مانان منصوب نمود. پس از يك سال محاصره دمشق ، سرانجام اين ايالت در ماه رجب سال چهاردهم هجرت به دست ((ابوعبيده جراح )) فتح شد(169).
بعد از اين مرحله ((عمر)) يزيد بن ابوسفيان را به حاكميت ((دمشق )) برگزيد، و در سال هيجدهم هجرت ، كه در آن جا بيمارى ((طاعون عمواس )) براى اولين بار در روزگار اسلام آن منطقه را دربرگرفت و به كشته شدن بيست و پنج هزار نفر منتهى گرديد، يزيد بن ابى سفيان هم درگذشت (170) آن گاه ((عمر)) برادر ((يزيد)) يعنى ((معاويه بن ابى سفيان )) را در همان سال هيجدهم هجرت به امارت دمشق منصوب نمود(171).
بدين ترتيب ، ((معاويه )) از سال هجدهم هجرت ، تا آغاز خلافت اميرالمومنين (عليه السلام ) در سال سى و پنج هجرت ، هم چنان بر سرزمين شام حكومت مى كرد و نيز در خلافت اميرالمومنين (عليه السلام ) كه حدود پنج سال طول كشيد، معاويه هم چنان ((شام )) را در دست داشت و دمشق پايگاه دشمنى با اهل بيت (عليه السلام ) بود.
پس از كنار رفتن امام حسن (عليه السلام ) طبق مفاد صلح ناخواسته با معاويه ، از سال 41 هجرت تا سال 61 هجرى ((دمشق )) مركز خلافت و به ظاهر حكومت گرديد، و در اين مدت بيست سال ، بيش از پيش به صورت يك كانون دشمنى و عداوت و جسارت به ((بنى هاشم )) به خصوص امام على بن ابيطالب (عليه السلام ) درآمد، تا جايى كه به قول ((جرجى زيدان )): برنامه بدگويى و تهمت زدن به على (عليه السلام ) و خاندان او، از گهواره تا گور و از مهد تا لحد ادامه داشت !(172)
روى اين حساب ، خالد بن وليد، ابوعبيده جراح ، يزيد بن ابى سفيان ، معاويه بن ابى سفيان ، و يزيد بن معاويه ، كه از سال 18 تا 64 هجرى بر شام حكومت مى كردند و سلطه آنان بيش از چهل و پنج سال طول كشيد، در آن سرزمين سرنوشت مسلمانان به دست افرادى بود، كه هدفهاى سلطنت طلبانه داشته ، و گرفتار خصلت هاى روزگار جاهليت و بالاخره راه و رسم و اخلاق ضد انقلابى بوده اند، كه براى آشنايى با سياستهاى ضد اسلامى و انسانى آنان ، نمونه هايى از آن را از نظر مى گذرانيم :
كينه ها و خشونت ها
از كينه هاى ديرين و عقده هاى چركين ((حزب اموى )) كه به صورت خشونت هاى انسان سوز عليه بنى هاشم و امام على (عليه السلام ) و خاندان پاك و مظلوم او اعمال مى گرديده ، سخن فراوان است و چهره آن تاريخ هم سياه مى باشد، اما براى اين كه بهتر احساس كنيم اسيران اهل بيت على و فاطمه (عليه السلام ) به چه كانون خشم ، خطرناك و آتشينى كشانده شده اند، چند اعتراف تلخ و حادثه دردناك را مرور مى كنيم :
1- يك استاد و محقق هندى ، در اين باره مى نويسد: در ميان ((بنى اميه )) فقط يك اصل اساسى وجود داشت ، و آن دشمنى با على (عليه السلام ) و اولاد على (عليه السلام ) بود.(173)
2- فان فلوتن مستشرق آلمانى ، مى نويسد: امويان ، علويان را به مردم شامى ، عاصى و ماجراجو، كه بر پيشوايان و جانشينان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قيام كرده اند، معرفى مى كردند، و مردم را از معاشرت با علويان منع مى نمودند.(174)
3- احمد بن ابى يعقوب ، مورخ معروف به ((يعقوبى )) درباره معاويه مى نويسد: و كان اكثر فعله المكر و الحيلة .(175)
بيشتر كارهاى معاويه را مكر و حيله گرى و فريبكارى تشكيل مى داد.
4- مورخ ديگرى نوشته است : در زمان امويان ، هر كس تقاضاى مقام و امارتى مى كرد، نامه اى به او مى دادند، كه مشتمل بر دشنام و تهمت نسبت به اميرالمومنين (عليه السلام ) و اهل بيت طاهرين (عليه السلام ) بود، تا آن را در بالاى منبر براى مردم بيان كند.(176)
5- جرجى زيدان مى نويسد: هر كس با ((بنى اميه )) مخالفت مى كرد، فورى حقوق او قطع مى شد، و چه بسا حقوق مردم يك شهر يا دو شهر را براى شورش يكى از اهالى آن جا قطع مى كردند.(177)
6- محقق ديگرى مى نويسد: معاويه ، هفتاد هزار منبر و مراكز تبليغاتى عليه على (عليه السلام )، در قلمرو مسلمانان تشكيل داده بود!(178)
7- جاحظ، مى نويسد: گروهى از ((بنى اميه )) به معاويه گفتند: اى كاش از لعنت فرستادن به على (عليه السلام ) دست برمى داشتى ، اما وى در جواب آنان گفت : نه ، به خدا سوگند آن قدر به اين عمل ادامه مى دهم ، تا كودكان بر اين شيوه پرورش يابند، و جوانان بر سر اين كار پير شوند، و تا آن جا كه ممكن است هيچ كس از فضائل على (عليه السلام ) يادى به ميان نياورد.(179)
8- حسين بن على مسعودى ، متوفاى سال 346 هجرى مى نويسد: گروهى از ثروتمندان و سران شام ، پس از سقوط حكومت ((بنى اميه )) و استقرار ((بنى عباس )) به حضور ((ابوالعباس ‍ سفاح )) رسيدند و سوگند خوردند: پيش از آن كه ((بنى عباس )) به خلافت برسند، مردم براى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) خويشاوندان و خاندانى جز ((بنى اميه )) نمى شناختند.(180)
آثار اين بدآموزى ها
آثار سياستهاى شوم و بدآموزى هاى ((بنى اميه )) را روى مردمى كه عنوان مسلمانى داشتند، اما براى هميشه به انحراف و نكبت و ذلت مبتلا گرديدند، هيچ گاه نمى توان ناديده گرفت و آن را فراموش كرد، يا به شماره درآورد!
بدين جهت ، در اين جا به طور خلاصه ، با مراجعه به متون تاريخى و دينى ، اشاره اى به آثار ويرانگر اعتقادى و انسانى و اصولا ضربه به تمدن بشرى از سوى ((حكومت امويان )) مى نماييم ، و اين را هم مى دانيم ، كه عمده تقصير اين انحراف هم متوجه سردمداران آنها مى باشد، چنانكه امام على (عليه السلام ) فرموده است : انما الناس مع الملوك و الدنيا، الا من عصم الله (181)
طبع مردم چنين است ، كه هماهنگ با خواست فرمانروايان خويش و منافع مادى دنيا حركت مى كنند، مگر افرادى كه خداوند آنها را از اين خطر حفظ نمايد.
به هر حال ، بدآموزى هاى ((بنى اميه )) چنان مردم شام را از عقايد و اخلاق انسانى اسلام جدا كرده بود و خصلتهاى قومى و قبيله اى و اشرافيت روزگار جاهليت را در آن پديدار ساخت ، كه آن مردم سياه روز، كوركورانه و چشم و گوش بسته پرورش يافته بودند و بدون علم و آگاهى و چون و چرا، از معاويه ، پيروى مى كردند و به راه باطل و ناحق روانه مى شدند!
اين جهت ، چنان امام على (عليه السلام ) را ناراحت كرده بود، و از سوى ديگر از ياران سست عنصر و تفرقه گراى خود گلايه سرمى دهد، و مى فرمايد: پيشواى مردم شام در راه معصيت خداوند حركت مى كند، اما مردم از او اطاعت مى كنند، به خدا سوگند من دوست مى دارم معاويه با من روى شما معامله كند، چون صرافى كه يك دينار طلا مى دهد و يك درهم نقره مى گيرد، آن وقت او از من ده نفر از شما (مردم كوفه ) را بگيرد و يك نفر از افراد خود را به من بدهد!(182)
اطاعت كوركورانه
در باب اطاعت كوركورانه مردم از معاويه ، اين داستان تاسف بار هم شنيدنى است : مردى از اهل كوفه به هنگام بازگشت از ((صفين )) در ((دمشق )) مورد حمله يك مرد شامى قرار گرفت ، و او شتر ((نر)) مرد كوفى را تصاحب كرد، مرد كوفى ناچار به ((معاويه )) شكايت كرد، اما مرد شامى پنجاه نفر شاهد همراه برد، آنان نزد ((معاويه )) گواهى دادند، كه اين شتر ماده متعلق به مرد شامى است . معاويه هم شهادت آنها را پذيرفت و از مرد كوفى خلع يد كرد. اما مرد كوفى به معاويه اعتراض كرد، كه اين شتر اصلا ماده نيست ، بلكه ((جمل )) يعنى شتر 