در بى طاقت گرديد و غش كرد.(222)
تا مدت سه روزى كه اهل بيت (عليه السلام ) روزى كه اهل بيت (عليه السلام ) و جابر و عطيه و مردان بنى هاشم و مردان و زنان عشاير و باديه نشينى هم كه به آنان پيوسته بودند، سوگوارى دل خراش عجيبى در آن صحراى سوزان برقرار كردند، و به خصوص زنان و كودكان خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و فاطمه (سلام الله عليها) هر كدام ناله و مرثيه اى سر مى دادند.(223)
ورود به مدينه
كاروان بازماندگان داغدار سيدالشهداء (عليه السلام ) در عين حالى كه دل نمى كندند از كنار قبرهاى عزيزان خود جدا شوند، ناچار و شايد هم به پيشنهاد نگهبان كاروان ((نعمان بن بشير)) از بيم آن كه كودكان و زنان از شدت گريه و ناله جان نسپارند، كربلا را ترك كردند و راه دور و دراز ((مدينه )) را پيش گرفتند.
اگر چه شترها در جاده هاى شنزار به سرعت حركت مى كردند، اما بار سنگين غم و اندوه سخت بر دلها، ادامه راه را كند نشان مى داد و رنج زنان و كودكان مصيبت زده را افزون مى ساخت .
بالاخره ، چندين شبانه روز بر اين منوال گذشت ، زمزمه هاى سوگوارى اهل بيت (عليه السلام ) سكوت بيابانهاى داغ را مى شكست و آنان به راه ادامه مى دادند، تا اين كه سياهى شهر مدينه از دور نمايان گرديد.
وقتى كاروان به كنار مدينه رسيد، امام زين العابدين (عليه السلام ) دستور توقف داد و خيمه ها را برافراشتند، آن گاه به ((بشير بن جذلم )) كه اهل مدينه و غلام خود او بود و در سفر كربلا پيوسته خدمتگزارى و پرستارى آن حضرت را نيز به عهده داشت ، فرمود:
خداوند پدر تو را رحمت كند، او خوب شعر مى سرود، آيا تو نيز از شعر سرودن پدر بهره اى دارى ؟
بشير پاسخ مثبت داد.
آن گاه امام زين العابدين (عليه السلام ) به او فرمود: اكنون كه چنين است ، وارد شهر شو و خبر شهادت اباعبدالله (عليه السلام ) را به اطلاع مردم برسان .
بشير، در حالى كه سوار اسب بود، به مدينه وارد شد، خود را به مسجد و حرم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسانيد و با صداى گريه و ناله فرياد برآورد:
اى مردم مدينه ! ديگر در اين شهر جاى ماندن شما نيست ، زيرا حسين (عليه السلام ) را در كربلا كشتند و اكنون پيوسته از چشم من اشك سرازير است .
بدن خون آلود و پاره پاره حسين (عليه السلام ) در كربلا قرار دارد، اما سر مقدس او را بر سر نيزه زده اند و شهر به شهر گردانيده اند.
اى مردم مدينه ! به امام و مولاى خود توجه بيشترى داشته باشيد، آيا در ميان شما افراد غيور و جوانمردى پيدا نمى شود؟(224)
آن وقت مردم مدينه از بنى هاشم و ديگران ، كوچك و بزرگ ، زن و مرد از خانه ها بيرون دويدند، شهر يك پارچه ضجه و ناله شد، آن گاه همه مردم با راهنمايى ((بشير بن جذلم )) خود را بيرون شهر و به حضور امام زين العابدين (عليه السلام ) و زينب و ام كلثوم و فاطمه (سلام الله عليها) رساندند و در حالى كه مدتها آه و ناله آنان امان نمى داد، بالاخره اندكى آرام گرفتند و به سخنرانى دردمندانه امام زين العابدين (عليه السلام ) گوش فرا دادند.(225)
بدين ترتيب ، فاطمه دختر جوان و داغديده امام حسين (عليه السلام ) در حالى كه از شوهر خود ((حسن مثنى )) هم چندان اطلاعى نداشت ، به مدينه بازگشت و زنان بنى هاشم و دوستداران اهل بيت (عليه السلام ) از او استقبال كردند.
و گويا به خاطر همين بى پروايى هاى ((بنى اميه )) و طرفداران آنان بوده ، كه خود را پيروز و كامياب مى پنداشته اند، كه فاطمه دختر امام حسين (عليه السلام ) گفته است : به خدا سوگند، كسى از افرادى كه خود را ذليل و زبون كرده اند، بدين خاطر، به چيزى دست نيافته (و به جايى نرسيده اند) و نيز از منافع و لذتهاى خويش هم ، بيش از آنچه افراد با مروت و جوانمرد بدان دست يافته اند، بهره اى نبرده اند.
بنابراين ، اسرار زيباى الهى (عزت نفس ) را مستور و محفوظ داريد (و خويشتن را به خاطر دست يافتن به منافع و خوشى ها، ذليل و زبون نسازيد.)(226)
فصل يازدهم : روزگار مدينه
فاطمه دختر سيدالشهداء (عليه السلام ) پس از بازگشت از سفر كربلا و كوفه و شام و تحمل مصايب و سختى هاى آن ، در حالى كه پدر، برادران و بسيارى از عزيزان و ياران خاندان خود را از دست داده بود، در مدينه اقامت كرد.
همان طور كه در قبل نيز توضيح داديم ، آن روزها سن و سال اين بانوى جوان به حدود بيست سال مى رسيد، شوهر او ((حسن مثنى )) فرزند ((حسن بن على (عليه السلام ((- و پسر عموى فاطمه ، در نبرد عاشورا جان سالم بدر برده بود، زيرا در عين حالى كه او به همراه عموى خود حضرت امام حسين (عليه السلام ) در جهاد عليه دشمنان اسلام شركت داشت و سخت مجروح نيز شده بود، وقتى دشمن مى خواست سر او را از بدن جدا سازد، دايى او ابوحسان ((اسماء بن خارجه فزارى )) از اين كار جلوگيرى به عمل آورد، او را به كوفه منتقل نمود، و ((حسن مثنى )) پس از معالجه و بهبودى ، در مدينه به اعضاى خانواده خود پيوست .(227)
شيخ مفيد و ديگران ، حسن مثنى فرزند امام حسن مجتبى (عليه السلام ) و شوهر فاطمه دخت امام حسين (عليه السلام ) را مردى بزرگوار، باشخصيت ، دانشمند و پرهيزگار دانسته اند، كه به مدينه بازگشت در كنار همسر خود فاطمه به زندگى خود ادامه مى داد، و چون گذشته طبق وصيت پدرش صدقات و املاك كشاورزى را، كه اميرالمومنين (عليه السلام ) آنها را تاسيس نموده بود، اداره مى كرد(228) و چون ديگر فرزندان بنى هاشم و اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) زندگى عادى خود را سپرى مى نمود.
درباره ازدواج آنها
ازدواج فاطمه دختر امام حسين (عليه السلام ) با پسر عموى او ((حسن مثنى )) - همان طور كه مطالعه كرديم - بر اساس خواستگارى ((حسن )) و موافقت و مصلحت حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) قبل از سفر به كربلا صورت گرفت ، و محصول آن هم فرزندانى شد كه شرح آن را در زير مى خوانيم . اما از طرفى هم اين ازدواج ، از سوى ((منظور بن زبان فزارى )) جد مادرى حسن مثنى ، مورد انتقاد قرار گرفت كه : فرزندان افرادى كه با قوم و خويش ازدواج مى كنند، افرادى ضعيف و نحيف خواهند بود. بنابراين ، بهتر بود حسن مثنى دختر يكى از عربهاى بيگانه و غير قوم و خويش را به ازدواج خويش درآورد!
اما حسن كه ((منظور بن زبان )) را فهميده بود، گفت : اتفاقا خداوند از دامن فاطمه فرزندان سالم و شجاع و نيرومندى به من عطا فرموده است .
آن گاه حسن فرزندان خود، عبدالله ، حسن مثلث و ابراهيم را، به ترتيب فرا خواند و نزد ((منظور)) آمدند، و منظور هم هر سه فرزند را شجاع و دلير و خوب توصيف نمود، اما سفارش كرد: حسن كوشش كند، غير از اين سه فرزند داراى فرزند ديگرى نگردد.!(229)
فرزندان فاطمه (سلام الله عليها)
چنانكه مطالعه كرديم ، فاطمه از پسر عموى خود حسن مثنى داراى سه فرزند پسر شد، كه هر يك از آنان مردان دين و جهاد و فداكارى در راه اهل بيت (عليه السلام ) گرديدند، كه در اين جا اندكى پيرامون عقايد و زندگى آنان مطالبى را ارائه مى كنيم :
1- عبدالله محض
اولين فرزند فاطمه و حسن مثنى ، ابو محمد ((عبدالله )) بود، كه چون پدر او ((حسن بن حسن (عليه السلام ((- و مادرش فاطمه دختر ا