ژه خود را از دست داده بودند و با آنان چون ديگر مسلمانان رفتار مى شد، دست به اين جنگ نافرجام و فاجعه آميز زدند.
ابوالفضل ( عليه السّلام ) اين جنگ خونين را شاهد بود و به اهداف آن كه براندازى حكومت پدرش پيشاهنگ عدالت اجتماعى در زمين بود واقف شد و كينه هاى قبايل قريش بر او آشكار گشت و دانست كه دين در اعماق جان آنان نفوذ نكرده است ، بلكه آنان براى حفظ جان و مصالح خود به زبان ايمان آورده اند.

معاويه و بنى اميه :

در راءس مخالفان حكومت امام و معاندان او، ((معاوية بن ابى سفيان )) و بنى اميه قرار داشتند. خداوند قلوب آنان را از ايمان تهى كرده و آنان را در فتنه درافكنده بود، پس ، از سرسخت ترين دشمنان امام بودند. بنى اميه قبلاً نيز با پيامبر و دعوت او به دشمنى برخاسته بودند و به رسالت حضرت كفر ورزيدند و شبانه روز به توطئه گرى عليه پيامبراكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) دست زدند، تا آنكه خداوند پيامبرش را عزّت و نصرت داد و آنان را خوار كرد و مغلوب ساخت .
آنان با اكراه نه با ايمان قلبى مسلمان شدند و پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) با بلند نظرى و راءفت و رحمت عظيم خود آنان را پذيرفت و بخشيد و با آنان همچون با ديگر دشمنان رفتار كرد و اگر اين اخلاق والاى حضرت نبود، آنان را از صفحه روزگار محو مى كرد. بنى اميه در دوران پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) قدر و منزلتى شايان ذكر نداشتند، با خوارى مى زيستند و مسلمانان با چشم دشمنى به آنان مى نگريستند و زشتكاريها، دشمنيها و جنگهاى آنان با پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله ) و نبوتش را بازگو مى كردند. متاءسفانه پس از فاجعه وفات پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) امويان در صحنه اجتماعى ظاهر شدند و بلند آوازه گشتند. اين ظهور و اعتلا به دلايل سياسى خاصى صورت گرفت . ابوبكر، ((يزيد بن ابى سفيان )) را به امارت دمشق گماشت و خود تا بيرون مدينه براى بدرقه و توديع او خارج شد.
مورخان مى گويند: ((ابوبكر تنها براى يزيد، اين كار را كرد و براى ديگر كارگزاران خود چنين احترامى قايل نمى شد)). خود همين مطلب گواه ارزشى است كه ابوبكر به يزيد و خاندانش داده بود. هنگامى كه يزيد هلاك شد، امارت دمشق به برادرش معاويه واگذار شد. معاويه بسيار مورد توجه عمر بود و اخبار بسيارى را كه درباره انحرافات و كجرويهايش به خليفه مى رسيد، به هيچ مى گرفت . به عمر خبر دادند كه معاويه اعمالى مغاير اسلام مرتكب مى شود؛ حرير و ديبا به تن مى كند و در ظروف طلا و نقره غذا مى خورد در حالى كه اين كارها در اسلام حرام است خليفه در توجيه اعمال او و دفاع از او دست به عذرتراشى زد و گفت : ((معاويه كسراى عرب است !!)). كى اين بى سر و پاى راهزن پست ، كسراى عرب بود؟! و به فرض هم كه چنين باشد، آيا او مجاز بود محرمات الهى را مرتكب شود و حسابى پس ندهد؟! خداوند با كسى خويشى و پيوندى ندارد و با همه يك نسبت دارد؛ هر كه از حدود شريعت الهى خارج شود و اعمال ناشايست مرتكب گردد، كيفر خواهد ديد. پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) در اين باره مى فرمايد: ((اگر عصيان كنم ، سقوط خواهم كرد)).(38)
و امام چهارم زين العابدين مى فرمايد: ((خداوند متعال بهشت را براى مطيعان خود آفريد، اگرچه بردگان حبشى باشند و دوزخ را براى عاصيان خلق كرد، اگرچه سروران قرشى باشند)).
به هر حال ، عمر، معاويه را مشمول انواع الطاف و مزايا ساخت و دامنه حكومتى او را گسترش داد و روح بلند پروازى را در او دميد. معاويه نيز در خطه حكومتى خود، سلطنت خواهانه به امارت پرداخت ، بزرگان و سرشناسان را به خود نزديك مى كرد و با انواع بخششها دل و عقل و ايمان آنان را مى خريد و دوستى خود را در دلهاى سفلگان مى نشاند.
عايشه با شورش عليه حكومت امام ( عليه السّلام ) زمينه را براى شورش مسلحانه معاويه عليه حكومت امام كه درخشانترين حكومتى است كه در طول تاريخ در شرق عربى به وجود آمده است آماده كرد و معاويه اين گرگ جاهلى از آن دستاويزى براى تمرد خود ساخت .
معاويه ، خونخواهى عثمان را وسيله اى براى فريب بى سر و پاها قرار داد و امام را متهم كرد كه مسؤ ول خون عثمان است و در همان وقت به دستگاههاى تبليغاتى خود دستور داد بانگ مظلوميت عثمان را سردهند و او را از اعمالى كه خلاف اسلام بود و مرتكب شده بود چه در زمينه هاى اقتصادى و چه سياسى تبرئه كنند.
معاويه با ديپلماتهاى بزرگ و سياست بازان كارآزموده جهان عرب مانند ((مغيرة بن شعبه و عمرو بن عاص )) و مانند آنان مجهز شده بود و اين مشاوران با شناخت عميقى كه از جامعه و احوال آن داشتند، برايش برنامه هاى پيچيده اى ارائه مى كردند تا بر حوادث دشوار، پيروز شود.

اعلان جنگ

معاويه رسماً از بيعت با امام سرباز زد و اعلان جنگ كرد. در حالى كه مى دانست با برادر رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) وصى ، باب مدينه علم حضرت و كسى كه منزلتش نزد پيامبر همچون منزلت هارون نزد موسى است ، مى جنگد. او با اميرالمؤ منين به جنگ برخاست همانطور كه پدرش ابوسفيان با پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) جنگ كرد. سپاهيان معاويه كه راه جنگ با حضرت را پيش گرفته بودند، از عناصر ذيل تشكيل مى شدند:

الف سفلگان :

بى سر و پاها، بى خردان ملتها هستند و مانند چهارپايان و حتى بدتر در هر زمانى مورد استفاده و بهره گيرى حكومت قرار مى گيرند تا اهدافش را برآورده سازند و سرهاى خود را بر باد مى دهند تا پايه هاى حكومت استوار گردد. اكثريت قاطع سپاهيان معاويه همين افراد فريب خورده بودند كه حق را از باطل تشخيص نمى دادند و تبليغات ، آنان را به هر رنگى كه مى خواست درمى آورد. معاويه از آنان پلى ساخت ، تا به مقاصد شريرانه خود دست يابد.

ب منافقان :

منافقان به زبان ، اسلام آورده و كفر و دشمنى با اسلام را در دل خود پنهان كرده بودند و شبانه روز به فتنه انگيزى و توطئه چينى عليه اسلام مشغول بودند، اسلام و مسلمانان بشدت از دست اين تيره ، رنج و محنت كشيدند؛ زيرا آنان هميشه كانون خطر عليه مسلمانان و اسلام بودند. سران و پيش كسوتان منافقان مانند مغيرة بن شعبه ، عمرو بن عاص ، مروان بن حكم و ديگر باغيان كه هماره مترصد فرصتى مناسب براى نابودى اسلام و كندن ريشه هاى آن بودند، به لشكر معاويه ملحق شدند و به معاويه كه بزرگترين دشمن اسلام به شمار مى رفت ، پيوستندو او را يارى كردند و همراه سپاهش به جنگ برادر رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و بزرگترين مدافع اسلام شتافتند. تمام منافقينى كه با پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) جنگيده بودند، به معاويه ملحق شدند و از ياران و اعضاى حزب او گشتند و براى جنگ با اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) همدست شدند.

ج سودپرستان :

سودپرستان ؛ يعنى كسانى كه امتيازات و منافع نامشروع خود را در حكومت امام پيشاهنگ عدالت انسانى از دست داده بودند، بخش ديگرى از سپاهيان معاويه بودند. در راءس اين قشر،كارگزاران ، كارمندان و حكام دوران عثمان بودند كه امام به مجرد به دست گرفتن حكومت ، معزولشان كرده ب