، اما مشاهده كردند پوست بدن هم با لباس او كنده مى شود!(366)
علامه شيخ عبدالحسين امينى نوشته است : به دستور ((منصور)) دويست و پنجاه ضربه تازيانه بر بدن ديباج ((محمد بن عبدالله عمرو)) زدند و شاعر معروف شيعى ((ابو نواس حمدانى )) هم ، در حالى كه ستم آن ظالمان را مورد سرزنش سخت قرار مى دهد، مى سرايد:
شما بد پاداشى به ((بنى حسن )) داديد، آخر پدر و مادر آنان پيشوايان هدايت و بزرگوارى بودند.
هيچ قانونى شما را از ريختن خون آنان باز نداشت ، و به راستى شما براى هيچ سوگند و قوم و خويشى و عهد و پيمانى مرزى نگه نداشتيد.
چگونه اين افراد را به اسارت در آورديد، در صورتى كه اجداد آنان در ((جنگ بدر)) اسيران شما را مورد عفو و مهربانى قرار دادند؟
چرا به بدن ((ديباج )) شلاق نواختيد، و چرا دختران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را مورد دشنام و اهانت قرار داديد؟(367)
به سوى زندان كوفه
پس از آن مرحله شكنجه فرزندان امام حسين (عليه السلام ) و نواده او ((محمد ديباج )) در بيابانهاى ((ربذه )) منصور دوانيقى دستور داد آنان را براى بردن به ((كوفه )) حركت دهند.
منصور و مزدوران وى و از جمله ((ربيع حاجب )) حركت كردند، منصور در محملى نشسته بود و فرزندان حسن (عليه السلام ) را با شكم گرسنه و لب تشنه در حالى كه بر شترهاى بى جهاز و با غل و زنجير بسته بودند، به سوى كوفه حركت مى دادند.
وقتى ((عبدالله بن حسن (عليه السلام ))) مشاهده كرد، منصور خود در محمل زرنگار نشسته و فرزندان و نواده هاى امام حسن (عليه السلام ) را در آن بيابان سوزان ، با آن وضع دل خراش حركت مى دهند، خطاب به او فرياد زد: اى ابو جعفر! ما با اسيران شما در روز ((جنگ بدر)) چنين كرديم ؟ منظور او داستان اسارت ((عباس )) جد منصور و عموى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود، كه وقتى به اسارت ارتش اسلام در آمد، و او را به زنجير كشيدند، پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) سخت ناراحت شد و حتى خواب هم به چشم او نمى آمد، تا آن كه دستور داد، زنجير را از دست و پاى ((عباس )) باز كردند.(368)
((ابوالفرج اصفهانى )) نوشته است : منصور براى اذيت بيشتر به ((عبدالله بن حسن )) دستور داد: شترى را كه ((محمد ديباج )) مجروح را بر آن سوار كرده بودند، از جلوى عبدالله حركت دهند، اما وقتى چشم عبدالله كهنسال به بدن مجروح و خون آلود ((محمد)) افتاد چنان ضجه زد، كه كسى تا آن روز عبدالله را آنقدر ناراحت و بى تاب مشاهده نكرده بود.(369)
زندان مخوف
بالاخره ، محمد ديباج فرزند فاطمه دختر سيدالشهدا (عليه السلام ) و ساير افراد جوان و كهنسال ((بنى حسن )) را به كوفه رساندند، و در زندانى كه براى حبس نمودن ((بنى هاشم )) تشكيل داده بودند، و در كنار ((نهر فرات )) و ((پل كوفه )) قرار داشت زندانى نمودند.
از وضع دردناك اين زندان ، تاريخ داستانهاى غمبارى را بازگو مى كند: زندان در زير زمين قرار داشت و به قدرى تاريك بود، كه ميان شب و روز را نمى شد تشخيص داد.(370) براى آن محل تقاضاى حاجت ترتيب نداده بودند، بدن هاى زندانيان در اثر رطوبت و هواى آلوده متورم و رنجور شده بود، آنان به درستى نمى توانستند وقت نماز خواندن را تشخيص دهند، بدين جهت نواده هاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در هر شبانه روز، حفظ يك ختم قرآن را انجام مى دادند، و هر ختم قرآن را به پنج قسمت تقسيم نموده ، و پس از پايان هر قسمت ، آن را وقت نماز محسوب مى داشتند و به انجام آن و فريضه اقدام مى نمودند و روزگار سختى و تلخى را پشت سر مى گذاشتند.(371)
يوسف بن قزااوغلى بغدادى ، متوفاى 654 هجرى در دمشق (372) و معروف به ((سبط بن جوزى )) مى نويسد: بيست نفر از فرزندان امام حسن (عليه السلام ) در آن زندان بسر مى بردند(373) كه به قول ((مسعودى )): ((منصور دوانيقى )) سليمان و عبدالله ، فرزندان داوود بن ((حسن مثنى )) را، با موسى فرزند ((عبدالله محض )) و حسن بن جعفر (يعنى چهار نفر از بيست نفر) را آزاد كرد، و بقيه افراد در همان زندانى كه در ((ساحل فرات )) نزديك ((پل كوفه )) قرار داشت ماندند، سقف زندان بر سر آنان خراب شد، و جان خود را از دست دادند و در همان جا مدفون شدند، و مزار و مقبره آنان تا زمان ما، كه سال 332 هجرى مى باشد، مشخص و برقرار است و زيارت گاه مردم مى باشد.(374)
و سخن حضرت حسين (عليه السلام ) كه درباره فاطمه دختر خود پيش ‍ بينى كرده بود، و فاطمه آن را از پدر خود و ديگران روايت نموده بود، به وقوع پيوست .
فاطمه روايت كرده است : پدرم حسين بن على (عليه السلام ) فرموده : هفت نفر از فرزندان تو، در كنار نهر فرات مدفون مى گردند، كه (جز امامان معصوم (عليه السلام )) از اولين و آخرين ، كسى به مقام آنان نمى رسد.(375)
اما درباره ((محمد ديباج )) گويا همان روزهايى كه ((بنى حسن )) در زندان كوفه بسر مى بردند، منصور دستور داد او را از زندان بيرون آوردند، و تازيانه بزنند، آن گاه دستور داد سر او را از تن جدا كنند و ماموران ، سر بريده ((محمد ديباج )) را به منطقه خراسان ، كه ((محمد بن عبدالله محض )) طرفداران زيادى داشت ببرند و سوگند ياد كنند: اين سر بريده ((محمد بن عبدالله )) فرزند فاطمه دختر حسين (عليه السلام ) است (376) تا مردم مايوس شوند و از خروج و قيام عليه حكومت صرف نظر نمايند.(377)
بدين ترتيب فاطمه دختر حضرت حسين بن على (عليه السلام )، كه روزگارى در نهضت كربلا حضور يافته بود، زمانى با از دست دادن عزيزان خويش در كربلا به سوك مبتلا شده بود، ساليانى را هم با درد اسارت و آوارگى و زندانى شدن و شهادت فرزندان و نواده ها و همچنين همسر دوم خود گذرانده بود، داغ شهادت فرزند ديگر يعنى ((محمد ديباج )) را نيز به جان خريد، و همچنان مقاوم و صبورانه ، روزگار مى گذرانيد.
وفات و آرامگاه
فاطمه دختر سيدالشهدا (عليه السلام ) هم غم ها و دردها را تحمل مى كرد، و هم خانه اش در مدينه محل مراجعه زنان و مردانى بود، كه براى دريافت فضايل اخلاقى و آموختن احكام دين بدانجا مى آمدند و با معرفت و آگاهى باز مى گشتند.
آن طور هم كه عموم مورخان نوشته اند، فاطمه در واپسين سال هاى آخر عمر، از مدينه با بعضى از فرزندان خود به مصر هجرت كرده ، و در آنجا به زندگى خود ادامه مى داده است ، ولى علت اين هجرت چه چيزى بوده است ؟ نمى دانيم ! و شايد هم دست تقدير الهى ، براى حفظ خون و پيام امامت و شهيدان كربلا، اين يادگار و پيام آور كربلا را به آن سامان كشانده ، تا پرچم حق در آنجا نيز همچنان برافراشته بماند.
محدث قمى ، نوشته است : فاطمه دختر حسين (عليه السلام ) به سال 117 هجرى در مدينه چشم از جهان فرو بست .(378) اما عموم مورخين وفات فاطمه (سلام الله عليها) را به سال 110 هجرى و در ((مصر)) دانسته اند(379) با اين حساب كه تا كنون سن فاطمه بنت الحسين (عليه السلام ) را در عاشوراى سال 61 هجرى حدود بيست سال تخمين زديم ، وى در سال 41 هجرى در مدينه چشم به جهان گشوده ، و به سال 110 هجرى قمرى كه خواهرش ((آمنه )) معروف به ((سكينه )) در مدينه چشم از جهان فرو بست .(380) فاطمه هم به بستر خاك مصر آرميده و حدود هفتاد سال داشته است .
به هر حال ، مورخين آرامگا