5 سال داشت ، و شهادت آن حضرت در سال 95 واقع شده و بعد از امام حسين صلوات الله عليه 35 سال زندگانى كرد.(265)
اشعار ذيل ، كه منسوب به امام سجاد عليه السلام مى باشد، بيانگر وضع بسيار سخت و جگر سوز مصائب شام است :
اُقادُ ذليلا فى دمشق كاءننى
من الزنج عبدٌ غاب عنه نصير
وجدّى رسول الله فى كلّ موطنٍ
و شيخى اءمير المؤ منين وزير
يعنى در شهر شام با خوارى كشيده مى شوم ، چندانكه گويى من برده اى از زنگبار هستم كه مولايش از او غايب شده است .
و حال آنكه ، جدّ من رسول خدا صلى الله عليه و آله بر خلق جهان ، و بزرگ فاميل من اميرمؤ منان على وزير رسول خدا صلى الله عليه و آله است .(266)
سروده شاعر اهل بيت : حبيب چايچيان (حِسان )
بقيع 
مى لرزد از غيرت زمين ، از قبرزين العابدين
چون گشته لرزان ركن دين ، از قبر زين العابدين
بى سقف و ديوار و در است ، مخروبه اى حزن آور است
شب مرغ شب نالد حزين ، از قبر زين العابدين
ماه و نجوم آسمان ، بى خواب و حيرانند از آن
گويا عزا دارد زمين ، از قبر زين العابدين
بى فرش و بى كاشانه است ، گنجينه اى ويرانه است
خيزد غبار غم ببين ، از قبر زين العابدين
همچون گلى بى باغبان ، يا بوستانى در خزان
خون است قلب ناظرين ، از قبر زين العابدين
شد روح پيغمبر حزين ، زهرا بود زارو غمين
محزون اميرالمؤ منين ، از قبر زين العابدين
آخر چه شد اسلام ما، آن فرّ و جاه و نام ما
پيداست حال مسلمين ، از قبر زين العابدين
ريزم به رخسار اشك و خون ، آخر نريزم اشك چون ؟!
دارم (حسان ) داغى چنين ، از قبر زين العابدينبخش هشتم : دست انتقام حق ! 
بس تجربه كرديم در اين دير مكافات
با آل على هر كه در افتاد بر افتاد
امير قطب الدين تيمور گوركانى ، كه در كشورگشايى مانند اسكندر بود، ممالك وسيع و گوناگون را تسخير كرد و بر كفّار جزيه نهاد. وى در سال 803 به شام رفت و در حدود حلب امراى شام با او مقاتله كرده ، مغلوب و مقهور شدند و سرداران به دست او افتاده مقيّد شدند و شهر حلب مفتوح شد. سپس از آنجا لشگر به دمشق كشيد و امراى شام را مقتول ساخت و پادشاه مصر سلطان فرخ به مصر گريخت . امير تيمور به دمشق آمد و اكثر ولايت شام را غارت كرد و آنقدر غنيمت به دست لشگر وى افتاد كه از ضبط آن عاجز آمدند و در همين سال فتح شام ، بغداد را نيز به سبب مخالفت قتل عام نمود.
اينك شما اى خوانندة محترم ، اين جريان را با دقّت كامل بخوانيد:
بعد از تسخير شام ستم شاميان را گوشزد امير تيموركردند. آتش غيرت در كانون سينه اش زبانه كشيد. بزرگان شام مطيع شده بودند. به او گوشزد شدكه سلطان شام دخترى در پس پرده دارد. اميرتيمور اسباب جشن آراست و شهر شام را آذين بست و آن دختر را خواستگارى نمود. چون اسباب و وسايل آراسته شد، از هر طرف صلاى عيش دردادند و آن دختر را با مَشّاطگان به حمّام بردند و امير پيشكار خود را طلبيد و به وى فرمان داد: ناقة عريان بر درحمّام فرستد و دختر را عريان در شهر بگرداند.
چون مردم شام از اين قصّه مطّلع شدند، بزرگ و كوچك گريبان دريده و به عرض اميرتيمور رساندند كه اين چه ظلم است روا مى داريد؟
امير تيمور به حسرت نگاهى به ايشان نمود و فرمود: اين چه غوغا و فغان و شيون است ؟! منظور من ظلم به كسى نيست ، گمان كردم قانون شما چنين است كه دختر بزرگان را سر برهنه در بازار مى گردانيد؟! شاميان گفتند: كدام بى دين چنين عملى را به ناموس يك مسلمان روا مى دارد؟!
اميرتيمور گريبان دريد و اشك از ديده فرو باريد و گفت : اى نامسلمانان بى حيا و يزيد پرستان پر جفا! اولاد كدام پادشاه نجيبتر از اولاد رسول خداست ؟ و كدام بزرگ عزيزتر از دختر فاطمه زهراست ، كه ايشان را بر شترهاى برهنه سوار كرده و در بازارها گردانديد و نخلهايى را كه جبرئيل آب داده بود از پا درآورديد، و خيمه هاى آنان را سوزانديد.
سپس گفت : اى طايفه بى حميّت ! با آنكه شما ديديد فرزندان احمد مختار را بناحق شهيد كردند، زمانى كه دختران پيغمبر خدا را به اين ديار آوردند، بازارها را آذين بستيد و به تماشاى عترت پيغمبر آمديد. افسوس ! افسوس ! كه آن روز در جهان نبودم تا آن بى ناموسان را قطع نسل كنم .
اى شاميان ، به خدا فراموش نمى كنم اهل بيت رسول خدا را هنگامى كه چون عِقدِ گهر ايشان را به يك ريسمان بسته مانند اسيران روم و فرنگ پيش ‍ يزيد حرام زاده برديد. اى شاميان ، آن روز در مجلس يزيد فرنگى به تعصّب آمد، لعنت خدا بر آبا و اجداد شما باد كه حميّت نكرديد. شاميان از سخنان وى سر به زير افكنده جوابى ندادند.
سپس گفت : اى گروه مرتد نامقبول و اى دشمنان خدا و رسول ! برهنگى و اسيرى يك دختر شامى بر شما گران آمد، آن وقت اينكه شما دختران فاطمه را در شام بگردانيد بر پيغمبر گران نمى باشد؟! پس به سر برهنگان و دلاوران اشاره كرد كه آن مردم را قتل عام كنند و شام را ويران كرد و به نيران فرستاد، و شهر شام كنونى در عهد سلاطين متاءخّرين آباد شد.(267)
مدح و مصيبت حضرت رقيّه سلام الله عليها 
بود و در شهر شام از حسين دخترى
آسيه فطرتى ، فاطمه منظرى
تالى مريمى ، ثانى هاجرى
عفّت كردگار، عصمت اكبرى
لب چو لعل بدخش ، رخ عقيق يمن
او سه ساله ولى عقل چلساله داشت
با چهل ساله عقل روى چون لاله داشت
هاله برده ز رخ ، رخ چو گل ژاله داشت
لاله روى او همچو مه هاله داشت
ژاله آرى نكوست ، بر گل نسترن
شد رقيّه ز باب نام دلجوى او
نار طوركليم ، آتش روى او
همچو خير النساء، خصلت و خوى او
كس نديده است و چون چشم جادوى او
نرگسى در ختا، آهويى در ختن
گرچه اندر نظر طفل بود و صغير
گر چه مى آمدى از لبش بوى شير
ليك چون وى نديد چشم گردون پير
دخترى با كمال ، اخترى بى نظير
شوخ و شيرين كلام ، خوب و نيكو سخن
از نجوم زمين تا نجوم سما
ديد در هجر او تربيت ماسوى
قره العين شاه ، نور چشم هدا
هم ز امرش روان ، هم ز حكمش بپا
عزم گردون پير نظم دهر كهن
بر عموها مدام زينت دوش بود
عمّه ها را تمام زيب آغوش بود
خواهران را لبش چشمة نوش بود
خرديش را خرد حلقه در گوش بود
از ظهور ذكا، وز وفور فتن
بس كه نشو و نما با پدر كرده بود
روى دامان او، از و پرورده بود
بابش اندر سفر همره آورده بود
پيش گفتار او، بنده پرورده بود
از ازل شيخ و شاب تا ابد مرد و زن
ديده در كودكى ، سرد و گرم جهان
خورده بر ماه رخ سيلى ناكسان
كتف و كرده هدف ، بر سنان سنان
در خرابه چه جغد ساخته آشيان
يا چه يعقوب و در كنج بيت الحزن
از يتيمى فلك كار او ساخته
رنگ و رخساره را از عطش باخته
از فراق پدر گشته چون فاخته
بانگ كوكوى او، شورش انداخته
در زمين و زمان از بلا و محن
داغ تبخاله را پاى وى پايدار
طوق و درگردنش از رسن استوار
وز طپانچه بُدَش ارغوانى عذار
گريه طوفان نوح ، ناله صوت هزار
نه قرارش بجان ، نى توانش به تن
در خرابه سكون ساخته در كرب
شور اَيْنَ اءبى ؟ كار او روز و شب
شامگاهان به رنج ، روزها در تعب
اى عجب اى سپهر از تو ثمّ العجب
تا كجا دون نواز شرمى از خويشتن
قدرى انصاف و كن آخر از هرزه گرد
عترت مصطفى وينقدر داغ و درد
شد زنانشان اسير يا كه شد كشته مرد
آخر اين بيگناه طف