، و به خاطر زيبايى او ((مدرك بن حصن )) سروده بود: من هر گاه به حضور ((عبدالله بن عمرو)) وارد مى شوم ، در برابر جلوه زيبايى او به خضوع مى افتم و احساس آرامش مى كنم .(357)
چنانكه ((عبدالله )) وقتى هم ، كه در زندان ((محمد بن هشام )) در ((عرج )) به سر مى برد، سروده بود: مثل اين كه من در ميان آنان آدم بى اصل و نسبى بودم ، و با آل ((عمرو)) نسبت و قوم و خويشى نداشتم .
آنان مرا ذليل و تباه كردند، اما چه جوانمردى را به ذلت كشاندند، و روزگار زشت و غير قابل توصيفى را براى او به وجود آوردند.
من به هنگام هجوم سختى ها و گرفتارى ها، صبر و مقاومت را پيشه مى سازم ، در حالى كه سر نيزه هاى آنان به گلوى من فشار مى آورد.
هر روز مرا در ميان مردم مى گردانند، و من از اين ظلم و آوارگى به خدا شكايت مى برم .(358)
فرزندان ديگر
همان طور كه در فصل يازده مطالعه كرديم ، فاطمه دخت ارجمند حسين (عليه السلام ) از همسر اول خود ((حسن مثنى )) داراى سه فرزند پسر شده بود. همچنين مورخين نوشته اند: فاطمه از همسر دوم خود ((عبدالله بن عمرو)) هم داراى سه فرزند به نامهاى : محمد، قاسم و رقيه گرديده بود(359) كه از خصوصيات زندگى قاسم و رقيه در تاريخ جز نام و نشان چيزى به دست نياورديم ، فقط ((ابن قتيبه دينورى )) مى نويسد: قاسم بن عبدالله ، از خود نسلى به جاى نگذاشته است .(360)
اما درباره فرزند اول او، يعنى ((محمد بن عبدالله بن عمرو)) خوشبختانه تاريخهاى مختلف ، مطالب لازم و در خور توجهى را بيان داشته اند، كه به مطالعه آن مى پردازيم :
محمد ديباج
فرزند اول فاطمه دختر سيدالشهدا (عليه السلام ) از ((عبدالله بن عمرو بن عثمان )) محمد است ، كه به خاطر زيبايى و جمال پر جلوه اى كه داشته است ، او را ((محمد ديباج )) ناميده اند(361) و به نظر مى رسد ((ديباج )) همان عربى شده ((زيبا)) باشد.
خلاصه ، محمد ديباج برادر مادرى ((عبدالله بن حسن محض )) به برادر خود ((عبدالله )) علاقه زيادى داشت ، عبدالله هم محمد را بسيار دوست مى داشت و با او در مسايل ظلم ستيزى با خلفاى جور در ارتباط بود، و در جلسه اى كه در ((ابواء)) براى تصميم گيرى براى مبارزه با ((منصور دوانيقى )) تشكيل داده بودند محمد شركت داشت .(362)
به همين دليل وقتى ((منصور دوانيقى )) از اين محبت و ارتباط مبارزاتى با خبر شد، دستور داد ((محمد ديباج )) را به مدينه بياورند، آن گاه او را مورد سرزنش زياد قرار داد، و دستور داد شصت ضربه شلاق به او بزنند، و او را به زندان بيندازند.(363)
((ابن قتيبه دينورى )) و ديگران نوشته اند: به خاطر زيبايى ((محمد)) به او لقب ديباج دادند، او مرد خردمند و با شخصيتى بود، نمازهاى طولانى مى خواند، و مردم درباره او مى گفتند: همنام پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و همنام فرزند پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و به خصوص در نظر مردم ((شام )) داراى آن قدر احترام و عظمت بود، كه مى خواستند براى پيشوايى مبارزه با ظلم و ستم خلفاى غاصب با او بيعت كنند.(364)
((محدث قمى )) مى نويسد: فرزندان امام حسن (عليه السلام ) تا مدت سه سال در مدينه زندانى بودند، در سال 144 هجرى ، منصور دوانيقى وقتى از حج بر مى گشت ، در محل ((ربذه )) توقف نمود و دستور داد: ابوازهر، زندانبان او، كه مرد خشن و تند خويى بود، زندانيان مدينه را به ((ربذه )) ببرد.
وقتى زندانيان را از مدينه حركت دادند، ((محمد ديباج )) هم در حالى كه سخت به غل و زنجير كشيده شده بود، در ميان آنان قرار داشت ، و آن گاه كه امام صادق (عليه السلام ) اين منظره دل خراش را از پشت پنجره اطاق خود مشاهده مى كرد، سخت گريه كرد، تا جايى كه محاسن او از اشك چشم خيس گرديد و اشك از صورت او مى ريخت ، و بر بى وفايى ((انصار)) كه موجب لوث شدن بيعت با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و آوارگى فرزندان و نواده هاى آن حضرت گرديده بودند، نفرين فرستاد.(365)
مرثيه مدينه
آن روز كه ذريه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مدينه به اسارت منصور دوانيقى در آمدند و به غل و زنجير كشيده شده بودند، حدود سال 144 هجرى بود و 133 سال از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى گذشت .
مدينه به خاطر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اعتبار يافت و عنوان ((دارالايمان )) گرفت و ميزبانان پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) هم لقب امتياز آفرين ((انصار)) را دريافت داشتند. انصار از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ميزبانى خوبى به عمل آوردند و در شعاع نور هدايت قرآن كريم ، عزت و عظمت و شوكت و شخصيت انسانى يافتند. در و ديوار و كوى و برزن اين شهر شاهد اين عزتها و عظمتها بود، اما پس از گذشتن حدود يك قرن ، اين شهر شاهد است ، كه در اثر سست عنصرى هاى ((انصار)) به بيان امام صادق (عليه السلام ) در مورد حمايت نكردن از حق و خلافت مسلم على (عليه السلام )، چنان آب زلال خلافت از مجراى خود به بيراهه رفته ، كه در مدينه الرسول ، آل رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) و على (عليه السلام ) به اسارت گرفته مى شوند و به غل و زنجير كشيده مى شوند، و امام صادق (عليه السلام ) بر آن فاجعه اشك مى ريزد.
بنابراين ، بر اين فاجعه ، مدينه هم مرثيه مى سرايد و لباس سوك به تن كرده است ، چنانكه بر بى وفايى ((انصار)) و اسارت و مظلوميت اهل بيت (عليهم السلام )، من هم اشك مى فشانم ، اگر چه حركت آن مبارزان به طور كامل مرضى نظر امام صادق (عليه السلام ) نبود، و آنان براى دفاع از اسلام و اجراى امر به معروف و نهى از منكر، توصيه هاى حضرت امام صادق (عليه السلام ) را مورد توجه دقيق قرار ندادند!
خلاصه ، فرزندان و نواده هاى امام حسن (عليه السلام ) با ((محمد ديباج )) در حالى كه در طى آن مسافت همه در غل و زنجير بودند، آنان را به ((ربذه )) وارد كردند، آنان را مدت زيادى ميان آفتاب داغ نگه داشتند، اما بعد يكى از ماموران ((منصور)) از ميان جمعيت در بند، سراغ ((محمد ديباج )) را گرفت ، محمد خود را معرفى كرد، و او را نزد ((منصور)) بردند، اما طولى نكشيد كه صداى ضربه هاى تازيانه هايى كه ماموران ((منصور)) بر بدن ((محمد ديباج )) مى نواختند، فضا را پر كرد و ضجه هاى او را افراد اسير و دربند مى شنيدند!
وقتى ((محمد ديباج )) را نزد ياران و برادران برگرداندند، صورت زيبا و پوست سفيد بدن او يك پارچه سياه شده ، و در اثر ضربه شلاق يك چشم او هم از حدقه بيرون پريده بود! و از شدت تشنگى هم بسيار رنج مى برد، اما كسى از يارانش هم به خاطر وضع خشمناك و خطرناكى كه ((منصور)) به وجود آورده بود، جرات نمى كرد نزديك شود و آبى به او بدهد، كه در اينجا برادر او ((عبدالله محض )) فرياد زد: آيا كسى نيست كه به فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آب بدهد؟ آن وقت مردى از اهل خراسان نزديك رفت و مقدارى آب به او داد.
آن طور كه تاريخ مى نويسد: ضربه هاى تازيانه هايى كه به دستور منصور بر بدن ((محمد ديباج )) زده بودند، بدن را چنان مجروح و غرق در خون ساخته بود، كه وقتى خواستند لباس را از بدن او بيرون آورند ممكن نمى شد، بدين جهت لباس و بدن را با روغن زياد خيس كردند و آن لباس ‍ را از بدن بيرون آوردند