زمان حيات پدر، در مدينه از دنيا رفته است .(85)
6- سكينه فرزند دختر حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) بوده ، كه از دامن رباب چشم به دنيا گشوده ، در صحنه كربلا حضور داشته ، و با مادر خود آن قدر مورد توجه و علاقه حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) بودند، كه آن حضرت درباره آنها فرموده است :
به خدا سوگند، من خانه اى را كه سكينه و رباب در آن به سر مى برند، بسيار دوست مى دارم ، و در اين زمينه از ملامت افراد هم نگران نيستم .(86 )
7- برخى هم از دختر ديگرى به نام ((رقيه )) بدون اينكه مادر او را مشخص كرده باشند، به عنوان دختر حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) نام مى برند(87) كه به نظر مى رسد او دختر مسلم بن عقيل باشد.(88)
8- فاطمه دختر ((ام اسحاق )) بنت ((طلحة بن عبيدالله )) كه با همسر خود ((حسن مثنى )) در كربلا شركت داشتند كه در فصل قبل داستان ازدواج آنان را آورديم .
9- از حضرت امام حسين (عليه السلام ) محدثان و مورخانى مانند: علامه محمد باقر مجلسى و محمد تقى سپهر، دختر ديگرى به نام ((فاطمه صغرى )) نام مى برند.
بر اين اساس ، على بن الحسين (عليه السلام )، زين العابدين روايت كرده است :
وقتى حضرت امام حسين (عليه السلام ) شهيد شد، كلاغى آمد و بالهاى خود را به خون آن حضرت آغشته ساخت و به سوى ((مدينه )) پرواز نمود، و خود را بالاى ديوار خانه اى كه فاطمه صغرى در آن زندگى مى كرد رسانيد.
طبق اين روايت ، فاطمه صغرى بيمار بوده و نتوانسته بود همراه پدر و اعضاى خانواده خود، در كربلا شركت نمايد، بدين جهت ضمن بيمارى ، پيوسته از پدر و بستگان خود كه به ((عراق )) رفته بودند، جستجو مى كرد و سراغ مى گرفت ، كه با مشاهده كلاغ خون آلود، خبر شهادت پدر را به دست آورد، و با ناله دردناكى ، اينگونه سرود سر داد:
كلاغ ناله غمبارى سر داد، و من به او گفتم : واى بر تو! چرا اينگونه ناله سر مى دهى ؟
گفت : امام ، گفتم : از او چه خبر دارى ؟ گفت : به سعادت رسيد.
گفتم : آخر پدر من مسافر كربلاست ، و در ميان تير و شمشيرهاى دشمن قرار دارد!
كلاغ ناله اى سر داد و اشكى در چشم فشرد و گفت : حسين (عليه السلام ) به پاداش بزرگى رسيد.
گفتم : بالاخره از پدرم حسين عليه السلام چه خبرى دارى ؟ گفت : او در خاك آرميد، و در حالى كه بال خود را هم حركت نمى داد، سكوت كرد و ديگر جواب مرا نداد.
من هم به خاطر از دست دادن پدر گريه كردم ، اما از اين كه دعاى او مستجاب شده بود و به فيض شهادت 