 نماز برسد آن گاه اذان و اقامه بگو، و ببين نام چه كسى را به زبان جارى مى كنى ؟ زيرا آن كسى كه نام او زنده و پاينده است ، پيروز خواهد بود(199).
به هر حال ، امام زين العابدين (عليه السلام ) وضع نگران كننده خود و اهل بيت اسير پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در قالب چند شعر اينگونه بيان كرده است :
من در شهر دمشق با وضع رقت بارى ، به اين سو و آن سو كشيده مى شوم ، و گويا من از بردگان زنگبار هستم ، كه هيچ گونه يار و مددكارى ندارد!
در حالى كه جد من پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است و در همه جا از او تجليل مى شود، و مولايم هم اميرالمومنين (عليه السلام ) است .
اما در عين حال ، اى كاش مادر مرا نزاييده بود، و اصلا زنده نبودم كه يزيد مرا در شهرها اسير ببيند(200).
بارى ، اين جا بود كه امام زين العابدين (عليه السلام ) ناله سوزناك و دردمندانه اى از دل برداشت و اين گونه با جد خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به زمزمه پرداخت :
اى محمد! اى جد بزرگوار من ! و اى بهترين پيامبران ! آن كسى كه مورد علاقه شديد تو بود كشته شد و نسل و ذريه تو را مورد اهانت و ستم قرار دادند.
اكنون خاندان تو مانند بردگان بيگانه ذيل گرديده اند، و با ناگوارى آنان را در ميان مردم مى گردانند.
امروز دشمنان به توهين و بدگويى اهل بيت تو مى پردازند، در حالى كه اين گونه بدگويى ها و ناسزاها، تاثيرى بر ساحت پاك آنان نمى گذارد.
اما در عين حال ، اى جد بزرگوار، اى كاش به ما نظرى مى انداختى و وضع زنان ما را كه همچون كنيزان عرضه كرده اند، مشاهده مى كردى .(201)
در مجلس ((يزيد))
فاطمه دختر شجاع سيدالشهداء (عليه السلام ) خطابه اى را كه شرح آن در فصل هفتم بيان شد، ايراد كرد و به همراه كاروان اسيران اهل بيت (عليه السلام ) تحت نظر مزدوران ((عبيدالله زياد)) حاكم كوفه ، روانه ((شام )) گرديد.
شهر ((شام )) را جشن و چراغانى نموده بودند، يزيد از جايگاه بلندى كه برايش ترتيب داده شده بود، صحنه ورود اسيران را تماشا مى كرد و نغمه شادى و پيروزى سر مى داد. بعد هم مجلس جشن پيروزى رسمى تشكيل داد، رجال دربار، افراد سرشناس ، مزدوران اموى ، و حتى براى به نمايش گذاشتن قدرت خود، اشخاص غير مسلمان و يهوديان را هم به آن مجلس دعوت نمود.
در آن مجلس ، امام زين العابدين (عليه السلام ) را كه هنوز بيمار بود و رنج سفر اسارت بر بيمارى او مى افزود، زينب ، ام كلثوم ، دختران على (عليه السلام )، سكينه و فاطمه دختران امام حسين (عليه السلام ) و ساير بازماندگان اهل بيت (عليه السلام ) را با وضع مظلومانه و دل خراشى شركت دادند.
على بن الحسين ، امام زين العابدين (عليه السلام ) فرموده است : وقتى ما را به مجلس يزيد وارد كردند، دستهايمان را به غل و زنجير بسته بودند، آن گاه كه در برابر ((يزيد)) قرار گرفتيم ، گفتم : اى يزيد! تو را به خدا، اگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ما را با اين وضع ببيند، چه خواهد گفت ؟ و تو چه جوابى دارى ؟
فاطمه ، دختر امام حسين (عليه السلام ) فرياد برداشت : اى يزيد! آيا دختران پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به اسارت گرفته اى ؟ آن گاه اهل مجلس به گريه و شيون افتادند، تا جايى كه در اثر گريه و ضجه آنان ، اعضاى خانواده ((يزيد)) كه در اندرون بودند صداى خود را به گريه و ناله بلند كردند.(202)
همان طور كه در بالا خوانديم ، تبليغات تزويرآميز ((بنى اميه )) بر روى چهره پاك حسين (عليه السلام ) و اهل بيت (عليه السلام ) پرده ابهام كشيده بود، و متاسفانه حسين (عليه السلام ) و اسيران خاندان او را اشخاص ياغى و اخلالگر عليه خلافت اسلامى معرفى كرده بودند، و بدين جهت مردم غفلت زده ، غريو جشن و شادى سر مى دادند، چنانكه براى ناشناخته ماندن آنان ، بنى اميه از تهديد و ارعاب و زور سرنيزه نيز استفاده مى كردند.
بارى ، مجلس جشن و سرور آرام شد و جنبه رسمى به خود گرفت ، آن گاه ((يزيد)) از طرفى على (عليه السلام )، حسين (عليه السلام ) و يارانش را به استهزا مى گرفت و خود را پيروز مى پنداشت (203) و از طرف ديگر ((عبيدالله بن زياد)) را مورد لعنت قرار مى داد، و او را در مورد قتل حسين (عليه السلام ) مقصر معرفى مى كرد،(204) تا خود را بى گناه جلوه دهد!
اما به هر حال ، اهل بيت اسير پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) وضع نگران كننده اى داشتند، تا جايى كه افرادى هم كه آنان را نمى شناختند، بر آنان رقت مى بردند و مى خواستند به نوعى به آنان كمك و مساعدت روا دارند!
داستان مرد سرخ موى
در اين ميان ، فاطمه دختر سيدالشهداء (عليه السلام ) مى گويد: وقتى ما را در مجلس مقابل ((يزيد)) نشانيدند، وضع رقت بارى داشتيم ، تا جايى كه يك مرد سرخ موى شامى از جا حركت كرد و خطاب به يزيد گفت : اين زن جوان را براى خدمتگزارى به من ببخش !
اما من با شنيدن اين سخن سخت آشفته و منقلب شدم ، زيرا بالاخره زن اسيرى بودم ، بدين جهت خود را به عمه ام زينب (سلام الله عليها) نزديك كردم ، دامن او را محكم به دست گرفتم و گفتم : عمه جان ! من كه يتيم شده ام ، حالا به خدمتگزارى نااهلان هم بايد بروم !؟
اما زينب (سلام الله عليها) با يك دنيا شجاعت و شهامت فاطمه را دلدارى داد، كه مصونيت دارد و كسى قدرت اهانت به او را ندارد.
مرد شامى هم گفت : مگر اين زن جوان اسير كيست ، كه اين گونه مضطرب است و از تقاضاى من برآشفته شده است ؟!
يزيد پاسخ داد: او فاطمه دختر حسين (عليه السلام ) مى باشد، و آن زن هم كه از او حمايت مى كند، زينب (سلام الله عليها) دختر على بن ابيطالب (عليه السلام ) است .
مرد شامى در حالى كه شگفت زده شده بود، گفت : پس اين زن جوان دختر حسين (عليه السلام ) فرزند فاطمه (سلام الله عليها) و على بن ابيطالب (عليه السلام ) است ؟!
يزيد جواب داد: همين طور است .
مرد شامى ، در حالى كه خشمناك و برآشفته شده بود، فرياد زد: يزيد! خدا تو را لعنت كند، آيا تو عترت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را كشته اى ؟ و فرزندان آنان را به اسارت گرفته اى ؟ من تا به حال گمان مى كردم اينان اسيران ((روم )) هستند!
آن گاه يزيد كه مست قدرت بود و سخت خشمناك گرديده بود دستور داد، آن مرد شامى را هم گردن زدند.(205)
گويا پس از اين مرحله بود، كه فاطمه دختر شجاع حسين (عليه السلام ) به يزيد خطاب كرد و گفت :
اى يزيد! آيا سزاوار است دختران پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين گونه اسير و مورد اهانت باشند؟!
يزيد گفت : شما آزاد و بزرگواريد، هم اكنون داخل حرم سراى من شويد، و در كنار دختر عموهاى خود، يعنى زنان و دختران من قرار گيريد، آن وقت با اين كوتاه آمدن ، فاطمه (سلام الله عليها) و ساير بانوان بنى هاشم به قسمت اندرون كاخ راه يافتند و در كنار زنان خاندان ابوسفيان قرار گرفتند، زنان دربار هم با مشاهده بانوان اسير اهل بيت (سلام الله عليها) به شيون و ناله پرداختند، و كسى از آنان باقى نماند، كه ضجه و ناله سر نداده باشد.(206)
بدين ترتيب فاطمه دختر جوان و اسير حسين (عليه السلام )، از طرفى از خطر تعرض دشمن فريب خورده نجات يافت و از طرف ديگر با اسارت خويش