على بن ابى طالب و يازده فرزند معصوم وى هستند كه به نحو مطلق واجب الاطاعه بوده و خداوند اطاعت آنان را مانند اطاعت رسول الله مطلقا واجب فرموده است . و هرگز خداى متعال اطاعت اشخاص غيرمعصوم را واجب نمى كند و در كنار پيامبر قرارشان نمى دهد.
در تفسير اين آيه ، احاديث فراوانى وارد شده است كه بر اساس آنها نبى اكرم در تفسير اولى الا مر، فرموده : اوّل آنان على بن ابى طالب مى باشد و سپس تا امام دوازدهم را برشمرده است . (145) اولى الا مر يعنى امير المؤ منين على عليه السلام (146)
معلوم است كه اولى الا مر شمر، عبارت از يزيد و ابن زياد است .
اين نيز كه يزيد اجازه داد اهل بيت در دمشق در دربار خونبار او براى سيدالشهدا عليه السلام عزا برپا نمايند، از راه حيله و سياست شومش بوده است ، به اين اميد كه در انظار عموم ، بتواند خود را از جنايت فجيع قتل امام تبرئه نمايد.
محدث قمى در ((نفس المهموم )) آورده است (147) :در كامل بهائى گويد: زينب عليه السلام نزد يزيد فرستاد و رخصت خواست براى برادرش حسين عليه السلام مجلس عزا برپاى دارد. يزيد لعنه الله رخصت داد و آنان را در دارالحجاره فرود آورد. هفت روز به آنجا ماتم داشتند و هر روز زنان بسيار نزد ايشان مى آمدند، چندانكه نزديك بود مردم در سراى يزيد ريزند و او را بكشند. مروان آگاه گرديد و گفت مصلحت نيست اهل بيت حسين عليه السلام را در اين شهر نگاهدارى ، برگ سفر بساز و ايشان را سوى حجاز فرست . يزيد برگ سفر ايشان بساخت و ايشان را به مدينه روانه كرد. بنابراين روايت ، مروان بدان وقت در شام بود.
بنابر آنچه بيان شد يزيد پليد دست و پاى خود را گم كرده بود و نمى دانست چه حيله اى بينديشد تا جلوى تنفّر و انزجار مردم را بگيرد و از يورش مردم به دربارش كه او را بكشند جلوگيرى كند. مروان از نيّات مردم آگاه شده و يزيد را از واقع امر آگاه ساخته و او را وادار به حركت دادن اسراى اهل بيت كرده است . حتى هفت روز عزا برپاكردن اهل بيت بر سيّدالشهدا عليه السلام بسيار بعيد به نظر مى رسد، بلكه كلى مدّت ماندن آنها در دمشق هفت روز شده است . با آن هيجان مردم و اضطراب و تشويش در اذهان آنها، يزيد چطور مى توانست اهل بيت را در دمشق بيشتر نگه دارد و تا چهل روز سر مطهر را در مناره مسجد جامع آويخته باشند يا آن سر انوار اطهر را با اسراى خاندان رسالت به مدينه فرستاده باشد. بلكه ملاحظه سياست يزيد و حيله وى براى جلب قلوب ايجاد مى كرده كه راءس مطهّر را هر چه زودتر به بدن اطيب برگرداند تا زمينه تحريك افكار عمومى مردم عليه خودش را از بين برده و نظر مساعد آنها را به خويش جلب نمايد. و نا گفته نماند كه طبرى گفته سه روز عزا نگاه داشتند، اهل بيت را در اول ورودشان به دمشق در خانه ويرانى مسكن داده اند، چنانكه در بصائر الدرجات از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه على بن الحسين را با همراهان نزد يزيد بن معاويه بردند و آنها را در خانه ويران مسكن دادند. يكى از ايشان گفت : ما را در اين خانه منزل دادند كه سقف فرو افتد و ما را بكشد. پاسبانان به زبان رومى مى گفتند: اينها را بنگريد از خراب شدن خانه مى ترسند با آنكه فردا آنها را بيرون مى برند و مى كشند. على بن الحسين عليه السلام فرمود: هيچكس از ما زبان رومى را نيكو نمى دانست جز من .
از اين روايت شريفه استفاده مى شود كه پاسبانان دولت بنى اميّه در زندان و آنهايى كه از سوى يزيد بر اسراى اهل بيت گمارده شده بوده اند به زبان رومى تكلّم مى نموده اند، و ظن قوى آن است كه اصلا رومى بوده اند. چون دولت بنى اميّه با روم مرتبط بود و دولت روم در دربار بنى اميّه و معاويه و يزيد نفوذ داشت . چنانكه سر جون بن منصور رومى ، كه معرب سرژيوس (148) است ، از زمان معاويه تا دوره عبدالملك تقريبا كاتب و وزير مشاور در دربار اموى بود و تدبير قتل سيّدالشهدا عليه السلام به دست ابن زياد را او به يزيد پيشنهاد داد. روى همين پيشنهاد بود كه يزيد حكومت عراقين بصره و كوفه را يكجا به ابن زياد واگذار كرد و او را به محاربه سيّدالشهدا وادار نمود. سرجون قبلا عهدى از معاويه اخذ نموده و نگه داشته بود. از آنجا كه روابط يزيد با ابن زياد خوب نبود، بعد از مشاوره يزيد با سرجون و پيشنهاد وى كه ولايت عراقين را به ابن زياد بدهد و به جنگ امام بفرستد، سرجون آن عهدنامه را به يزيد نشان داد و او نيز قبول كرد. به اين مطلب شيخ مفيد ((ره )) در ارشاد و ديگران اشاره كرده اند.
ارتباط روم با دربار بنى اميّه ، به علّت تمايل نژادى بنى اميّه به آنها بوده است . معاويه در زمان جنگ صفّين با روم صلح كرد و عظمت اسلام را از نظر آنها انداخت (براى تفصيل مطلب به كتاب ((التدوين )) مرحوم اعتمادالسلطنه رجوع بشود) و بنى اميّه از نژاد اصيل عربى نبودند (رجوع شود به جنّة الماءوى ص 304 ط تبريز).
نيز از روايت استفاده مى شود كه امام عليه السلام زبان رومى را بخوبى مى دانسته ، چنانكه اعتقاد ما اماميّه بر آن است كه امام به تمامى زبانها آشنا بوده و به آنها تكلّم مى كند. لغتى پيدا نمى شود كه امام به آن جاهل باشد زيرا كسى كه به لغتى يا چيزى جاهل باشد، او را نشايد كه امام و خليفه الهى و حجّت خدا بر مردم باشد.
همچنين از روايت مزبور معلوم مى شود كه يزيد در اول امر، پس از ورود اهل بيت به شام و زندانى كردن آنها در دمشق ، در خيال كشتن و بكلّى از بين بردن آنها بوده است ، چنانكه اين مطلب از گفتگوى پاسبانان زندان ظاهر مى شود. ولى بعدا از آن خيال خبيث منصرف شده و علت آن هم توجّه افكارعمومى و بيدار شدن مردم و انقلاب و هيجان آنها و انعكاس قتل سيّدالشهدا عليه السلام در ميان مسلمين و بد نتيجه دادن آن براى يزيد بوده است كه باعث شده از كشتن افراد خاندان رسالت صرف نظر نمايد. چنانكه از فرمايش امام سجّاد عليه السلام به يزيد نيز استفاده مى شود كه فرمود: اگر مرا خواهى كشت كسى را ماءمور كن كه اين زنان و اطفال را به وطن خودشان برساند و يزيد پليد گفت كه از قتل شما گذشتم و آنها را خود شما خواهيد برگردانيد، چنانكه در مقاتل نقل كرده اند. از ملاحظه تمامى اينها معلوم مى شود كه يزيد ديگر نمى توانست اهل بيت را در دمشق نگه دارد.
يزيد بس رسوا شده دست از قتل اهل بيت عليه السلام برداشت و خود نيز در اندك مدتى از بين رفت و پسرش معاوية بن يزيد در بالاى منبر باز رسوايش كرد. (149)
ظالمين عبرت بگيرند! 
خواننده عزيز، با نظر عبرت بنگر! معاويه و يزيد خودشان را با تبليغات شومشان اقرباى رسول الله صلى الله عليه و آله به خورد مردم شامات داده بودند (چنانچه شواهد آن گذشت )، اما بعد از يزيد پسرش معاويه در بالاى منبر در ميان جمعيّت انبوه از مردم اقرار كرد كه احق به خلافت و قرابت رسول الله صلى الله عليه و آله على اميرالمؤ منين عليه السلام است . خداوند حقايق را بر زبان او جارى كرد، و اين مطلب در تاريخ به يادگار ماند. شگفت آن است كه ، تاريخ از فرزند يزيد به پاس حق گويى و پرهيز وى از تعصّب جاهلى به نيك نفسى ياد مى كند، ول