ست امام بعد از خود برساند.
((زياد بن منذر)) معروف به ((ابى جارود)) مى گويد: امام محمد باقر (عليه السلام ) فرمود: چون هنگام شهادت حسين بن على (عليه السلام ) رسيد، دختر بزرگ خود فاطمه را نزد خود طلبيد و كتاب بهم پيچيده و وصيت نامه اى را تحويل او داد، زيرا على بن الحسين (عليه السلام ) به بيمارى معده مبتلا شده بود، حال وخيم و سختى داشت و در حال احتضار به سر مى برد، اما آن گاه كه على بن الحسين (عليه السلام ) بهبودى يافت ، فاطمه آن كتاب و وصيت نامه را تحويل او داد، و آن كتاب بدين گونه به دست ما رسيده است .
زياد بن منذر، مى گويد: اى مولاى من ! خداوند مرا قربانت گرداند، در آن كتاب چه مطالبى نوشته بود؟
امام باقر (عليه السلام ) فرمود: به خدا سوگند، در آن كتاب آنچه از زمان خلقت آدم ، تا زمانى كه دنيا به پايان مى رسد و جامعه بشريت بدان احتياج داشته و دارد، بيان شده است . به خدا سوگند حتى احكام حدود و مجازات خراشى را كه كسى بر ديگرى وارد مى آورد، در آن تبيين گرديده است .(259)
به هر حال ، فاطمه فرزند حسين (عليه السلام ) است ، و از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا (سلام الله عليها) فضايل و ارزشهاى انسانى را به ارث برده ، در كنار برادر خود زين العابدين (عليه السلام ) و برادر زاده اش امام باقر (عليه السلام ) و نيز در كنار زينب و ام كلثوم (سلام الله عليها) و ساير فرزندان اهل بيت (عليهم السلام ) پرورش يافته است .
اضافه بر اين ، مسافرتها و كورانهاى سخت زندگى او را عنصرى آبديده و آزموده گردانيده ، و به اين همه كمالات و تعالى معنوى و انسانى عروج نموده است .
بى جهت نيست ، كه ابوالقاسم ((على بن اسحاق بن خلف قحطان بغدادى )) ساكن ((كرخ )) و معروف به ((زاهى )) شاعر قهران شيعى ، در قصيده طولانى خود، درباره سيد الشهدا (عليه السلام ) عقل و بصيرت و شخصيت انسانى فاطمه دختر امام حسين (عليه السلام ) را مورد ستايش و تمجيد قرار داده است .(260)
6- وفادارى و نمك شناسى
در كتاب زينب قهرمان دختر على (عليه السلام ) صفحه 352 تحت عنوان ((تقدير از نعمان )) داستانى را از بحار الانوار، جلد 45، صفحه 146 و تاريخ طبرى ، جلد 3، صفحه 266، درباره تقدير اهل بيت (عليهم السلام ) از نگهبانى خوب ((نعمان بن بشير انصارى )) كه از سوى ((فاطمه دختر على - (عليه السلام ((- مطرح شده بود آورده ايم .
اما همان داستان را، كه ((شيخ مومن بن حسن مومن شبلنجى )) به وسيله ابن صباغ مالكى از كتاب الفصول المهمة روايت كرده ، و صحيح تر هم به نظر مى رسد، بدين گونه مى خوانيم :
فاطمه دختر حسين (عليه السلام ) بانوى كريم و بزرگوارى بود، پس از قتل حسين (عليه السلام ) وقتى او را به همراه ساير بازماندگان كربلا، به وسيله مرد امينى از شام كه با آنان خوشرفتارى كرد، به مدينه اعزام داشتند، فاطمه به خواهر خود سكينه گفت : اين مرد با ما رفتار خوب و شايسته اى داشت ، آيا چيزى همراه دارى كه به او هديه اى بدهيم ؟
سكينه گفت : به غير از دو دستبند و دو بازوبند، چيز ديگرى نزد من نيست .
فاطمه گفت : ايرادى ندارد، همان را بده ، تا به آن مرد هديه كنيم ، آن گاه آن مقدار طلايى را كه موجود داشتند، براى آن مرد امين فرستادند.
امام مرد شامى ، آن را نپذيرفت و گفت : اگر من از خدمت هدف مادى داشتم اين مقدار طلا هم برايم كافى بود، ولى به خدا سوگند، اين را بدانيد كه ، من اين خدمت را جز براى رضايت خدا، و خويشاوندى شما با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) انجام ندادم ، و بدين دليل مزد و پاداشى هم نمى پذيرم .(261)
اما بالاخره ، فاطمه دختر بزرگوار امام حسين (عليه السلام ) بدين وسيله وفادارى و نمك شناسى خود را، در برابر احسان و نيكى يك مرد امين و خدمتگزار، اظهار داشت .
اين مقام بلند و شخصيت ارجمند فاطمه دختر حضرت سيد الشهدا (عليه السلام ) بود، و اين عنصر مقدس ، عابد، عالم و امانتدار ميراث نبوت و امامت ، همان كسى است كه دشمنان تبهكار مزدور او را در كربلا مورد هجوم و غارت قرار دادند و با كمال قساوت قلب ((گوشواره )) از گوش او كشيدند!
آن گاه نبايد سوز دل بر آوريم و ناله سر دهيم كه :
نفرين به جماعتى ، كه سستى كردند 		مسحور شدند و بت پرستى كردند
لعنت به تمام آن كسانى ، كه ز حرص 		بر آل نبى دراز دستى كردند.(262)فصل سيزدهم : شخصيت علمى و روايت احاديث
فاطمه دختر مومن و دانشمند سيد الشهدا (عليه السلام ) پس از سفر پر مخاطره كربلا - با كوله بارى از تجربه ها و خاطره هاى پر معنا، و از سوى ديگر با غم ها و اندوه هاى طاقت فرسا، به مدينه بر مى گردد.
مدينه شهر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود، و از آن سرزمين ، وحى و نبوت و معارف اسلامى بسان خورشيد به ساير سرزمينهاى مسلمان نشين پرتو افشانى مى كرد، اما در مقابل به همان موازاتى كه آن شهر قداست و مركزيت داشت و افراد منافع پرست و فرصت طلبى هم يافت مى شدند، كه براى كسب مقام و موقعيت و به دست آوردن نان و آب و مال و منال ، از عنوان و قداست آن مركز عظيم سوء استفاده مى كردند و حتى به تحريف معارف دينى و اعمال اغراض ديرينه خود، كه گاهى براى احياى سنت هاى جاهلى ضد دينى صورت مى گرفت ، اقدام مى نمودند.
از جمله اين گونه سوء استفاده ها، حديث سازى و جعل مطالب ناروا و گاهى ضد دين بود، كه آن را با تهديد و تطميع افراد صورت مى دادند و متاءسفانه اين گونه مطالب را، كه اصولا با موازين اسلامى هم سازگار نبود، به پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نسبت مى دادند!
بارى ، ماجراى ((جعل حديث )) و تحريف در ارزشهاى اسلامى ، داستان دردناك و نگران كننده اى دارد، كه ((مسلم بن حجاح قشيرى نيشابورى )) متولد 206 و متوفاى سال 261 هجرى ، آن را موجب نگرانى و نكوهش قرار داده (263) و دانشمند بزرگ شيعى ، علامه شيخ عبدالحسين امينى هم ، تعداد حديث سازان حرفه اى و دروغگو را، كه مطالب ناروايى را به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اصحاب و ياران و دوستداران خاندان آن حضرت ، به دروغ نسبت داده اند، با معرفى مطالب و ساير خصوصيات آنان ، به تعداد هفتصد نفر معرفى كرده است .(264)
البته اين فاجعه دينى و فرهنگى را، خود پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) هم پيش بينى كرده بود و به همين دليل فرموده است : هر كس از روى عمد مطالب ناروا و دروغى را به من نسبت دهد، جايگاه او در آتش دوزخ خواهد بود.(265)
اما همان طور كه اشاره شد، سود جويى ها و فرصت طلبى هاى افراد ناصالح ، موجب مى شده كه اين گونه مجازاتهاى سنگين را هم ناديده گرفته ، و براى دست يافتن به هدفهاى پست و بى اعتبار دنيا، هم چنان به حديث سازى و تحريف حقايق دامن زنند، كه مدارك فراوان تاريخى گواه آن است .(266)
اما در برابر اين فاجعه فرهنگى و تحريف حقايق ، خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ياران و دوستداران آنان هم ، ساكت نمى نشستند، و هر كدام به سهم خود، با توجه به اين كه به سرچشمه وحى و نبوت نزديك افراد بودند، و معارف حق را از اجداد و پدران و ياران مورد اعتماد خود مى شنيدند، براى ديگران بازگو م