 مسيب مى گويد: در روز احد على شانزده ضربت خورد و در هر ضربتى به زمين افتاد، و كسى او را بلند نكرد جز جبرئيل .(168)
مبارزة على از اعمال تمام امّت افضل است  
راوى مى گويد: رسول خدا فرمود: مبارزه على بن ابى طالب با عمروبن عبدود در روز خندق افضل است از اعمال امّت من تا روز قيامت .(169)
اراده على تابع اراده خداست  
روايت شده است كه زن و مردى براى مرافعه و مخاصمه خدمت حضرت على آمدند. صداى مرد بر روى زن بلند شد. حضرت به آن مرد فرمود: اخساء (كلمه اى كه به سگ خطاب مى شود) و آن مرد كه از خوارج بود، فورا سرش مثل سر سگ شد. مردى در آنجا بود، به آقا عرض نمود: شما با يك صيحه سر اين خارجى را مثل سر سگ نمودى ، پس چرا معاويه را دفع نمى كنى ؟ فرمود: اگر بخواهم معاويه را با تختش به اينجا حاضر كنم مى توانم ، ولكن ما خزينه داران خداهستيم ، (البته ) نه بر طلا و نقره ، بلكه خزينه دار اسرار تدبير خدا هستيم ، آيا نمى خوانى (اين آيه را) (بَلْ عِبادٌ مُكْرَموُنَ لا يَسْبِقوُنَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْبِاءمْرِهِ يَعْمَلوُنَ). (170)
داورى على را تماشا كن 
عمّار ياسر مى گويد: در خدمت اميرالمؤ منين بودم ، يكمرتبه صداى بلندى به گوش رسيد كه مسجد كوفه را فراگرفت . آقا فرمود: عمّار، ذوالفقار را بياور. آوردم . فرمود عمّار برو اين زن را از ظلم اين مرد نجات ده و اگر نشد، من با ذوالفقار نجاتش دهم . من رفتم ديدم زن و مردى بر سر يك شتر با هم مخاصمه دارند. به آن مرد گفتم اميرالمؤ منين عليه السلام ترا از ظلم نسبت به اين زن نهى مى كند. مرد گفت على به كار خودش مشغول باشد و دست خود را از خونهايى كه در بصره ريخته بشويد. او مى خواهد شتر مرا بگيرد، و به اين زن دروغگو بدهد. برگشتم كه خبر را به آقا برسانم ، ديدم آقا خارج شده است ، و آثار غضب در روى مباركش نمايان است . به آن مرد فرمود: شتر اين زن را به او بده . آن مرد گفت شتر مال من است . آقا فرمود دروغ گفتى اى لعين . آن مرد گفت : يا على ، چه كسى شهادت مى دهد كه اين شتر مال اين زن است ؟ آقا فرمود: شاهدى كه احدى دركوفه شهادت او را رد نمى كند. آن مرد گفت : اگر شاهدى شهادت بدهد و راست بگويد، شتر را به اين زن مى دهم . آقا به شتر فرمود: اى شتر تكلّم كن ، تو مال چه كس هستى ؟ شتر با زبان فصيح عرض كرد: يا اميرالمؤ منين و يا خيرالوصيين ، من چندين سال است كه مال اين زن هستم . آقا به آن زن فرمود شتر خود را بگير و آن مرد را دو نيمه فرمود.(171)
به جاى مصطفى خفتى شب تار 
كه از خواب تو عالم گشت بيدار
على اى محرم اسرار مكتوم
على اى حقِّ از حقّ گشته محروم
على از آفتاب برج تنزيل
على اى گوهر درياى تاءويل
على ام الكتاب آفرينش
على چشم و چراغ اهل بينش
على اسم رضىّ بى مثال است
على وجه مُضيى ء ذوالجلال است
على جَنبُ القوىّ حق مطلق
على راه سَويّ حضرت حق
على در غيب مطلق ، سرُّ الا سرار
على در مشهد حق ، نورالا نوار
على حبل المتين عقل و دين است
امام الا ولين والا خرين است
على اى پرده دار پرده غيب
برافكن پرده از اسرار لاريب
به دانايى ز كُنه كَوْنْ آگاه
به هنگام توانايى يد الله
بُوَد خال لب او نقطه با
به ظاهر اسم و در باطن مسمّى
خم اَبروى او چوگان كَوْنَيْن
كه جز احمد رسد تا قاب قوسين ؟
در اوج عِز، تعالى و تقدّس
به هنگام تنزّل ، فيض اقدس
جهان بودى سراسر شام دَيجور
نبودى گر در او اين آيه نور
در آن ظلمت كه اين آب حيات است
خليلِ عشق و خضر عقل ، مات است
گشايد گر زبان ، فصل الخطاب است
فرو بندد چو لب ، علم الكتاب است
به تشريع و به تكوين ، جانْ تنِ اوست
ولىّ اللهِ قائم بالسنن ، اوست
ببخشد در ركوع ، خاتم گدا را
به سجده جان و دل داده خدا را
يَلىِ الخلق ويَلىِ الحقّ در على جمع
فلك ، پروانة رخسار اين شمع
شب إ سرا به خلوتگاه معبود
لسانُ الله على ، احمد اُذُن بود
كلام اللهِ ناطق شد از آن شب
كه حق با لهجه او گفت مطلب
لسان الصدق او در آخرين است
دليل رَه براى اوّلين است
چه موزونتر بود زآن قد و قامت
كه ميزان است در روز قيامت
چو قهر حق بلرزاند جهان را
بُوَد لنگر زمين و آسمان را
در اين خاك آنچه بنهفته ز اسرار
چو گويد ما لَها، گردد پديدار
ز آدم تا مسيحا، بسته لب را
مگر بگشايد او اسرار ربّ را
نگاهى گر كند آن ماه رخسار
به خورشيد فلك ، مانَد ز رفتار!
كسى كه نزد آن اءعلى ، علىّ است
همو بر ما سَوى يكسر ولىّ است
تويى صبح ازل ، بنما تنفّس
كه تا روشن شود آفاق و انفس
كه موسى آنچه را ناديده در طور
ببيند در نجف نورٌ على نور
توئى در كنج عزلت كنز مخفى
بيا بيرون كه هستى تاج هستى
تودر شب ، شاهد غيب الغيوبى
تو در روز، ستّار العيوبى
تو نورالله انور در نُمودى
ضياءالله ازهر در وجودى
تو ساقىّ زُلال لا يزالى
جهان فانى ، تو فيض بى زوالى
تو اوّل واردى در روز موعود
تو اوّل شاهدى در يوم مشهود
لواى حمد در دست تو بايد
علمدارى خدا را، چون تو شايد
نه تنها پيش تو پشت فلك خم
كه آدم تا مسيحا زير پرچم
اگر بى تو نبودى ناقص آيين
نبود ((اليوم اءكملت لكم دين ))
تو چون هستى ولىّ عصمة الدين
ندارد دين و آيين بى تو تضمين
به دوش مصطفى چون پا نهادى
قَدَم بر طاقِ اءو اءدنى نهادى
به جاى دست حق پا را تو بگذار
كه اين باشد يدالله را سزاوار
نباشد جز تو ثانى مصطفى را
تويى در انّما ثالث خدا را
چو در روى تو نور خود خدا ديد
تو را ديد و براى خود پسنديد
چون آن سيرت در اين صورت قلم زد
تبارك گفت بر خود كاين رقم زد
اگر بر ماسَوى شد مصطفى سَر
بر آن سَر مرتضى شد تاج و افسر
بود فيض مقدّس سايه تو
ز عقل و وهم برتر پايه تو
تو را چون قبله عالم خدا خواست
به يُمنِ مولد تو كعبه را ساخت
خدا را خانه زادى چون تو بايد
كه لوث لات و عُزّى را زدايد
شد از نام خدا نام تو مشتق
ز قيد ماسَوى روح تو مطلق
كليد علم حق باشد زبانت
لسانُ الله پنهان در دهانت
سَلُونى گو تو در جاى پيمبر
بِكَش روح القدس را زير منبر
چو بگشايى لب معجز نما را
چون بنمايى كف مشكل گشا را
بَرد آن دم مسيحا را ز سر هوش
كند موسى يد بيضا فراموش
متاع جان چو آوردى به بازار
به مَنْ يَشْرى خدايت شد خريدار
به جاى مصطفى خفتى شب تار
كه ازخواب تو عالم گشت بيدار
زدى بر فرق كفر و شرك ضربت
ز جنّ و انس بردى گوى سبقت
كجا عدل تو آيد در عبادت
كه ثانى اثنين حقّى در شهادت
بِنِه بر سر تو تاج لافَتى را
به دوش افكن رِداى هَل اتى را
بيا با جلوة طه و يس
نشين بر مسند ختم النبييّن
كه آدم تا به خاتم جمله يكسر
نمايان گردد از اندام حيدر
از آن سوزم كه بر تخت سليمان
نشسته ديو و، آصف زير فرمان
اقيلونى نشسته بر سر كار
سَلونى لب فرو بسته ز گفتار
گهى بر دوش عقل كل ، سوارى
چو خورشيدى كه در نصف النهارى
گهى در چنگ دونانى گرفتار
به مانند قمر در عقرب تار
نواى حقّى اندر سوز و در ساز
يَداللّهى گهى بسته ، گهى باز
بر افلاك ار بتابى ، آفتابى
اگر بر خاك خوابى ، بو ترابى
بيا و پرچم حق را برافراز
كه حقّ گردد به عدل تو سرافراز
گره بگشا دمى زآن راز پنهان
به تورات و به انجيل و به قرآن
چو بگشايى لب از اسرار تنزيل
فرو ريزد به پايت بال جبر