اطمه براى فرزند خويش روايت كرده : دشمنان اموى همه اموال و دارايى ما را غارت كردند و بردند، حتى لحاف و بالاپوش را هم از روى ما كشيدند و چپاول كردند!(98)
((اءخنس بن زيد)) هم كه گوشواره را از دو گوش دختر امام حسين (عليه السلام ) كشيده و گوش او را مجروح كرده بود، بعد از واقعه كربلا، عمل خائنانه خود را براى ديگران بازگو كرده است .(99)
آنان چون برگ خزان پرپر شدند، تا بهار اسلام را پرطراوات گردانند، آنان آه و ناله و شيون هم سر دادند و با نگاه دردمندانه اى به بدن غرقه در خون پدر و ساير عزيزان به خاك خفته خويش مى نگريستند، تا نوبت فريادگرى و افشاگرى آنان عليه ستم هاى سخت و سبعانه دشمن فرا رسد.
با گريه ، نظر به چهره بابا كرد 		سر را بگرفت و آه و وايلا كرد
پرسيد ز كوفيان ، چه كرديم مگر؟ 		با خطبه خود، خليفه را رسوا كرد.(100)فصل پنجم : به هنگام هجوم دشمنان
در فصلهاى پيشين اين نوشتار اشاره اى كرديم ، كه در روز عاشوراى سال 61 هجرى ، مزدوران ((حزب اموى )) حسين بن على عليه السلام و برادران و جوانان و خويشاوندان و ياران ، و بالاخره هفتاد و دو تن از نواده هاى پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مردان مومن و مجاهد را به خاك و خون كشيدند!
اين نكته هم قابل توجه است ، كه عمده انگيزه قاتلان فرزندان پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم )، دست يافتن به مال و منال و پست و مقام بوده ، در عين حالى كه آنان دست به خون فرزندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آلودند و براى هميشه لكه ننگ را بر پيشانى خود نقش ‍ بستند، خود مى دانستند، بهترين انسانهاى روى كره زمين از هر جهت را، به خاك و خون مى كشند!
قاتل حسين (عليه السلام ) پس از واقعه هولناك كربلا، وقتى براى دريافت مزد امام كشى ، جلو چادر فرماندهى ((عمر بن سعد)) آمد، فرياد مستانه برداشت :
اوقر ركابى فضة و ذهبا 		انا قتلت الملك المحجبا
قتلت خير الناس اما و ابا 		و خيرهم اذينسيون نسبا.(101)
بايد تا ركاب است مرا، از نقره و طلا انباشته گردانى ، زيرا من پادشاه بزرگوار و با حيا و نجابتى را كشته ام .
من كسى را كشته ام ، كه از نظر پدر و مادر بهترين افراد روى زمين بوده ، و از نظر اصالت خانوادگى هم بهترين ريشه و شخصيت را داشته است .
بنابراين ، به اعتراف خود دشمنان و قاتلان خود فروخته انسانيت باخته ، كشته شدگان عاشورا بهترين انسانهاى پاك و معصوم و اصيل روى كره زمين بوده اند، منتهى كشته شدگان ، قربانى ايمان و عقيده خود شده اند، و قاتلان هم به خاطر به دست آوردن طلا و نقره و احيانا جاه و مقام ، مرتكب چنين جنايت عميق و دردناكى گشته اند.
اما وضع كشته شدگان پس از شهادت ، و اوضاع بازماندگان آنان چگونه بوده است ؟ داستان آن بسيار رقت بار و دلخراش مى باشد، و از آن دلخراش تر، وضع خواهران ، دختران ، بانوان ، مجروهان و بالاخره كودكان مصيبت ديده اى است ، كه در كنار آن جسدهاى مقدس ، مورد هجوم ناجوانمردانه و غارت سعبانه دشمن قرار گرفته اند.
ظهر است و زمين و آسمان افروخته 		چشمى نگران ، به عمق ميدان دوخته
اين فاطمه است ، نينوا مى بينى ؟ 		افسرده ، تكيده ، تشنه لب ، دل سوخته .(102)
اعتراف طبرى
((محمد بن جرير طبرى )) مورخ معروف قرن چهارم هجرى ، در كتاب مشهور خود مى نويسد: پس از شهادت حسين بن على (عليه السلام ) دشمنان به خيمه هاى او يورش بردند، بندهاى چادرها را بريدند، زينت آلات و شترها و دارايى آنان را غارت كردند، بعد به طرف زنان و دختران داغديده حسين (عليه السلام ) هجوم بردند، لباس و دارايى و اشياء قيمتى آنان را يغما كردند و اگر زنى براى نگهدارى لباس و زينت آلات خود مقاومت مى كرد، او را روى زمين پرتاپ مى كردند و با خشونت به غارت اموال و لباس آنان مى پرداختند(103) تا جايى كه زنان خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و فاطمه (سلام الله عليها) با داد و فرياد و گريه و ناله ، بدون اينكه لباس و پوشش مناسبى داشته باشند، در بيابان آواره و پراكنده مى شدند.(104)
گزارش ديگر فاطمه (سلام الله عليها)
داستان يورش دژخيمانه مزدوران ، ((حزب اموى )) و خودفروختگان فرومايه را، فاطمه دختر جوان حسين بن على (عليه السلام ) اين طور گزارش مى كند: من جلو خيمه ايستاده بودم و با ناراحتى زياد صحنه دلخراش بدن غرقه در خون پدرم و ياران او را كه روى خاكها و شنهاى داغ قرار داشت مى ديدم و مشاهده مى كردم ، اسب سواران سفاك بر آن بدنهاى مقدس اسب مى دوانند!
در آن حال با خود فكر مى كردم ، وضع ما چگونه خواهد شد؟ و دشمن بر سر ما چه خواهد آورد؟ آيا ما را هم مى كشند، يا به اسارت مى برند؟ ناگاه ديدم اسب سوار نيزه به دستى به طرف زنان هجوم آورد، و آنان هر يكى به ديگرى پناه مى برد تا خود را از خطر دشمن مصون دارد، اما دشمن ستمگر بدون رحم و عاطفه با كمال خشونت و سنگدلى ، دستبند و روسرى را از سر زنان مى كشيد و غارت مى كرد(105) و زنان هم با اشك و آه فرياد مى زدند: يا جدا! يا محمد! يا على ! اى برادران ! اى حسين ! اى ياران ! آيا كسى نيست به داد ما برسد و ما را پناه دهد؟ آيا كسى نيست ما را يارى كند و حريم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را از تعرض ‍ دشمن حفظ گرداند؟!
آرى ، در چنين حالى قلب من سخت مى تپيد، بندهاى استخوانم مى لرزيد، با اضطراب زياد به اين طرف و آن طرف مى دويدم ، ناگاه با عمه ام ((ام الكلثوم )) برخورد كردم ، ديدم دشمن به طرف ما هجوم مى آورد، گمان كردم قصد حمله به عمه ام را دارد، اما ناگاه به خودم حمله كرد، از ترس سخت به خود لرزيدم ، اما او با نيزه خود مرا روى زمين انداخت ، نيزه را در كتفم فرو برد، با صورت روى زمين افتادم ، روسرى را از سرم برداشت ، بعد با كمال قساوت گوشواره ام را كشيد، به طورى كه گوشم پاره شد و خون سر و صورتم را گرفت ، و آن گاه كه خود را به محل خيمه ها رساندم ، از هوش رفتم و نقش زمين شدم .
يك وقت متوجه شدم ، عمه ام مرا صدا مى زند تا به هوش بيايم ، وقتى چشم خود را باز كردم ، ديدم او گريه مى كند و مى خواهد مرا از روى زمين بلند كند، و مى گويد: عزيزم ! بيا برويم ببينيم به سر ساير زنان و دختران چه آمده است ؟ و برادر بيمارت زين العابدين (عليه السلام ) در چه وضعى به سر مى برد؟
به هر حال ، من با سختى از جا حركت كردم ، اما وضع نگران كننده اى داشتم ، گفتم : عمه جان ! پارچه اى ندارى كه من با آن سر و موى خود را بپوشانم ، تا از ديد نامحرمان محفوظ بمانم ؟
عمه ام گفت : دختر برادرم ! من هم مثل تو هستم و پوششى ندارم ، حتى مشاهده كردم دشمن عمه ام را با تازيانه و شلاق كتك زده و بدن او سياه شده است ، وقتى هم به محل خيمه ها برگشتيم ، ديديم همه اموال و دارايى ما را افراد دشمن غارت كرده اند، برادر بيمارم زين العابدين (عليه السلام ) با صورت روى زمين افتاده بود و در اثر شدت بيمارى و آزار دشمنان توانايى حركت و از جا برخاستن را نداشت ، وضع گرسنگى و تشنگى او هم به حدى بود، كه ما را سخت منقلب و گريان كرد، و آن حضرت هم با ديدن وضع دلخراش ما، گريه و ناله سوزناكى سر داد.(106)
بى شرم امت