ل : ((قال رسول الله صلى الله عليه و آله من لم يحبّ عترتى فهو لا حدى ثلاث : إ مّا منافق ، و إ مّا الزنية ، و إ مّا امرؤ حلت به اُمّه فى غيرِ طُهر)).
حرامزادگان را بشناسيد! 
منشاء عداوت فرزند ابو دلف ، ناصبى مشهور، با على عليه السلام از حرامزادگى او بوده است .
قطب الدين اشكورى در ((محبوب القلوب ))، على بن حسين مسعودى در ((مروج الذهب ))، عبدالله بن اسعد يمنى در((مرآة الجنان ))، ابن خلّكان اربلى در ((وفيات الا عيان ))، و جمعى ديگر- همگى در نقل اين حكايت به اندك اختلافى اتّفاق نموده اند، كه عيسى بن ابى دلف گفت :
برادرم دلف را از على بن ابى طالب (ع ) انحرافى در عقيدت و عداوتى در ضمير بود؛ بلكه گاهگاه زبان جسارت دراز نموده به ذيل عصمت آن حضرت ، مطاعن و مثالب چند اسناد مى داد. روزى در مجلس نشسته بود، در اثناى صحبت يكى از حضّار گفت : در احاديث نبويّه وارد است كه رسول الله (ص ) فرمود: ((يا على لا يُحبِّك إ لّا مؤ من و لا يُبغضك إ لّا منافقٍ شَقيٍّ ولد زنية اءوحيضة )). يعنى ، يا على ، ترا دوست ندارد مگر كسى كه قلبش به نور ايمان منور باشد و نيز ترا دشمن ندارد مگر منافق كه نطفه اش از زنا يا حيض باشد.
دلف گفت : اين حديث را نبايد پايه و سندى استوار باشد. چه ، شما همگى پايه غيرت امير را در حراست از حريم و حفظ ناموس مى دانيد، كه هيچ فردى را جراءت جسارت نسبت به حرم امير نيست ، با اين حال دل من مالامال از بغض على بن ابى طالب (ع ) است و در عين حال ، حلال زاده ام .
ام عيسى گويد: در اين گفتگو بوديم كه ناگاه امير وارد مجلس شد و گفت : صحبتهاى شما را شنيدم . در اين احاديث هيچ جاى تاءمل و ترديدى نيست . سند حديث و گفته رسول خدا صلى الله عليه و آله درست است .
به خدا قسم اين دلف ، هم ولد حيض است و هم ولد زنا. من پيش از انعقاد نطفه اين پسر، مريض بودم و كسى را نداشتم . در منزل خواهرم بسترى بودم و خواهرم پرستارى مرا مى كرد. وى كنيزى داشت بسيار زيبا كه جمالى آراسته داشت . چون من منزل را خلوت يافتم و شهوت بر من غلبه كرد، نتوانستم خود را حفظ كنم و او را به رختخواب كشيدم . كنيز هر چه گفت مانع دارم - يعنى حيض مى باشم - من اعتنايى نكردم و با او همبستر شدم . بعد از چندى آثار حمل در وى ظاهر شد، سپس خواهرم او را به من بخشيد. اى اهل مجلس ، بدانيد كه اين بچه ، هم ولد الزنا و هم نطفه حيض ‍ مى باشد!
رنگ از چهره دلف پريد و صحت مضمون حديث روشن گرديد. (90)
قبر يزيد، عبرت تاريخ ! 
((و اءى عبرة لاُولى الاَبصار اءَعظمُ من كون ضريح الحسين عليه السلام حَرَما معظّما و قبرُ يزيدبن معاوية مزبلة ))؟!
براستى كه گور يزيد، براى صاحبان بصيرت مايه عبرت است . چه اينك ، قبّه و بارگاهى در جهان ، از حرم حضرت امام حسين (ع ) بزرگ تر و با جلالتر نيست ، ولى يزيد، كه آن روز سلطنت ظاهرى را دارا بود، آثارى از او باقى نمانده و قبر وى زباله خانه است !
در اخبارالدول آمده است كه يزيد در ماه ربيع الاول سال 64 ه- .ق به مرض ‍ ذات الجنب در حوران به درك واصل شد. جنازه اش را به دمشق آوردند و در باب الصغير دفن كردند، و قبرش اينك مزبله مى باشد. وى در سن 37 سالگى مرد و خلافتش سه سال و نه ماه طول كشيد. (91)
همچنين امام حسين (ع ) و فرزندانش ، همه براى رضاى خدا، از جان خود گذشتند و از پسران حضرت ، تنها يك على بن الحسين (ع ) بيشتر نماند و او هم در آن زمان مريض بود. ولى خداوند به اولاد آن بزرگوار بركت داد و در دنيا پخش شدند. (92)
داستان حرّه و احراق بيت  
ابوالحسن مدائنى روايت كرده كه بعد از واقعه حرّه ، از هزار زن بى شوهر فرزند زنا متولّد گرديد كه ايشان را اولادالحرّه ناميدند، و به قولى ديگر: از ده هزار زن . و در اخبارالدول آمده است كه مهاجمين اموى ، در مدينه با هزار دختر باكره زنا كردند.
آنان كه ، آيينى جز آيين يزيد نمى دانستند، دست تعدّى بر اموال و اعراض ‍ مسلمانان گشودند و فسق و فساد و زنا را در شهر پيامبر(ص ) مباح شمردند، تا به حدى كه نقل شده در مسجد رسول خدا(ص ) نيز زنا كردند.
جنايات مزبور، پس از سركوبى قيام مردم مدينه بر ضدّ يزيد صورت گرفت و علّت قيام مردم نيز، پخش خبر فاجعه كربلا و نيز گزارشى بود كه فرستادگان مدينه از رذايل اخلاق و رفتار يزيد در شام به آنان دادند.
ابن جوزى گويد: جماعتى از مدينه به شام رفتند تا رفتار و كردار يزيد را ببينند چون بازگشتند، گفتند: ((قدمنا من عند رجلٍ ليس له دينٌ، يشرب الخمر و يعزف بالطنابير و يلعب بالكلاب )) يعنى از نزد مردى باز مى گرديم كه ابدا دين ندارد، شراب مى خورد، طنبور مى نوازد و سگ باز است .
(93)
جنايات فجيع يزيد، و فساد عقيده و بد طينتى و ستمگرى و خونريزيهاى وى ، و تحقير و توهين او به دين خدا و شعائر و مقدّسات اسلامى ، مشهور تواريخ بوده و بسيارى از مورخين و محدّثين بزرگ اهل سنّت بدان اشاره كرده اند.
يزيد و ابن زياد را بهتر بشناسيم 
در كتاب ((جواهر المطالب ))، نوشته ابوالبركات شمس الدين محمّد باغندى ، كه نسخه خطى آن در كتابخانه آستان قدس رضوى موجود است ، به نقل از ابن فوطى در تاريخش ، چنين مى خوانيم :
يزيد ميمونى داشت كه آن را ((ابوقبيس )) ناميده بود. وى اين ميمون را هميشه در كنار خود مى گذاشت و از زيادى كاسه شراب خود به او مى نوشانيد و مى گفت : اين ميمون ، يكى از پيرمردان بنى اسرائيل است كه در اثر گناه مسخ شده است . نيز ميمون را برگرده خر ماده اى كه براى مسابقه اسب دوانى تربيت شده بود، سوار مى كرد و همراه اسبها به مراسم اسب دوانى و مسابقه مى فرستاد. يك روز ميمون در مسابقه پيش افتاد، يزيد شاد شد و شعرى در تشويق آن حيوان سرود! شگفت آورتر آن بود كه وقتى آن ميمون مرد، خاطر پادشاه اموى سخت افسرده شد و دستور داد مردار وى را به رسم آدميان ، كفن و دفن كنند و مردم شام برايش عزادارى نمايند!
سبط ابن جوزى در كتاب ((تذكرة الخواص )) مى نويسد: يزيد پس از شهادت امام حسين (ع )، ابن زياد را نزد خود فراخواند و به او بخشش فراوان كرد و هديه هاى بسيار داد. وى ابن زياد را نزد خويش نشاند، مقام و منزلتش را بالا برد، و نديم و همدم خودش نمود. شبى از شبها بساط ميگسارى گسترده بود و آوازه خوان به رامشگرى سرگرم بود. يزيد بالبداهه اين شعر را سرود:
جامى از شراب به من بنوشان كه استخوانهاى من را سيراب كند، سپس ‍ برگرد و اين فاسق ، ابن زياد، را از همان جام بنوشان ، همان كسى كه راز دار من است ، همان كسى كه امين كار من است ، همان كسى كه كار من و اساس ‍ خلافت من به دست او استوار شده است ، همان كسى كه خروج كننده بر من - يعنى حسين بن على - را كشت ، و دشمنان و حسد ورزان من را نابود و محو ساخت .
ابن عقيل گويد: در بعضى از اشعار يزيد، كه به دست ما رسيده ، گواه روشنى بر لزوم لعن و نفرين وى ، بلكه كفر و زندقه او وجود دارد. يزيد در برخى از اشعارش آشكارا دم از الحاد زده ، پليدى سرشت خود را بروز داده و ناراستى باورهاى خود را آشكار نموده است . از آن جمله اين ابيات است :
اى ((عليه )) پيش آى و آواز بخوان و آهنگ بنواز، كه همانا من مناجات و راز و ن