ان بزرگترين فرمانده بى مانند شناخته شد و اگر اين صفت در او نبود، افتخار و جاودانگى در طول تاريخ برايش ثبت نمى شد.

7 مهربانى

محبت و مهربانى به محرومان و ستمديدگان بر وجود ابوالفضل مستولى بود و اين پديده به زيباترين شكل خود در كربلا آشكار شد و جلوه كرد؛ سپاه امويان آبشخور فرات را بر اهل بيت بستند تا آنان بر اثر تشنگى بميرند يا تسليم گردند. ابوالفضل كه لبهاى خشكيده و چهره هاى رنگ پريده فرزندان برادرش ‍ و ديگر كودكان را از شدت تشنگى ديد، قلبش فشرده گشت و از عطوفت و مهربانى دلش آتش گرفت . سپس به مهاجمان حمله كرد، راهى براى خود گشود و براى كودكان آب آورد و آنان را سيراب كرد. در روز دهم محرم نيز بانگ ((العطش )) كودكان را شنيد، دلش به درد آمد و مهر به آنان ، او را از جا كند. مشكى برداشت و در ميان صفوف به هم فشرده دشمنان خدا رفت ، با آنان درآويخت و از فرات دورشان ساخت ، مشتى آب برداشت تا تشنگى خود را برطرف كند، ليكن مهربانى او اجازه نداد قبل از برادر و كودكانش سيراب شود، پس آب را فرو ريخت . حال در تاريخ امتها و ملتها بگرديد آيا چنين محبت و رحمتى را جز در قمر بنى هاشم و افتخار عدنان خواهيد يافت ؟!
اينها پاره اى از صفات و فضايل ابوالفضل است كه با داشتن آنها چون پدرش به بالاترين قلّه مجد و كرامت دست يافت .<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:210.txt"> حكومت امام</a><a class="text" href="w:text:211.txt">2 نشر آگاهى دينى</a><a class="text" href="w:text:212.txt">وصيتهاى جاودانه</a></body></html>مقدمه مؤلف

تقديم به پدرم
استاد بزرگ شيخ محمد على عبدالرحمان
پدرا! هر كلمه اى كه از اين كتاب مى نوشتم , تو در خاطرم بودى , و وقتى كه از نوشتن فراغت يافتم , احساس كردم كه هنگام نوشتن , تو بامن بوده اى , براى من مى نوشتى و به من مى آموختى .
ايـنـك , ايـن هـمان كتاب است كه من به پاس احترام و وفادارى از روزگار گذشته , به تو تقديم مـى كـنم , روزهايى كه من دختربچه اى بودم و پيش هم سالان و رفقاى خود به تو مى باليدم , وقتى كـه بـه آمـوزشـگـاه مـى رفتيم , و راهمان از مدرسه دمياط مى گذشت , وتو را از پنجره , در ميان حـلـقـه اى از شـاگـردان مـى ديـديـم , كـه آنـان سرتاپا به درس تو گوش مى دادند,هنگامى كه بازمى گشتيم تو را درحلقه ديگرى از ياران و مريدانت مى ديديم كه برگرد تو نشسته و ازتو تعليم مـى گـرفتندو به سخنان مؤثر تو, كه راه رسيدن به حق را نشان مى داد, گوش مى دادند, و مانيز گوش مى داديم .
مـن بـا آن كـه كـودك بودم , احساس مى كردم كه مى خواهم به آن محيط عالى كه تو در آن سخن مى گويى برسم , وبا حد اعلاى شوق وارادت , به تو نزديك شوم .
اى پـدر! با آن كه دير زمانى است وروزهاى بسيارى گذشته است , ولى من هنوز فراموش نكرده ام كـه تو در ميان مامى نشستى و از دودمان پاك رسول خدا سخن مى گفتى , كسانى كه از كودكى , مهرشان را به ما نوشانيدى و ما را آگهانيدى كه برخود بباليم , چون شرف انتساب به آن خانواده را داريم .
پدرم ! شبى از شب هاى ماه رجب را به ياد دارم , كه فردايش آماده سفر به سوى قاهره بودى و مادر عزيزمان - كه خداى رويش را خرم بگرداند - انتظار ساعت آمدن نوزادش را مى كشيد.
من و خواهر بـزرگ تـرم فـاطـمـه , نـزد تـوآمديم .
وقتى كه تو به تهجد و عبادت خداى اشتغال داشتى , ما ازتو خـواسـتـيـم و اميد داشتيم كه دست از اين سفر بردارى و يابه تاخيرش اندازى , زيرا ما بر مادرمان بيم ناك بوديم .
به ما چنين گفتى : نترسيد و اندوه ناك نباشيد, خداى با اوست .
سـپـس بـراى مـادر كـنار خود جايى بازكردى , و از سفرى كه نمى توانستى آن را به تاخير بيندازى سخن گفتى , زيرا در آن سفرمى خواستى به وظيفه لازمى قيام كنى : و آن شركت در مجلسى بود كه به ياد بانوى بانوان زينب تشكيل مى شد! پـاسـى از شـب گـذشـت وما هنوز نزد تو نشسته بوديم و داستان شورانگيز او را از تو مى شنيديم .
هنگامى كه صبح , پرده شب را برداشت , تو با ما وداع كردى وبه مادرم چنين گفتى : اگر دختر آوردى نامش را زينب بگذار.
و آن گاه ما و او را به خدا سپردى و سفر كردى .
پـدر جـان ! ازهمان شب , نام بانوى بانوان زينب را در قلب خود جاى دادم , و بعضى از زيبايى ها و فضايل مؤثر و جذابش را به خاطر سپردم و هرگز فراموشش نكردم .
امروز به شوق آمده ام تا از بانوى بانوان چيزى بنويسم .
هنگامى كه آماده نوشتن شدم , خود را يافتم كه به ديروز خودم بازگشته ام , آن ديروز و در ديروزى كه با همه زندگى برابر است , و آن را در برابر چشمم مجسم كرده و همين طور دربرابر من مجسم بود, تا از نوشتن اين كتاب فارغ شدم .
قلم را به يك سو نهادم وخود را كمى خسته يافتم , چشم برهم نهادم , ولى گذشته اى كه پشت كرده و رفته بود, هم چنان دريادم بود.
آن را گوارا يافتم , نزديك بود كه تسليمش شوم و يك باره به خواب روم , اگر صداى كودك خود را از دور نشنيده بودم .
ازبى هوشى به هوش آمدم وبا خود مى گفتم : اى پدر! خداى تو را نگه دارد.
اى مادر! خداى تو را بيامرزد.
عائشه فصل چهارم : با رويدادها

ابوالفضل ( عليه السّلام ) از همان كودكى به بعد، همگام حوادث بزرگى بود كه تنشى عميق در بنيادهاى فكرى مسلمانان ايجاد كرد؛ حوادثى نه خرد و نه ساده بلكه بس پيچيده و ريشه دار كه دقيقاً دور كردن اهل بيت از مراكز سياسى جامعه و به زير سلطه درآوردن آنان را هدف قرار داده بود. در اين دوران ، اعمالى در زمينه هاى اقتصادى و سياسى صورت گرفت كه با بسيارى از اصول و دستورات اسلامى مغايرت داشت . جلوه آشكار اين سياستگذارى در حكومت عثمان بود كه بخشيدن مناصب ادارى و امور دولتى به امويان و ((آل معيط)) و راندن بنى هاشم و ياران آنان از فرزندان صحابه از هرگونه مشاغل كليدى را وجهه همت خود كرد.
امويان بر تمامى دستگاههاى دولتى مسلّط شدند و خواسته و ناخواسته ، بحرانهاى حادى در ميان مسلمانان به وجود آوردند. به طور قطع اكثر آنان نه گرايشى به اسلام داشتند و نه كمترين شناختى نسبت به قوانين اسلامى براى ساختن جامعه اى بالنده و مبتنى بر محبت و همكارى و دورى از درجا زدن ، به دست آورده بودند. حكومت عثمان ، سرمايه دارى را در جامعه حاكم كرد، به امويان و برخى از فرزندان قريش امتيازات ويژه عطا كرد و راه گردآورى و انباشتن اموال به طور غيرمشروع را بر آنان گشود. اين سياست كجروانه موجب تنشهايى فراگير، نه تنها در زندگانى اقتصادى مردم ، بلكه در تمام جلوه هاى زندگى مردم گشت و تمام محافل اسلامى را به خرده گيرى از اين سياست واداشت تا آنكه گروههايى از ارتش كه در عراق و مصر به مرزدارى مشغول بودند راه مدينه را پيش گرفتند و از عثمان اعتدال در سياست ، دور كردن امويان از دستگاه حكومت و مخصوصاً بركنارى مستشار و وزيرش مروان بن حكم را كه به صورت آشكار آتش فتنه را در جامعه برمى افروخت خواستار شدند.
عثمان خواسته هاى انقلابيون را برآورده نكرد، تن به راءى اندرزدهندگان و دلسوزانش نداد، همچنان دست به دامان خاندانش شد و نزديكانش را در پناه گرفت و خود تحت اختيار آنان ماند. اخبار كجروى و انجام 