 ، كه نترسيده از خدا 		بر عترت پيمبر خود، پرده در شدند
ز انديشه نظاره بيگانه ، پرده پوش 		از پاره معجرى ، به سر يكديگر شدند
دست از جفا، نداشته بر زخم اهل بيت 		هر دم نمك فشان ، به جفاى دگر شدند.(107)
كار ستمگرى و وحشى گرى مزدوران ((حزب اموى )) در مورد اهانت و اذيت به بازماندگان شهيدان كربلا، به قدرى خشم آلود و سبعانه بود، كه فاطمه دختر امام حسين (عليه السلام ) مى گويد: وقتى آن مرد ستمگر خلخال را از پاى من كشيد، من سخت گريه و ناله سر مى دادم و آن مرد ستمگر هم گريه مى كرد! پرسيدم : چرا گريه مى كنى ؟!
گفت : چرا گريه نكنم ؟ در حالى كه دارم دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را مورد آزار و غارت قرار مى دهم ؟!
گفتم : پس چرا از اين كار دست برنمى دارى ؟!
گفت : اگر من لباس و زينت آلات را غارت نكنم ، ديگرى اين كار را مى كند!.(108)
شوهر فاطمه (سلام الله عليها)
همانطور كه در فصل هاى پيشين يادآور شديم ، شوهر فاطمه (سلام الله عليها) دختر حسين (عليه السلام ) پسر عموى او ((حسن مثنى )) فرزند حسن بن على بن ابيطالب (عليه السلام ) بود. او در قيام عاشورا از مدينه به همراه عموى خود حسين بن على (عليه السلام ) حركت كرد، در واقعه عاشوراى سال 61 هجرى در كربلا حضور يافت ، و در جنگ و پيكار عليه دشمنان به يارى امام زمان خود اقدام نمود.
سيد بن طاووس ، مى نويسد: حسن مثنى در كربلا در راه عمو و امام خويش حضرت امام حسين (عليه السلام ) جهاد و فداكارى زياد كرد، در برابر شمشيرها و نيزه هاى دشمنان مقاومت زيادى به خرج داد، و بدن او جراحت هاى فراوانى برداشت .(109)
مورخان و دانشمندان رجالى ، درباره حسن مثنى نوشته اند: او مرد جليل و فاضل و پرهيزگارى بود.(110)
سيد بن طاووس ، از كتاب ((مصابيح الانوار)) روايت مى كند: حسن مثنى روز عاشورا، در ركاب عموى خويش حسين (عليه السلام ) شجاعانه جنگيد، هفده نفر از افراد دشمن را كشت ، خود او نيز هيجده زخم برداشت ، (و بى هوش در ميان كشته شدگان افتاده بود، دشمنان گمان كردند وى هم كشته شده است ، اما وقتى مى خواستند سرهاى شهيدان را از بدن جدا كنند، متوجه شدند حسن هنوز جان در بدن دارد) ابوحسان ، اسماء بن خارجه فزارى ، دايى حسن مثنى (كه از اشراف كوفه بود، و رييس ((قبيله بنى فزاره )) در لشكر عمر سعد) پا درميانى كرد و نگذاشت سر حسن را مثل سايرين از بدن جدا كنند، و او را به قتل برسانند.(111)
((اسماء)) به جلادانى كه مى خواستند سر ((حسن )) را از بدن جدا كنند گفت : او را تحويل من بدهيد، من او را معالجه مى كنم و به كوفه نزد ((عبيدالله بن زياد)) مى برم ، اگر امير عبيدالله زياد خواست او را به قتل مى رساند، و اگر وساطت مرا پذيرفت ، او را به من مى بخشد و او زنده باقى مى ماند.
بدين جهت افراد دشمن از كشتن ((حسن مثنى )) صرف نظر كردند، او را تحويل ((اسماء بن خارجه فزارى )) دادند، اسماء هم او را به همراه كاروان اسيران اهل بيت (عليه السلام ) به كوفه منتقل كرد و همان طور كه پيش بينى مى شد، با اسماء هم در كوفه مدتى به معالجه حسن پرداخت و پس از بهبودى او را به مدينه منتقل كرد، و حسن پس از تحمل دردها و سختى هاى فراوان ، به اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و خانواده خود در مدينه ملحق گرديد.(112)
مهتاب بزمگاه
((حسين مسرور)) زبان حال ((حسن مثنى )) را، آن گاه كه مى خواست بدنهاى غرقه به خون عزيزان خويش را در كربلا ترك بگويد، اين گونه به شعر درآورده است :
نكوتر بتاب امشب ، اى روى ماه 		كه روشن كنى ، روى اين بزمگاه
بسا شمع رخشنده تابناك 		ز باد حوادث ، فرو مرده پاك
حريفان به يكديگر آميخته 		صراحى شكسته ، قدح ريخته
به يكسوى ، ساقى برفته ز دست 		به سوى دگر، مطرب افتاده دست
بتاب اى مه امشب ، كه افلاكيان 		ببينند جانبازى خاكيان
مگر روح بيند، كز اين موج خون 		چسان كشتى آورد، بايد برون
ببيند خليل خداوند گار 		ز قربانى خود، شود شرمسار
كند جامه موسى ، به تن چاك چاك 		عصا بشكند، بر سر آب و خاك
مسيحا اگر بيند، اين رستخيز 		صليب و صلب را، كند ريز ريز
محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) سر از غرفه آرد برون 		ببيند جگر گوشه را، غرق خون .(113)
آرى ، بايد توجه داشته باشيم ، حسن مثنى با همراهى امام حسين (عليه السلام ) و شركت در قيام مقدس آن حضرت ، ايمان و اطاعت عملى خود را نشان داده ، جزو عاشوراييان محسوب گرديده ، و به فيض و فضيلت بالايى دست يافته است و آن گاه هم كه به مدينه بازگشت نمود، با همسر نازنين خود، فاطمه دختر امام حسين (عليه السلام ) به زندگى با صفاى خود ادامه مى داد، و ناچار املاك كشاورزى موقوفه جد و پدر خود را اداره مى كرد، تا سرانجام به سن 35 سالگى از سوى ((وليد بن عبدالملك مروان )) خليفه عباسى ، به وسيله زهر مسموم و شهيد گرديد(114) و فاطمه را در داغ و سوگ تازه اى نشانيد.
البته ((حسن مثنى )) چند روز قبل از شهادت خود در خواب ديده بود، كه گويا بر پيشانى او قل هو الله احد، نوشته شده ، وقتى اين خواب را براى اعضاى خانواده بيان مى كرد، و خود آن را مژده اى دانست و آنان هم اين خواب را به فال نيك گرفتند و خوشحال شدند، اما ((سعيد بن مسيب )) خواب را تعبير كرد، كه اگر خواب ببننده قلم نويسنده را ديده بود، دلالت بر طول عمر داشت ، ولى بالاخره ، حسن پس از چند روز به شهادت رسيد.(115)
رفتى و نقش روى تو، بر لوح ديده ماند 		رفتى و داغ تو، به دل غم كشيده ماند
((چون خم شدم ، كه پاى تو بوسم پى وداع )) 		((رفتى و قامت من غمگين ، خميده ماند))
در اين سفر، كه نيمه ره از من جدا شدى 		بار غمت ، بدوش دل داغديده ماند
آغوش من تهى شد و خار جدائيت 		در چشم انتظار من اى گل ، خليده ماند
تا كى شب فراق سياهت ، رسد به روز 		چشمم به جلوه گاه سحر، تا سپيده ماند
از شوق توست ، كز بدن ناتوان من 		جانم برون نيامد و بر لب رسيده ماند
شد زرد چهره من و خشكيد اشك چشم 		گلهاى انتظار من ، آخر نچيده ماند.(116)فصل ششم : در كوران كوفه
در بى سابقه ترين فاجعه خونين تاريخ اسلام ، فجيع ترين ظلم و اهانت در سرزمين كربلا بر نواده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و فرزندان على (عليه السلام ) وارد شد.
در اين فاجعه دردناك ، قاتلان سفاك و پير و جوان و كودكان رحم نكردند، و حتى پس از كشتن جگر گوشه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مردان و جوانان عابد و زاهد، پيكر بى جان و غرقه در خون آنان را، در يك اقدام بى سابقه و بسيار وحشتناك ، اسب سواران دژخيم در زير سم اسبهاى خود، پايمال و پاره پاره كردند!.(117)
بيان اين حكايت كار ساده اى است ، اما براى زينب (سلام الله عليها)، و زين العابدين (عليه السلام ) كه در بستر بيمارى قرار داشت ، و براى فاطمه بنت الحسين (عليه السلام ) نيزه خورده و با سر و صورت غرقه در خون ، و ساير بانوان و كودكان و بازماندگان شهيدان ، كه از نزديك شاهد و درگير با ماجرا بوده اند، فاجعه بسيار دردناك و دلخراش بوده است .
از آن دلخراش تر، رفتار خشونت بار امويان با بازماندگان داغديده و مصيبت زده شهيدان كربلاست .(118) كه حتى سكينه دختر سوگوار و داغديده حسين (عليه السلام 