) را با خشونت سفاكانه اى از روى جسد بى سر و غرقه در خون پدر مى كشند و با زجر او را جدا مى سازند.(119)
به هر حال ، بانوانى را كه در يك نيمه روز عمه عزيزان خويش را از دست داده و يك شب هم در محل خيمه هاى غارت شده و نيم سوخته خود، شب را با رنج و زجر فراوان به صبح آورده بودند، بعد از ظهر روز يازدهم محرم سال 61 هجرى ، به عنوان اسارت به سوى كوفه ، مركز فرمانروايى ((عبيدالله بن زياد)) از سوى ((يزيد بن معاويه )) حركت داده شدند.(120)
سختى هاى راه
مردان و كودكان كاروان اسيران را، زين العابدين (عليه السلام )، فرزندان امام حسن (عليه السلام ): زيد، عمر و حسن مثنى شوهر فاطمه دختر امام حسين (عليه السلام )، امام محمد باقر (عليه السلام ) چهارساله ، و چند كودك ديگر پسر تشكيل مى دادند.(121)
اما تعداد بانوان را زينب (سلام الله عليها)، ام كلثوم ، فاطمه ، رقيه ، صفيه و ام هانى دختران امام على (عليه السلام ) و سكينه و فاطمه دخترهاى امام حسين (عليه السلام ) و ام اسحاق و رباب همسران آن حضرت و خلاصه بيست نفر زن از خاندان قريش ، كه به اضافه زنان اصحاب و ياران ، يك گروه هشتاد و چهار نفرى را تشكيل مى دادند.(122)
بالاخره كاروان اسيران داغدار و غم زده را، كه تعداد آنان از مردان و زنان و كودكان و دختران ، اعم از بنى هاشم و بازماندگان ياران امام حسين (عليه السلام ) بالغ بر نود نفر مى شدند، با اجبار و خشونت سخت ، از كنار پيكرهاى در خون غلتيده عزيزان خود جدا كردند.
كاروان عزيزان داغديده ، در حالى كه زمزمه هاى ملايم نوحه سرايى زير لب داشتند، با بيم و هراس تحت محاصره و مراقبت شديد مزدوران اموى ، به سوى شهر كوفه سوق داده مى شدند، فاصله آن روز كربلا تا كوفه حدود دوازده فرسنگ بود، و با توجه با اين كه آدم كشهاى خيره سر ((حزب اموى )) از شورش و قيام احتمالى مردم عليه خود مى ترسيده اند، احتمال اين كه فاصله كربلا تا كوفه را از بعد از ظهر روز دوازدهم محرم سال 61 هجرى ، به كوفه رسيده باشند، به واقع نزديك مى توان دانست .
اما آنچه مسلم است ، پيمودن اين مسير براى زينب (سلام الله عليها) و زين العابدين (عليه السلام ) و ام كلثوم و رباب و دختر مسلم بن عقيل و فاطمه و سكينه دخترهاى داغدار و عزيز از دست داده آل على (عليه السلام )، تحت مراقبت هاى خشونت بار جلادان مزدور ((بنى اميه )) بسيار سخت و دلخراش سپرى شده ، و زبان و قلم از بيان آن ناتوان است .
فضاى خوفناك شهر
از سال 35 هجرى ، على بن ابيطالب (عليه السلام ) شهر كوفه را به خاطر مركزيت و اشراف بهتر بر گستره بلاد اسلامى ، مركز خلافت خويش قرار داد، و از آن پايگاه بزرگ ، استاندار و فرماندار و ارتش به ساير سرزمين ها اعزام مى داشت . آن گاه هم كه براى رهبرى حكومت اسلامى به كوفه وارد شد، خطاب به ((اصبغ بن نباته )) كه از ياران خالص و ممتاز آن حضرت بود و گويا در ميان استقبال كنندگان حضور داشت ، فرمود: ملاحظه كنيد، من در حالى براى خلافت به شهر شما وارد مى شوم ، كه همين يك دست لباس ساده به تن ، يك بقچه بسته اثاث ، و مركبى كه آن را مشاهده مى كنيد دارم ، اگر به هنگام رفتن از نزد شما بيش از آنچه داشته ام اندوخته باشم ، از خيانتكاران خواهم بود.(123)
آرى ، امام على (عليه السلام ) با چنين شيوه زاهدانه اى به كوفه وارد شد و حكومت قرآنى خود را تشكيل داد، و در عين حالى كه دشمنان او را ناخواسته به جنگ هاى داخلى وادار ساختند، و نيز حاكمان پيشين ، اسلام واقعى را به نظام نامطلوبى تبديل گردانيده بودند، آن حضرت توانست مظاهر فراوانى از حكومت عادلانه خويش را جلوه گر سازد، تا اين كه در مسجد همان شهر به سال چهلم هجرى شربت شهادت نوشيد و با فقدان خود، عالم اسلام را در سوگ دردناكى نشانيد.
اما امروز كه دخترها و نوه هاى او را به صورت اسيران بيگانه ، به شهر وارد مى كنند، حدود سى سال از تاريخ آن حكومت و آن عدالت مى گذرد و فضاى شهر چهره مخوف و دردناكى به خود گرفته است . مزدوران ((بنى اميه )) يزيد بن معاويه را اميرمومنان معرفى كرده اند!(124) عبيدالله بن زياد حاكم كوفه و مزدور ((بنى اميه )) ياران و طرفداران مجاهد حسين (عليه السلام ) را آشوبگر معرفى نموده اند(125) و آن گاه هم كه ((مسلم بن عقيل )) پسر عمو و نماينده امام حسين (عليه السلام ) به دست ((عبيدالله زياد)) گرفتار مى آيد، او را اخلاگر و فتنه انگيز و عامل اغتشاش و بهم زدن اوضاع جامعه اسلامى معرفى مى كند(126) و خلاصه با تبليغات دروغين و مسموم ، حسين (عليه السلام ) و يارانش را، بدون نام و نشان و بدون اينكه بگذارند همه مردم بفهمند، بيگانگان و خارجيان ضد اسلام معرفى كرده بودند!
البته عموم مردم كوفه از جريان حسين (عليه السلام ) و شهادت او با خبر بودند، زيرا خود آنان آن حضرت را براى امامت و رهبرى به شهر خويش ‍ فرا خوانده بودند، اما متاءسفانه تزويرهاى شيطانى و اغفال كننده ((بنى اميه )) تعدادى از مردم را به انحراف و سرگردانى مبتلا ساخته ، شيعيان و مجاهدان را به قتل و زندان كشانده ، و برخى را هم با ترديد و ارعاب به داخل خانه ها كشانده و شپره هاى طرفدار ((بنى اميه )) و فرصت طلبان بوقلمون صفت سست عنصر، بازيگر ميدان و كوچه هاى كوفه شده بودند.
در مجلس عبيدالله
فاطمه دختر اسير سيدالشهداء شاهد و همراه با ورود دلخراش اسيران اهل بيت (عليه السلام )، به دارالاماره ، مركز حكمرانى عبيدالله بن زياد است ، او مشاهده مى كند عمه اش زينب (سلام الله عليها) كاروانسار كربلا، با لباس مندرس و با اجبار وارد جايگاهى مى شود، كه روزى پدرش اميرالمومنين على (عليه السلام ) با عدالت و انسانيت پيشوايى مى كرده است .
اگر چه زينب (سلام الله عليها) با خويشتن دارى و مقاومت زياد و به گونه اى ناشناس ، به مجلس وارد شد، و در مرحله نخست ((عبيدالله )) هم او را نشناخت ، اما در عين حال اين گونه ورود، در آن شرايط سخت و دشوار براى زينب (سلام الله عليها) بسيار دردناك و دلخراش بوده است .(127)
دكتر ((عايشه بنت الشاطى )) مى نويسد: وضع ورود زينب (سلام الله عليها) به آن مجلس ، بسيار نگران كننده بود، وقتى زينب (سلام الله عليها) جاى پدر و برادرانش را در آن جا خالى ديد، اشك در چشمهايش ‍ حلقه زد، و بار سنگين غم و اندوه كشنده ، قلب دردمند او را سخت تحت فشار قرار داد، اما از بيم آن كه قلبش از كار نيفتد، دو دست خود را روى قلب خود قرار داد!(128) و فاطمه دختر امام حسين (عليه السلام ) و اسيران ديگر هم اين حالت را مشاهده كردند. و از آن دردناك تر، آن طور كه شيخ مفيد نوشته است ، با چشم خود ديدند: عبيدالله زياد، كارد كوچكى به دست گرفته و با آن به دندانهاى جلو دهان مقدس حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) مى زند و اهانت روا مى دارد.(129)
به هر حال ، پيمان شكنى هاى قشر عظيمى از مردم كوفه از يك سو، و از سوى ديگر تزويرها و فريبكارى ها و تهديدهاى خشم آلود ((عبيدالله بن زياد)) و اطرافيان دنياطلب او، به همراه ماءموران مزدور و خودفروخته سلاح به دست ، فضاى شهر كوفه را به يك فضاى رعب و وحشت و حكومت نظامى درآورده بود.