
از ضرب سيلى ديگر از خود بيخبر شد
بابا بيا از كعب نى پا تابه سر شد
نيلى تمام پيكرم پا تا به سر شد
بابا ندارم گوشه ويران غذايى
بابا غذاى دخترت خون جگر شد
پرپر شد آن گل پيش چشم باغبانش
روحش به پيش زينب از پيكر بدر شد
بلبل كنار گل كجا خوابيده هرگز
يا از كنار گل كجاى جاى دگر شد؟
دردانه شه شد (رضائى ) پيش بابا
در ماتم او عالمى زير و زبر شد
پرچم اسيرى  
مجنون صفت به دشت و بيابان دويده ام
اكنون به كوى عشق تو جانا رسيده ام
در راه عشق تو شده پايم پر آبله
از بس كه روى خار مغيلان دويده ام
تنها نشد ز داغ تو موى سرم سفيد
همچون هلال از غم عشقت خميده ام
ديوانه وار بر سر كويت گر آمدم
منعم مكن كه داغ روى داغ ديده ام
من پرچم اسيرم و، بار غم تو را
از كوفه تا به شام به دوشم كشيده ام
عمرم تمام گشته عزيزم در اين سفر
دست از حيات خويش حسينم بريده ام
بس ظلمها كه شد به من از خولى و سنان
بس طعنه ها ز مردم نادان شنيده ام
گاهى چو بلبل از غم عشق تو در نوا
گاهى چو جغد گوشه ويران خزيده ام
ديدى به پاى تخت يزيد از جفاى او
چون غنچه ، پيرهن به تن خود دريده ام
گنج تو را به گوشه ويران گذاشتم
چون اشك او فتاد رقيه ز ديده ام
مى گفت و مى گريست (رضايى ) ز سوز دل
اشكم به خاك پاى شهيدان چكيده ام
طفل يتيم  
مگر طفل يتيمى مى كند ياد از پدر امشب
كه خواب از شوق در چشمش نيايد تا سحر امشب
پناه آورده در ويرانه امشب طاير قدسى
كه از بى آشيانى سر كشد در زير پر امشب
چه شد ماه بنى هاشم ، چه شد اكبر، چه شد قاسم ؟
سكينه بى پدر گرديد و ليلا بى پسر امشب
شهيدان راه فتاده در ميان خاك و خون بينى
يتيمان را ميان خيمه زار و خونجگر امشب
به روز قتل شه گر آيه (و الليل ) شد پيدا
ز سر شد آيه (و الشمس ) هر سو جلوه گر امشب
نگاهى اى امير كاروان سوى اسيران كن
كه خواهر بى برادر مى رود سوى سفر امشب
(رسا) را از در احسان مران اى خسرو خوبان
نثار خاك راهت جان كند با چشم تر امشب
سخن گفتن سر بريده امام حسين عليه السلام  
آيه الله العظمى ميرزا حبيب الله شريف كاشانى (متوفاتى 1340 هجرى قمرى ) مى نويسد:
يكى از زنان شام سنگى برداشت و به سر مقدس امام حسين عليه السلام زد و حضرت از بالاى نيزه فرمود: اناالمظلوم . (291)
نيز نقل مى كند: حضرت زينب كبرى عليه السلام توجه به سر بردار نمود، حضرت به وى فرمود:
يا اختاه اصبرى فان الله معنا. يعنى خواهر جان ، صبر كن كه خدا با ماست . (292)
در سر الاسرار نوشته حاج شيخ عبدالكريم (ص 306)، و نيز منهاج الدموع ص 385 و كتاب عوالم (ص 169) آمده است كه منهال گفت :
سوگند به پرودگار، ديدم سر امام حسين عليه السلام در شهر شام بالاى نيزه مكرر مى فرمود: لاحول و لاه قوه الا بالله (293)
سر امام حسين عليه السلام با دخترش - رقيه عليه السلام - سخن مى گويد
در كتاب بحر الغرائب ، جلد 2، قريب به اين مضامين مى نويسد: حارث كه يكى از لشگريان يزيد بود گفت : يزيد دستور داد سه روز اهل بيت عليه السلام را در دم دروازه شام نگاه بدارند تا چراغانى شهر شام كامل شود. حارث مى گويد: شب اول من به شكل خواب بودم ، ديدم دخترى كوچك بلند و نگاهى كرد. ديد لشگر از خستگى راه خوابيده اند و كسى بيدار نيست ، اما فورا از ترسش بازنشست و باز بلند شد و چند قدم آمد به طرف سر امام حسين عليه السلام كه بر درختى كه نزديك خرابه دم دروازه شام آويزان بود. آرى ، به طرف آن درخت و سر مقدس آمد و از ترس ‍ برگشت ، تا چند مرتبه . آخر الامر زير درخت ايستاد و به سر مقدس امام حسين عليه السلام پايين آمد و در مقابل نازدانه قرار گرفت و رقيه سلام الله عليها گفت : السلام عليك يا ابتاه و امصيبتاه بعد فراقك و اغربتاه بعد شهادتك
بعد ديدم سر مقدس با زبان فصيح فرمود: اى دختر من ، مصيبت تو و رجز و تازيانه و روى خار مغيلان دويدن تو تمام شد، و اسيريت به پايان رسيد. اى نور ديده ، چند شب ديگر به نزد ما خواهى آمد آنچه بر شما وارد شده صبر كن كه جز او مزد او شفاعت را در بردارد. حارث مى گويد: من خانه ام نزديك خرابه شام بود، از اينكه حضرت به او فرموده بود نزد ما خواهى آمد منتظر بودم كى از دنيا مى رود، تا يك شبى شنيدم صداى ناله و فرياد از ميان خرابه بلند است ، پرسيدم چه خبر است ؟ گفتند: حضرت رقيه عليه السلام از دنيا رفته است . (294)
نيز حجت الاسلام صدر الدين قزوينى در جلد دوم كتاب شريف ثمرات الحيوه ، به سند خود آورده است : حضرت رقيه عليه السلام لب خود را بر لب پدرش امام حسين عليه السلام نهاد و آن حضرت فرمود: الى ، الى ، هلمى فانا لك بالانتظار. يعنى اى نور ديده بيا بيا به سوى من ، كه من چشم به راه تو مى باشم ، و در اينجا بود كه ديدند حضرت رقيه عليه السلام از دنيا رفت . (295)

عمه بيا عقده دل واشده 
عمه بيا گمشده پيدا شده
روز فراق عمه به سر آمده
نخل اميد عمه به برآمده
طاير اقبال ز در آمده
باب من عمه ز سفر آمده
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
پشت سر باب شدم رهسپر
پاى پياده ، من خونين جگر
تا بكشد دست نوازش به سر
آمده دنبال من اينك ، به سر
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
عمه نيارم دل بابا به درد
اشك نريزم ، مشكم آه سرد
بيند اگر حال من از روى زرد
خصم ، نگويم به من عمه چه كرد
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
عمه زند طعنه خرابه ، به طور
خيزد ازين سر بنگر موج نور
چشم بد از محفل ما عمه دور
عمه خرابه شدم بزم حضور
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
قطره اشك عمه چو دريا شده
غنچه غم عمه شكوفا شده
بزم وصال عمه مهيا شده
وه كه چه تعبير ز رويا شده
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
گوشم اگر پاره شد اى عمه جان
عمه ، به بابا ندهم من نشان
پرسد اگر عمه ز معجر، چه سان
گو بكنم درد دل خود بيان ؟
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
عمه ، به بابا شده ام ميزبان
آمده بابا بر من ميهمان
نيست به كف تحفه بجز نقد جان
تا بكنم پيشكش اش عمه جان
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
بس كه دويدم ز پى قافله
پاى من عمه شده پر آبله
عمه ، به بابا نكنم من گله
كامدم اين ره همه بى راحله
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
بود مرا عمه به دل آرزو
تا غم دل شرح دهم مو به مو
ريخته من عمه ، شكسته سبو
باز نگردد دگر آبم به جو
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
كرد تهى دل چو غزال حرم
لب ز سخن بست غزل خوان غم
دست قضا نقش دگر زد رقم
شام ، به شومى ، شد از آن متهم
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
جان خود او در ره جانان بداد
خود به سويى ، سر سوى ديگر فتاد
آه كشيد عمه - چو ديد - از نهاد
گنج خود او كنج خرابه نهاد
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
خرابه شام ، زندان اهل بيت سيدالشهدا عليه السلام 
در روايت مرحوم صدوق ((ره )) از آن خرابه ، تعبير به محبس (زندان و بازداشتگاه ) شده است ، زيرا آنها در آنجا محصور بودند و اجازه نداشتند به جاى ديگر بروند. وى مى نويسد:
ان يزيد امر بنسا الحسين عليه السلام فحبس مع على بن الحسين فى محبس لايكنهم من حر و ل